با من قرار مانتویی آبی که اورا برد
از آستانه تا خود دروازه خندیدیم
هی گفت از هر در سخن بابی که او را برد
این آخرین دیدار ما....مرفین اگر...بی او
می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد
مثل پسین سالمندی های یکشنبه
افتاده بودم گوشه ی قابی که او را برد
زنهای فامیل آمدند از بوق بوق شهر
دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد
زنها به رسم ماه بر آتش.... سپندیدم
هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد
دف می خورد حالا تمام شهر بی طنبور
کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد
***
من راوی این قصه ام ،از متن می آیم
می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد
از آه-سایشگاه او تا خانه ی لیلا
می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد
او خود منم/ من اویم و آیینه می داند
آهی که او را سوخت ،گردابی که او را برد
من خواب می دیدم همان خوابی که او را دید
من خواب می بردم همان خوابی که او را برد
من...را... سوار یک ...سمند بی پلاک ...آمد
من... عاشقش بودم ...نه سهرابی که او را برد
سرسبز باشید![]()
