گاهی خدا گاهی تب یک خواب رنگارنگ
از آن نگاه گاه گاه ساده می ریزد
من باختم سارا چرا غم سایه ی خود را
هر شب در آن چشم سیاه ساده می ریزد
مهتاب شطرنجی چرا دلتنگی خود را
بر قلعه بان این سپاه ساده می ریزد
زندانی شبها منم یا تو که در چشمت
هرشب خدا یک خوشه ماه ساده می ریزد؟
***
با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ
خاکسترش از یک دو آه ساده می ریزد
چیزی نمی گوید ولی از هرم آوازش
پوران بنان گلپا الهه ساده می ریزد
مثل همان دیروز های خالی از لبخند
اینگونه با یک اشتباه ساده می ریزد
اینگونه آری در شبیخون خزانی زرد
از برگ برگ یک گناه ساده می ریزد
+ نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان
|
