تبليغاتX
๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ سلام خوش امديد.در ضمن كتاب الكترونيكي كليه مطالب موجوده در بخش نظرات درخواست كنيد ๑۩๑

صادق هدايت

 

اودت مثل گلهاي اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهاي بوري كه هميشه
يكدسته از آن روي گونه اش آويزان بود . ساعتهاي دراز با نيم رخ ظريف رنگ پريده جلو پنجرة اطاقش مي
نشست . پاروي پايش مي انداخت، رمان ميخواند جورابش را وصله ميزد و يا خامه دوزي ميكرد ، مخصوصا "
وقتيكه والس گريزري را در ويلن ميزد، قلب من از جا كنده ميشد.
پنجرة اطاق من روبروي پنجره اطاق اودت بود ، چقدر دقيقه ها، ساعتها و شايد روزهاي يكشنبه را من از
پشت شيشة پنجرة اطاقم ب ه او نگاه ميكردم . بخصوص شبها وقتيكه جورابهايش را در ميآورد و در رختخوابش
ميرفت !
باين ترتيب رابطة مرموزي ميان من و او توليد شد . اگر يكروز او را نميديدم، مثل اين بود كه چيزي گم كرده
باشم . گاهي روزها از بسكه باو نگاه ميكردم، بلند ميشد و لنگه در پنجره اش را ميبست . دو هفته بود كه هر روز
همديگر را ميديديم ، ولي نگاه اودت سرد و بي اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتي از او ناشي بشود كه
تمايلش را نسبت بمن آشكار بكند . اصلا صورت او جدي و تودار بود .
اول باري كه با او روبرو شدم ، يكروز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانة سر كوچه مان صبحانه بخورم.
از آنجا كه بيرون آمدم، اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو ميرفت . من سلام كردم ، او لبخند
زد ، بعد اجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت "مرسي"، از همين يك
كلمه آشنائي ما شروع شد.
از آنروز ببعد پنجرة اطاقمان را كه باز ميكرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف ميزديم .
ولي هميشه منجر ميشد باينكه برويم پائين در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تآتر و يا
كافه برويم ، يا بطور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدري و مادرش بمسافرت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت

 

 

قصر ماكان بزرگ و محكم داراي سه حصار و هفت بارو بود كه از آهك و ساروج ساخته بودند، و دركمركش

كوه نزديك آسي ويشه جلوي آسمان لاجوردي سر بر افراشته بود.

دويست سال پيش اينجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . در آنزمان هر روز طرف عصر ماكان كاكويه

با پيشاني بلند و سينة فراخ در ايوان قصر و يا در باروي چپ آن كشيك مي كشيد تا دختري كه در رودخانه

خودش را مي شست ببيند، و بالاخره همان دخترك سبب جوانمرگي ماكان گرديد . ولي از آن پس همة نيروهاي

ويران كننده طبيعت و آدمها براي خراب كردن آن دست به يكديگر داده بودند، سبزه هاي ديمي كه از پاي

ديوارهاي نمناك و جرزهاي شكسته روئيده بود، از اطراف خرده خرده آنرا مي خورد و فشار ميداد، طاقها

شكست برداشته بود و ستونها فرو ريخته بود . خاموشي سنگيني روي اين ملك و كشت زارهاي دور آن

فرمانروائي داشت . چون پس از تسلط پسران سام همة زمينها خراب و باير مانده بود . جلوي قصر يك رودخانة

كوچك مانند نوار سمين زمزمه كنان از ميان چمن زمرد گون ماروار ميگذشت و آهسته ناپديد ميگرديد.

اين كوشك ويران را مردم ده گجس ته دژ ميناميدند و آنرا بدشگون ميدانستند . اما كسي نيمدانست

بوسيلة چه افسوني بجاي آن همه شكوه پيشين يك مرد لاغر پير، داراي چشمهاي درخشان، در باروي چپ اين

قصر منزل گزيده بود . اين مرد را خشتون مي ناميدند و از برج خارج نميشد مگر غروب آفتاب . وقتيكه دهكدة

پائين قصر غرق در تاريكي ميشد، آنوقت خشتون خودش را در لبادة سياهي ميپيچيد . از باوري چپ قصر بيرون

مي آمد و روي تپه اي كه مشرف به قصر بود آهسته گردش ميكرد و يا چوب خشك جمع مينمود.

آيا او ديوانه يا عاقل، توانگر و يا تنگدست بود؟ اين را كسي نميدانست، تنها اهالي ده از نگاهش پرهيز مي

كردند، و چيزيكه بر هراس مردم ده افزده بود وجود يك دختر بچه بود كه هر روز عصر ميآمد و جلو قصر در

رودخانه آب تني ميكرد.

يكروز تنگ عصر كه هوا ملايم و طبيعت آرام بود، و يك دسته كبوتر روي آسمان چرخ ميزدند . روشنك

بعادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را ميشست . ناگاه ديد آدمي شبيه رهبانان كه ريش بلند خاكستري و

بيني برگشته داشت و خودش را در لبادة سياهي پيچيده بود باو نزديك شد، دختر هراسان پيراهن خود را

برداشت و روي سينه اش را پوشانيد، آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت:

«؟ دختر جان، اينجا چه ميكني »

روشنك كه مشغول پوشيدن لباسش بود گفت:

«. خودم را ميشويم »

«. دختر جان، بيهوده مترس! من بجاي پدرت هستم »

پدر من خيلي وقت است كه رفته، من خيلي كوچك بودم كه رفت، درست يادم نيست ولي ريش سياهي »

«. داشت، مرا ميبوسيد و روي زانويش مينشاند

«! افسوس، من هم دختركي داشتم »

«؟ شما همان جادوگر گجسته دژ هستيد »

«. اين اسمي است كه مردم رويم گذاشته اند »

مردم پشت سر من و مادرم بد گوئي ميكنند، چون مي بينند كه تنها آب تني ميكنم، مي گويند كه دختر »

«... نبايد

اين مردم ده را مي گوئي بيچاره ها ... از جانوران كمترند، آنچه كه آنها را اداره ميكند، اول شكم و بعد »

«. شهوت است با يكمشت غضب و يكمشت بايد و نبايد كه كور كورانه بگوش آنها خوانده اند

ولي من نميتوانم از آب چشم بپوشم، من براي آب ميميرم . وقتيكه شنا ميكنم، مثل اينست كه همة »

پرندگان، همة طبيعت با من گفتگو مي كنند؛ دلم ميخواست همة روزهايم را جلو دريا باشم، زمزمة آب با من حرف

«. ميزند مرا ميخواند و بسوي خودش ميكشاند، شايد من بايستي ماهي شده باشم

آدميزاد جهان كين است . ما مختصر همة جانورانيم، همة احساسات آنها در ما هست و بعضي از آنها »

«. در ما غلبه دارد. بايد آنرا كشت

براي اينكه ماهي را بكشم، بايد خودم را بكشم. چون از دريا و از آب كه دور ميشوم مثل اينست كه »

«. يك تكه از هستي من آنجا درخيز آب دريا موج ميزند و اندوه بي پايان مرا ميگيرد

«. ولي تو آنقدر جوان و بچه هستي! گوشه نشيني براي پيران است، وقتيكه از كار و جنبش مي افتند »

« دلم ميخواست يك ماهي ميشدم و شنا مي كردم، هميشه شنا مي كردم »

«. پدر بزرگ من هم همين واسوس را داشت و آخرش غرق شد »

« ... چه مرگ قشنگي! آدم بميرد: آنهم در آب »

نه، او كاملا نمرده ... چون آنچه كه بقاي روح مي گويند حقيقت دارد . باين معني كه روح و يا خاصيتهائي »

از آن در بچة اشخاص حلول مي كند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس بكلي نمرده است . ولي روح شخصي هر

كسي با تنش ميميرد، چون محتاج به خوراك است و بعد از تن نميتواند زنده بماند . اين دريچه ايست كه عادت و

«. اخلاق و وسواس و ناخوشي هاي پدر و مادر را به بچه انتقال ميدهد

«؟ پس پدر شما هم طلا درست مي كرد »

«؟ نه، او جستجو مي كرد، همة مردم معمولي آنرا جستجو مي كنند، ولي به چه درد ميخورد »

«؟ پس شما طلا درست كرده ايد »

بر فرض هم كه طلا را پيدا كردم، به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است كه شبها روي زمين نمناك »

بيخوابي مي كشم، توي كتابها اسرار پ يشينيان را جستجو مي كنم، رمزها را ميخوانم و در چنگال آهنين افسوسها

خرد شده ام . عمرم آفتاب لب بام است و شبهايم سفيد است . آنچه كه اكسير اعظم مي گويند، در تو است، در

«. لبخند افسونگرتست نه در دست جادوگر

«. تاكنون كسي با من اينجور حرف نزده، همة مردم بمن خل و ديوانه مي گويند »

«. چون زبان ترا نميفهمند، چون تو نزديكتر به طبيعت هستي و با زبان گنگ آن آشنائي »

راست است كه من بچه ام، ولي زندگيم آنقدر غمناك است . بنظرم گاهي حرفهاي شما را درست »

نميفهمم، آنها لغزنده هستند، ولي ميخواستم خيلي پيش شما بمانم و بحرفهايتان گوش بدهم . اما مادرم تنهاست و

«. همة مردم ده از او بدشان مي آيد. من هم تنها هستم. آنقدر تنها هستم

ما همه مان تنهائيم، نبايد گول خورد، زندگي يك زندان است، زندانهاي گوناگون . ولي بعضيها بديوار

زندان صورت ميكشند و با آن خو دشانرا سرگرم مي كنند بعضيها ميخواهند فرار بكنند، دستشان را بيهوده زخم

مي كنند، و بعضيها هم ماتم مي گيرند ولي اصل كار اينست كه بايد خودمان را گول بزنيم، هميشه بايد خودمانرا

گول بزنيم، ولي وقتي ميآيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته ميشود ... بنظرم امروز زبان در اختيارم نيست،

«. چون سالهاست كه بجز با خودم با كسي ديگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه اي در خودم حس ميكنم

روشنك با تعجب گفت:

«! آه، مادر جانم آمد »

در اينوقت زن بلند بالائي كه چادر سفيد بسرداشت، آهسته نزديك شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود.

همينكه جلو آمد چند دقيقه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي زن روي سبزه ها بحالت غش افتاد . دختر كه

آمخته باين بحران بود هراسان دويد، سر مادر را روي زانويش گذاشت و نوازش ميكرد.

خشتون نزديك رفت و با انگشت پيشاني او را لمس كرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست.

خشتون دور ميشد، در صورتيكه نگاه پر از تحسين دختر دنبال او بود.

**********

راجع به اين زن و مرد حكايتهاي شگفت آوري سر زبان مردم ده بود . ميگفتند كه اين مرد اسمش خشتون نيست

و ملاشمعون يهودي است، هفت سال پيش با يكنفر درويش وارد ديلبر شدند و بعد در خرابة گجسته دژ جاي

گزيدند، رفيق ملاشمعون پس از چندي نابود شد و كسي نميدانست چه بسرش آمده . حالت و وضع خشتون اين

مسئله را تآييد ميكرد، بعضي ميگفتند كه او رياضت كش است، روزي يك بادام ميخورد و با ارواح و جن ها

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت

 

همة اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكا رستم ساية يكديگر را با تير ميزدند . يكروز داش آكل روي

سكوي قهوه خانة دو ميل چندك زده بود ، همانجا كه پا توغ قديميش بود . قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده

بود ، پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسة آبي ميگردانيد . ناگاه كاكارستم از در درآمد ، نگاه

تحقير آميزي باو انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست . بعد رو كرد به

شاكرد قهوه چي و گفت :

" به به بچه ، يه يه چاي بيار ببينيم . "

داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت ، بطوريكه او ماستها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده

گرفت . استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد ، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك

ميكرد . از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد .

كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد ، دوباره داد زد : " مه مه مگه كري ! به به تو هستم؟ ! "

شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از مابين دندانهايش گفت :

" ار – واي شك كمشان ، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستند ا ا امشب ميآيند ، دست و په په

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت

 

 

همايون با خودش زير لب ميگفت :

" آيا راست است ؟ .. آيا ممكن است ؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظيم ما بين هزاران مردة ديگر ، ميان

خاك سرد نمناك خواب يده … كفن به تنش چسبيده ! ديگر نه اول بهار را مي بيند و نه آخر پائيز را و نه روزهاي

خفة غمگين مانند امروز را … آيا روشنائي چشم او و آهنگ صدايش ب ه كلي خاموش شد ! او كه آنقدر خندان

بود و حرف هاي بامزه ميزد. "

هوا ابر بود ، بخار كمرنگي روي سيشه هاي پنجر ه را گرفته و از پشت آن شيرواني خانة همسايه ديده مي

شد كه يك ورقه برف رويش نشسته بود . برفپاره ها آهسته و مرتب در هوا ميچرخيدند و روي لبة شيرواني

فرود ميآمدند . از دود كش روي شيرواني دود سياه رنگي بيرون ميآمد كه جلو آسمان خاكستري پيچ و خم

ميخورد و كم كم ناپديد مي گرديد .

همايون با زن جوان و دختر كوچكش هما در اطاق سر دستي خودشان جلو بخاري نشسته بودند . ولي بر

خلاف معمول كه روز جمعه در اين اطاق خنده و شادي فرمانروائي داشت ، ا مروز همة آنها افسرده و خاموش

بودند . حتي دختر كوچكشان كه آنقدر مجلس گرمي ميكرد ، امروز عروسك گچي خود را با صورت شكسته

پهلويش گذاشته ، مات و پكر به بيرون نگاه مي كرد . مثل اينكه او هم پي برده بود كه نقصي در بين است وآن

نقص عموجان بهرام بود كه ب ه عادت هميشه نيامده بود. و نيز حس مي كرد كه افسردگي پدر و مادرش براي

خاطر اوست : لباس سياه ، چشم هاي سرخ بي خوابي كشيده و دود سيگار كه در هوا موج ميزد همة اينها فكر او

را تأييد ميكرد.

همايون خيره با آتش بخاري نگاه مي كرد ، ولي فكرش جاي ديگر بود . بدون اراده ياد روزهاي زمستان

مدرسه افتاده بود ، وقتيكه مثل امروز يك وجب برف روي زمين مي نشست ، زنگ تنفس را كه مي زدند او و بهرام

بديگران فرصت نميدادند – بازي انها در اين وقت هميشه يكجور بود : يك گلوله برف را روي زمين ميغلتانيدند تا

اينكه تودة بزرگي ميشد ، بعد بچه ها دو دسته ميشدند، آنرا سنگر مي كردند و گلوله برفبازي شروع ميشد . بدون

اينكه احساس سرما بكنند با دستهاي سرخ شده كه از شدت سرما ميسوخت ب ه يكديگر گلوله پرتاب مي كردند .

يكروز كه مشغول همين بازي بودند، او يك چنگه برف آبدار را ب ه هم فشرد و به بهرام پرت كرد كه پيشاني او را

زخم كرد، خان ناظم آمد و چند تا تركة محكم ب ه كف دست او زد و شايد مقدمة دوستي او با بهرام از همانجا

شروع شد و تا همين اواخر هر وقت داغ زخم پيشاني او را ميديد ياد كف دستيها ميافتاد . در اين مدت هژده سال

باندازه اي روح و فكر آنها بهم نزديك شده بود كه نه تنها افكار و احساسات خيلي محرمانة خودشان را بيكديگر

مي كفتند ، بلكه خيلي از افكار نهائي يكديگر را نگفته درك ميكردند.

تقريبا" هر دو آنها يك فكر ، يك سليقه و يك اخلاق داشتند . تاكنون كمترين اختلاف نظر يا كوچكترين

كدورت ما بين آنها رخ نداده بود . تا اينكه پريروز صبح بود در اداره به همايون تلفن زدند كه بهرام ميرزا خودش

را كشته . همايون همان ساعت درشكه گرفت و ب ه تاخت سر بالين او رفت ، پارچه سفيدي كه روي صورتش

انداخته بودند و خون از پشت آن نش ت كرده بود آهسته پس زد . مژه هاي خونالود ، مغز سر او كه روي بالش

ريخته بود، لكه هاي خون روي قاليچه ، ناله و بيتابي خويشانش مانند صاعقه در او تأثي ر كرد ، بعد تا نزديك

غروب كه او را ب ه خاك سپردند پا بپاي تابوت همراهي كرد . يكدسته گل فرستاد آوردند ، روي قبر او گذاشت و

پس از آخرين خ دا نگهداري با دل پري بخانه برگشت – ولي از آنروز تاكنون دقيقه اي آرام نداشت ، خواب به

چشمش نيامده بود و روي شقيقه هايش موي سفيد پيدا شده بود يك بسته سيگار روبرويش بود و پي در پي از

آن ميكشيد .

اولين بار بود كه همايون در مسئله مرگ غور و تفكر مي كرد ، ولي فكرش بجائي نمي رسيد . ه يچ عقيده و

فرضي نميتوانست او را قانع بكند .

بكلي مبهوت مانده بود و هيچ تكليف خودش را نمي دانست و گاهي حالت ديوانگي باو دست ميداد ، هرچه

كوشش ميكرد نميتوانست فراموش بكند ، دوستي آنها در توي مدرسه شروع شده بود و زندگي آنها تقريبا " بهم

آميخته بود . در غم و شادي يكديگر شريك بودند و هر لحظه كه بر ميگشت و عكس بهرام را نگاه ميكرد تمام

يادگار هاي گذشت ه او جلوش زنده ميشد و او را ميديد : با سبيلهاي بور ، چشمهاي زاغ كه از هم فاصله داشت ،

دهن كوچك ، چانة باريك، خندة بلند و سينه صاف كردن او همه جلو چشمش بود ، نميتوانست باور بكند كه او

مرده، آنهم آنقدر ناگهاني … ! چه جانفشانيها كه بهرام در بارة او نكرد ، در مدت سه سال كه ب ه مأموريت رفته

بود و بهرام سرپرستي خانة او را مي كرد بقول بدري زنش " نگذاشت آب تو دل اهل خانه تكان بخورد . "

اكنون همايون بار زندگي را حس ميكرد و افسوس روزهاي گذشته را ميخورد كه آنقدر خودماني در همين

اطاق دور هم گرد ميآمدند ، تخته نرد بازي ميكردند و ساعتها ميگذشت بدون آنكه گذشتن آنرا حس بكنند . ولي

چيزيكه بيشتر از همه او را شكنجه مينمود اين فكر بود : "با اينكه آنها آنقدر يكدل و يكرنگ بودند و هيچ چيز را از

يكديگر پنهان نميكردند ، چطور شد كه بهرام ازين تصميم خود كشي با او مشورت نكرد ؟ چه علتي داشته ؟

ديوانه شده يا سر خانوادگي در ميان بوده ؟ "همين را پي در پي از خودش ميپرسيد . آخر مثل اينكه فكري ب ه

نظرش رسيد . بزنش بدري پناهنده شد و از او پرسيد :

" تو چه حدس ميزني ، هيچ ميداني چرا بهرام اين كار را كرد ؟ "

بدري كه ظاهرا " سرگرم خامه دوزي بود سرش را بلند كرد و مثل اينكه منتظر اين پرسش نبود با بي ميلي

گفت :

" من چرا بدانم ، مگر بتو نگفته بود ؟ "

" نه … آخر پرسيدم … منهم از همين متعجبم … از سفر كه برگشتم حس كردم تغيير كرده . ولي چيزي ب ه

من نگفت گمان كردم اين گرفتگي او ب راي كارهاي اداري است … چون كا ر اداره روح او را پژمرده ميكرد، بارها

بمن گفته بود … اما او هيچ مطلبي را از من نميپوشيد . "

" خدا بيامرزدش ! چقدر سر زنده و دل بنشاط بود ، از او اينكار بعيد بود . "

" نه ، ظاهرا " اينطور مينمود : . گاهي خيلي عوض ميشد خيلي … وقتيكه تنها بود … يكروز وارد اطاقش كه

شدم او را نشناختم ، سرش را ميان دستهايش گرفته بود فكر مي كرد . همينكه ديد من يكه خوردم، براي اينكه

مغلطه بكند خنديد و از همان شوخيها كرد. بازيگر خوبي بود . ! "

" شايد چيزي داشته كه اگر بتو مي گفت ميترسيد غمگين بشوي ، ملاحظه ات را كرده. آخر هر چه باشد تو

زن و بچه داري ، بايد به فكر زندگي باشي . اما او … "

سرش را با حالت پر معني تكان داد ، مثل اينكه خود كشي او اهميتي نداشته . دوباره خاموشي آنها را بفكر

وادار كرد . ولي همايون حس كرد كه حرفهاي زنش ساختگي و محض مصلحت روزگار است . همين زن كه

هشت سال پيش او را ميپرستيد ، كه آنقدر افكار لطيف راجع ب ه عشق داشت ! درين ساعت مانند اينكه پرده اي از

جلو چشمش افتاد ، اين دلداري زنش در مقابل يادگارهاي بهرام او را متنفر كرد. از زنش بيزار شد كه حالا مادي ،

عقل رس، جا اف تاده و ب ه فكر مال و زندگي دنيا بوده و نميخواست غم و غصه بخودش راه بدهد . و دليلي كه

ميآورد اين بود كه بهرام زن و بچه نداشته ! چه فكر پستي ، چون او خودش را از اين لذت عمومي محروم كرده

مردنش افسوسي ندارد . آيا ارزش بچة او در دنيا بيش از رفيقش است ؟ هرگز ! آيا بهرام قابل افسوس نبود؟ آيا

در دنيا كسي را مانند او پيدا خواهد كرد ؟ …

او بايد بميرد و اين سيد خانم هفهفوي نود ساله بايد زنده باشد، كه امروز توي برف و سرما از پا چنار عصا

زنان آمده بود ، سراغ خانه بهرام را ميگرفت تا برود از حلواي مرده بخورد . اين مصلحت خداست ، بنظر زنش

طبيعي است و زن او بدري هم يكروز ب ه شكل همين سيد خانم در ميآيد . از حالا هم بدون بزك ريختش خيلي

عوض شده، حالت چشمها و صدايش تغيير كرده . صبح زود كه ب ه اداره ميرود، هنوز او خواب است . پاي

چشمهايش چين خورده و تازگي خودش را از دست داده . لابد زنش هم همين احساس را نسبت باو مي كند ، كه

ميداند ؟ آيا خود او هم تغييري نكرده ، آيا همان همايون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است ؟ آيا زنش را

فريب نداده ؟ اما چرا اين افكار براي او پيدا شده بود ؟ آيا در اثر بيخوابي بود و يا از ياد بود دردناك دوستش ؟

درين وقت در باز شد و خدمتكاري كه گوشة چادر را ب ه دندانش گرفته بود كاغذ بزرگ لاك زده اي آورد

بدست همايون داد و رفت .

همايون خط كوتاه و بريده بريدة بهرام را روي پاكت شناخت با شتاب سر آنرا باز كرد، كاغذي از ميان آن

بيرون آورد و خواند :

" الآن كه يكساعت و نيم از شب گذشته بتاريخ 13 مهر 311 اين جانب بهرام ميرزاي ارژن پور از روي رضا

و رغبت همه دارائي خودم را به هما خانم ماه آفريد بخشيدم – بهرام ارژن پور . "

" همايون با تعجب دوباره آنرا خواند و بحالت بهت زده كاغذ از دستش افتاد.

بدري كه زير چشمي متوجه او بود پرسيد :

" كاغذ كي بود ؟ "

" بهرام . "

" چه نوشته ؟ "

" ميداني همه دارائي خودش را به هما بخشيده … "

" چه مرد نازنيني ! "

اين اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت همايون را بيشتر از زنش متنفر كرد . ولي نگاه او بدون اراده روي عكس

بهرام قرار گرفت . سپس برگشته به هما نگاه كرد . ناگهان چيزي بنظرش رسيد كه بي اختيار لرزيد . مانند اينكه

پردة ديگري از جلو چشمش افتاد : دخترش هما بدون كم و زياد شبيه بهرام بود ، نه ب ه او رفته بود و نه ب ه

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت 

 

 

سيد احمد همينكه وارد خانه شد، نگاه مظنوني ب ه دور حياط انداخت، بعد با چوب دستي خودش ب ه در قهوه اي

رنگ اطاق روي آب انبار زد و آهسته گفت:

« !.. ربابه … ربابه »

در باز شد و دختر رنگ پريد هاي هراسان بيرون آمد :

« . داداشي تو هستي ؟ بيا بالا »

دست برادرش را گرفت و در اطاق تاريك كوچك كه تا كمركش ديوار نم كشيده بود داخل شدند . سيد احمد

عصايش را كنار اطاق گذاشت و روي نمد كهنه گوشة اطاق نشست . ربابه هم جلو او نشست . ولي ب ر خلاف

معمول ربابه اخم آلود و گرفته بود . سيد احمد بعد از آنكه مدتي خيره به چشمهاي اشك آلود او نگاه كرد از روي

بي ميلي پرسيد :

« ؟ ننجون كجاست »

ربابه با صداي ني مگرفته گفت :

« . گور مرگش اون اطاق خوابيده »

« ؟ خوابيده »

آره … امروز من آشپزخانه را جارو ميز دم ، چادرم گرفت به كاسة چيني، همانيكه رويش گلهاي سرخ داشت، »

افتاد و شكست … اگر بداني ننجون چه بسرم آورد … گيسهايم رو گرفت مشت مشت كند … هي سرم را بديوار

ميزد ، به ننم فحش ميداد. ميگفت آن ننة گور بگوريت، بابام هم اونجا وايساده بود ميخنديد …

« ؟ ميخنديد » : سيد احمد خشمگين

هي خنديد خنديد … ميدوني حالش بهم خورده بود . همان جوريكه يكماه پيش شد، بعد يكمرتبه دهنش كف كرد، »

كج شد . آنوقت پريد ننجون رو گرفت، آنقدر گلويش را فشار داد كه چشمهايش از كاسه در آمده بود . اگر

« . ماه سلطان نبود خف هاش كرده بود. حالا فهميدم ننمون را چه جور كشت

چشمهاي سيد احمد با روشنائي سبز رنگي درخشيد و پرسيد :

« ؟ كي گفت كه ننمون رو اينجور كشت »

ماه سلطان بود كه رفت سر نعش او و ميگفت كه گيسهايش را دور گردنش پيچيده بود . نميدوني وقتيكه »

« … دستهايش را انداخت بيخ گلوي ننجون

سيد احمد همينظور كه باو ن گاه ميكرد، دستهاي خشك خودش را مثل برگ چنار بلند كرد، انگشتهايش باز شد و

مانند اينكه بخواهد شخص خيالي را خفه بكند دستهايش را بهم قفل كرد.

ربابه كه ملتفت او بود كمي خودش را كنار كشيد و به او خيره نگاه كرد. سيد احمد دوباره پرسيد:

« ؟ مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه »

نه … حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پرت ميگفت، از همان مسئله ها كه تو مسجد براي مردم ميگه : »

« . غسل، طهارت، از آن دنيا حرف ميزد

«. مبطلات روزه، حيض و نفاس »

آره… از خودش ميپرسيد و بخودش جواب ميداد . من بخيالم ديوانه شده … يك چيزهائي ميگفت كه من »

« … خجالت مي كشيدم

بعد ربابه نزديكتر به احمد شد، دست روي سر او كشيد و گفت:

پس كي فرار ميكنيم؟ مگر نگفتي كه عباس مي گويد با يازده تومان و شش قران هم ميشود يك گاو خريد؟ حال »

ما يك لاغرش را ميخريم . من هم رخت شوري ميكنم، پول خودم را در ميآورم . ببين هر چه زود تر فرار كنيم

« ! بهتره، من ميترسم

« . بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است كه پام اذيتم ميكند »

« . هوا كه بهتر شد ميريم. همچين نيست، داداشي؟ اقلا هر چه باشد از اينجا بهتر است »

بعد هر دو آنها خاموش شدند.

احمد جواني بود هژده ساله و بلند بالا . ابرو هاي پر پشت بهم پيوسته و چشمهاي براق و صورت عصباني داشت

و پشت لبش تازه سبز شده بود . ربابه پانزده ساله و گندمگون بود، ابروهاي تنگ، لبهاي برجستة سرخ، دستهاي

كوچك و چانة باريك داشت، و بيشتر به مادرش رفته بود، در صورتيكه سيد احمد شبيه و نمونة پدرش بود .

حتي نشان مرض خطرناك او در احمد آشكار شده بود.

سيد جعفر، پدرشان، كارش معركه گرفتن در مسجد شاه بود . مردم بيكار را دور خودش جمع ميكرد و برايشان

بطور سؤال و جواب مسائل فقهي و تكليفي را بدون پرده و رو دربايستي تشريح ميكرد . بقدري در فن خودش

مهارت داشت كه در موقع فروش دعا يك عقرب سياه را دست آموز و زهر او را خنثي كرده بود و با آن نمايش

ميداد. اگرچه در اين اواخر كاسبيش خوب نميچريد، ولي بقدر خرج خانه اش در ميآورد . پنجسال پيش يكشب كه

همه خوابيده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه شده در اطاق او پيدا كردند كه بعلت

ناخوشي مرده است . بغير از ماه سلطان خواهر خواندة صغرا كه سيد جعفر را مسئول مرگ او ميدانست . دو ماه

بعد سيد جعفر رقيه سلطان را بزني گرفت.

رفيه سلطان بلاي جان اين دو بچة يتيم احمد و ربابه شد و از شكنجه و آزار آنها بهيچوجه كوتاهي نميكرد . و

چيزيكه شگفت آور بود، بجاي اينكه سيد جعفر از بچه هايش ميانجيگري بكند، برعكس در آزار آنها با رقيه سلطان

شركت مينمود، چون سيد جعفر از آن مردهائي بود كه سر جواني اين بچه ها را پيدا كرده بود، به اميد اينكه

گويندة لااله الاالله پس مياندازد، و دهن باز بي روزي نميماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندو انه ميگذاريم .

اما حالا كه آنها را ميديد تعجب ميكرد چطور اين ب چه ها مال اوست و همة خيالش اين بود كه اين دو تا نانخور

زيادي را از سر خودش باز كند و دل فارغ با رقيه خانه را خلوت بكند . از همانوقت سيد احمد و ربابه خودشان را

در خانه پدري بيگانه ديدند و زندگي برا يشان تحمل ناپذير شد، بهمين جهت آنها بيش از پيش ب ه يكديگر دلبستگي

پيدا كردند . رقيه سلطان براي اينكه آنها را از زندگي خودش جدا بكند، اطاق روي آب انبار را كه نمناك و تاريك

بود براي آنها اختصاص داد و از اين رو دو ماه بود كه احمد پا درد گرفته بود و با آنكه چندي ن بار برايش دعا

گرفتند رو ب ه بهودي نميرفت . احمد روزها عصازنان به دكان پينه دوزي ميرفت و ربابه تمام روز كار خانه را

ميكرد، ب ه عشق اينكه شب را با برادرش است كه يگانه دلداري دهندة او بشمار ميآمد . نزديك غروب كه احمد

بخانه برميگشت، اگر كاري به ربابه رجوع ميشد ا و در انجام آن كار پيشي ميگرفت . اگر ربابه گريه ميكرد او نيز

ميگريست و همچنين بعكس، و شب كه ميشد با هم كنج اطاق تاريكشان شام ميخوردند و لحاف رويشان

ميكشيدند و مدتي با هم درددل ميكردند . ربابه از كارهاي روزانه اش ميگفت و احمد هم از كارهاي خودش .

بخصوص صحبت آنها بيشتر در موضوع فرار بود. چون تصميم گرفته بودند كه از خانة پدرشان بگريزند.

كسيكه فكر آنها را قوت داد، عباس ارنگه اي رفيق احمد بود كه روزها در بازار با او كار ميكرد . و برايش شرح

زندگي ارزان و فراواني ارنگه را نقل كرده بود . بطوري اين فكر در تصور احمد جاي گرف ته بود كه خان ه هاي

دهاتي، زنهاي تنبان قرمز، كوه هاي سبز، چشمه هاي گوارا و زندگي تابستان و زمستان آنجا همانطوريكه عباس

برايش نقل كرده بود، جلو چشمش مجسم ميشد، و به اندازه اي شيفتة ارنگه شده بود كه نقشة فرار خودش را به

عباس گفت و عباس هم فكر او را تمجيد كرد. بالاخره تصميم گرفتند كه هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگي تازه و

آزادي براي خودشان تهيه كنند.

هر شب احمد نقشة فرارشان را براي ربابه تكرار ميكرد كه هميشه يكجور بود، و ربابه با چشمهاي ذوق زده فكر

و هوش برادرش را تمجيد ميكرد . خيالات شگفت انگيز در مخيلة ساده اش نقش ميبست و چون تنها مسافرتي كه

در عمرش كرده بود زيارت سيد ملك خاتون بود، هر دفعه كه حرف ارنگه بميان ميآمد ربابه ياد آنروز ميافتاد كه

آش رشته بار گذاشته بودند، ننه اش زنده بود و او بسكه دنبال تاجي دختر همساي ه شان دويد زمين خورد و

پيشانيش زخم شد . او گمان ميكرد ارنگه هم شبيه سيد ملك خاتون است و نيز به برادرش وعده ميداد كه از كار

بازوي خودش هيچ دريغ نخواهد كرد و در مخارج كمك او خواهد شد . تاكنون احمد از مزد روزانه اش يازده

تومان و شش هزار پس انداز كرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست ميآورد، ميتوانست يك گاو ماده و دو

بز ماده بخرد . آنوقت ميرفتند در خانة عباس، روزها آنها زمين را كشت و درو ميكردند، ربابه هم شير ميدوشيد،

ماست ميبست . توت خشك ميكرد و زمستان هم احمد پينه دوزي مينمود و سر دو سال بقول عباس ميتوانستند از

دسترنج خودشان داراي زمين و خانه بشوند.

پائيز و زمستان و بهار گذشت . احمد بخيال فرار به اندوختة خود ميافزود و ربابه هم ه ر چه خرده ريز گيرش

مي آمد بدقت مي پيچيد و در مجري كهن هاش مي گذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتيكه توي

رختخواب ميرفتند بجز حرف ارنگه و ترتيب فرار چيز ديگر در ميان نبود . ولي پيش آمد ديگري رخ داد و آن اين

بود كه يكروز مشدي غلام علاف سر گذر كه ربابه را ديده بود مادرش را ب ه خواستگاري ربابه فرستاد . معلوم

بود سيدجعفر و رقيه سلطان هر دو باين امر راضي بودند . اما اين پيش آمد تأثير بدي در اخلاق احمد كرد . ربابه

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت

 

شريف با چشمهاي متعجب، دندانهاي سفيد و محكم و پيشاني كوتاه كه موي انبوه سياهي دورش را گرفته بود،

بيست و دوسال از عمرش را در مسافرت بسر برده و با چشمهاي متع جب تر ، دندان هاي عاريه و پيشاني بلند

چين خورده كه از طاسي سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و كورتر ب ه شهر مولد خود عودت كرده بود . او

در سن چهل و سه سالگي پس از طي مراحل ضباطي ، دفتر داري ، كمك محاسب و غيره ب ه رياست ماليه آباده

انتخاب شده بود . شهري كه در آنجا ب ه دنيا آمده و ايام طفوليت خود را در آنجا گذرانيده بود . زيرا همينكه

شريف ب ه سن دوازده رسيد، پدرش ب ه اسم تحصيل او را ب ه تهران فرستاد . پس از چندي وارد ماليه شد و تا

كنون زندگي خانه ب ه دوشي و سرگرداني دور ولايت را بسر ميبرد . حالا بواسطه اتفاق و يا تماي ل شخصي به

آباده مراجعت كرده بود و بدون ذوق و شوق در خانه موروثي و يا در اداره مشغول كشتن وقت بود.

صبح خيلي دير بيدار ميشد ، نه از راه تن پروري و راحت طلبي ، بلكه فقط منظورش گذرانيدن وقت بود . گاهي

ويرش مي گرفت اصلا سر كار نميرفت ، چون او نسبت به همه چيز بي اعتنا و لاابالي شده بود و بهمين جهت از

ساير رفقاي همكارش كه پررو و زرنگ و دزد بودند عقب افتاده بود ، چيزي كه در زندگي باعث عقب افتادن او

شده بود عرق و ترياك نبود بلكه خوش طينتي و دلرحيمي او بود . اگرچه شريف براي امرار معاش احتياجي ب ه

پول دولت نداشت و پدرش به قدر بخور و نم ير براي او گذاشته بود كه ب ه اصطلاح تا آخر عمرش آب باريكي

داشته باشد، و شايد اگر گشادبازي نميكرد و پيروي هوا و هوس را نكرده بود ، بيشتر از احتياج خودش را هم

داشت ، ولي از آنجا ئي كه او تفريح و سرگرمي شخصي نميتوانست براي خودش اختيار بكند و ا ز طرف ديگر

نشستن پشت ميز اداره براي او عادت ثانوي و يكنوع وسواس شده بود، ازين رو مايل نبود كه ميز اداره را از

دست بدهد.

پس از مراجعت همه چيز بنظر شريف تنگ ، محدود، سطحي و كوچك جلوه ميكرد . بنظرش همه اشخاص سائيده

شده و كهنه مي آمدند و رنگ و روغن خود را از دس ت داده بودند . اما چنگال خود را بيشتر در شكم زندگي فرو

برده بودند . به ترسها، وسواسها و خرافات و خود خواهي آنها افزوده شده بود . بعضي از آنها كم و بيش به

آرزوهاي محدود خودشان رسيده بودند . شكمشان جلوآمده بود ، يا شهوت آنها از پائين تنه بآرواره شان

سرايت كرده بود و يا در ميان گير و دار زندگي ، حواس آنها متوجه كلاه برداري ، چاپيدن رعاياي خود،

محصول پنبه و ترياك و گندم و يا قنداق بچه و نقرس كهنه خودشان شده بود . خود او آيا پير و ناتوان نشده بود

و با منق ل وافور و بطري عرق ب ه اميد استراحت ب ه شهر مولد خود برنگشته بود ؟ خواهر كوچكش كه در موقع

آخرين ملاقات با او آنقدر تر و تازه و جوان سرزنده بنظر ميآمد حالا شوهر كرده بود ، چند شكم زائيده بود،

چين و چروك خورده بود . شيارهائي مثل جاي پنجه كلاغ گوشه چشمش ديده ميشد كه با سكوت بليغي بمنزله

آينه پيري خود شريف ب ه شمار ميرفت . حتي شهر سرخ گلي و خرابه اي كه گويا به طعنه آباده ميناميدند براي او

يك حالت تهديد كننده داشت.

شايد دنيا تغيير نكرده و فقط در اثر پيري و نااميدي همه چيز بنظر او گيرندگي و خوشروئي جادوئي ايام جواني

را از دست داده بود . فقط او دست خالي مانده بود و هر سال مقدار ي از قواي او از يك منفذ نامرئي بيرون رفته

بود بي آنكه ملتفت شده باشد . بجز چند يادبود ناكام و يكي دو رسوائي و كوششهاي بيهوده ، چيز ديگري

برايش نمانده بود . او فقط لاشه خود را از اين سوراخ ب ه آن سوراخ كشانيده بود و حالا انتظار روزهاي بهتري را

نداشت .

در اد اره تمام وقت شريف پشت ميز قهوه اي رنگ پريده ، در اطاق بالا خانه اداره ماليه ميگذشت . خميازه

ميكشيد، لغت لاروس را ورق ميزد و عكسهاي آنرا تماشا ميكرد، سيگار ميكشيد يا سرسركي ب ه كاغذهاي اداره

رسيدگي ميكرد و يك امضاي گل و گشادي زيرش ميانداخت ، ولي در خارج از ا داره بر خلاف رؤساي ادارات كه

شبها دور هم جمع ميشدند و بساط قمار دائر ميكردند، او با همكاران و رؤساي ساير ادارات مراوده و جوششي

نشان نميداد . كناره گيري و گوشه نشيني را اختيار كرده بود . در منزل وقت خود را به باغباني و سبزيكاري

ميگذرانيد . بيشتر وقت او صرف بساط فور و تشريفات آن ميشد . بعد از آن كه غلامرضا منقل برنجي را آتش

ميكرد و زير درخت بيد كنار استخر روي سفره چرمي ميگذاشت، شريف جعبه هزار پيشه خود را كه محتوي

آلات وافور بود ب ه دقت باز ميكرد و اسباب فور و بطري كوچك عرق را مرتب دور خودش ميچيد و با تفنن

مشغول ميشد . گاهي غلامرضا مطيع و ساكت و سر بزير ميآمد و باو ترياك ميداد ، مثل اينكه مشغول انجام

مراسم مذهبي ميباشد.

غلامرضا پير مرد لهيده اي بود كه جزو اثاثيه خانه بشمار ميرفت و مثل يك سگ ب ه صاحبش وفادار مانده بود .

از آن آدم هاي قديمي خوشرو و بي آزار بود كه براي هر گونه فداكاري در راه اربابش مضايقه نداشت . فقط او

بود كه به وسواسهاي شريف آشنا بود و ميتوانست مطابق ميلش رفتار بكند . چون شريف وسواس شديدي به

تميزي داشت ، دايم دست و صورتش را ميشست و ب ه همه چيز ايراد ميگرفت . علامرضا توجه مخصوصي در

شستن گيلاس آب ، حوله ، ملافه و جارو زدن اطاقها مبذول ميداشت تا مطابق ميل اربابش رفتار كرده باشد.

شريف پس از پايان تشريفات و مراسم وافور و حقه چيني ، چوب كهور و حتي تخته نرد سفري را كه هر دفعه

بي جهت بيرون مي آورد ، بدقت پاك ميكرد و با سليقه مخصوصي در خانه بندي هاي جعبه س فري ميگذاشت .

بعد آلبوم عكس را كه مثل چيز مقدسي جلد تافته گرفته بود با احتياط در مي آورد ، ورق ميزد مثل اينكه تماشاي

آلبوم متمم و مكمل نش ئه ترياك بود . اين آلبوم سينماي زندگي ، تمام گذشته او بود . همه رفقا و اشخاصي كه در

طي مسافرت هايش با آنها آشنا شده بود ، عكس آنها در اين آلبوم وجود داشت و يادبودهاي دور و تأثير انگيزي

در او توليد ميكرد.

تفريح دماغي شريف ديوان حافظ، كليات سعدي بود كه سر حد دانش مردم متوسط بشمار ميرود . اما در طي

تجربيات تلخ زندگي يكنوع زدگي و تنفر نسبت ب ه مردم حس ميكرد و در معامله با آنها قي افه خونسردي را وسيله

دفاع خود قرار داده بود . علاوه بر اين يك كبك دست آموز داشت كه ب ه پايش زنگوله بسته بود . براي اينكه گم

نشود يك سگ لاغر هم براي پاسباني كبك نگه داشته بود كه در مواقع بيكاري همدم او بودند .

مثل اينكه از دنياي پر تزوير آدمها ب ه دنياي بي تكل ف ، لاابالي و بچگانه حيوانات پناه برده بود و در انس و علاقه

آنها سادگي احساسات و مهرباني كه در زندگي از آن محروم مانده بود جستجو ميكرد.

يكروز طرف عصر كه شريف پشت ميز اداره مشغول رسيدگي به دوسيه قطوري بود، در باز شد وجواني وارد

اطاق گرديد كه از تهران ب ه عنوان عضو ماليه آباده مأموريت داشت و كاغذ سفارش نامه خود را ب ه دست شريف

داد. شريف همينكه سر خود را از روي دوسيه بلند كرد و او را ديد يكه خورد . بطوري حالش منقلب شد كه

بزحمت ميتوانست از تغيير حالت خود جلوگيري بكند مثل اينكه يك رشته نامرئي كه ب ه قلب او آويخته بو د دوباره

كشيده شد ، و زخمي كه سالها التيام پذيرفته بود از سر نو مجروح گرديد . دنيا ب ه نظرش تيره و تار شد، يك

پرده كدر و مه آلود جلو چشمش پائين آمد و منظره محو و دردناكي روي آن پرده نقش بست . آيا چنين چيزي

ممكن بود؟ شريف اين جوان را در يك خواب عميق ، در خ واب دوره جوانيش ديده بود و بهترين دوره زندگيش

را با او گذرانيده بود . بيست و يكسال قبل اين پيش آمد رخ داد و بعد او مانند يك چيز ظريف شكننده كه مربوط

به اين دنيا نبود از جلو چشمش ناپديد شد.

شريف نميتوانست باور بكند در صورتيكه خودش پير و شكسته شده و در انتظار مرگ بود ، چطور اين جوان از

دنياي مجهولي كه در آن رفته بود جوان تر و شاداب تر جلو او سبز شده بود . احساس مبهمي كه مربوط ب ه

يادبود دردناك رفيقش ميشد قلب او را فشرد. به زحمت آب دهن خود را فرو داد، خرخره برجسته او حركت كرد

و دوباره سر جاي اولش قرار گرفت.

شريف اين جوان را خوب ميشناخت، با او در يك مدرسه بود وقتيكه سن حالاي او را داشت . نه تنها شباهت

جسماني و ظاهري او با محسن رفيق و همشاگردي او كامل بود بلكه صدا ، حركات بي اراده ، نگاه گيج و طرز

سينه صاف كردن او همه شبيه رفيق ناكامش بود . اما درقيافه اش آثار ت زلزل و نگراني ديده ميشد . بنظر ميآمد

كه روح او از قيد قوانين زندگي مردمان معمولي رسته بود. بهمين جهت يك حالت بچگانه و دمدمي داشت .

شريف كاغذ سفارش نامه را جلو چشمش گرفت ولي نميتوانست آنرا بخواند . خطها جلو او ميرقصيدند . فقط اسم

اورا كه مجيد بود خواند . با خودش زير لب تكرار ميكرد :( بايد اين اتفاق بيفتد !) از آنجائيكه هميشه در كارهاي

شريف گراته ميافتاد و مثل اين بود كه قوه شومي پيوسته او را دنبال مي كند .در موقع تعجب اين جمله جبري را

با خودش تكرار ميكرد .

در زندگي يكنواخت او و روزهائيكه ميدانست مانند كليشه قبلا تهيه شده و با نظم عقربك ساعت ب ه حركت افتاده

بود، اين پيش آمد خيلي غريب بنظر ميآمد . بالاخره پس از اندكي ترديد با لحن خير خواهانه اي كه از شدت

اضطراب ميلرزيد ، از مجيد اسم پدرش را پرسيد . بعد از آنكه مطمئن شد كه مجيد پسر محسن است ، باو گفت

كه با پدرش ا ز برادر صميمي تر بوده و در يك مدرسه تحصيل مي كرده اند و در اداره همكار بوده اند . سپس

افزود :( مرحوم ابوي شما حق برادري به گردن من دارد . شما بجاي پسر من هستيد وظيفه من است كه شما را

به منزل خودم دعوت بكنم .)

بالاخره تصميم گرفت كه قبل از پايان وقت اداري مج يد را ب ه منزل خود راهنمائي بكند . اثاثيه و تخت سفري او را

پيشخدمت اداره برداشت و ب ه طرف منزل شريف رهسپار شدند . از ميان ديوارهاي گلي سرخ و چند خرابه كه

دورش چينه كشيده شده بود رد شدند . در طي راه شريف از مراتب دوستي و يگانگي خودش با پدر او صحبت

ميكرد ، تا اينكه وارد خانه بزرگ آبرومندي شدند كه جوي آب و دار و درخت داشت ، و يك استخر بزرگ بي -

تناسب بيشتر فضاي باغ را اشغال كرده بود . اين باغچه در مقابل منظره خشك و بي روح شهر بمنزله واحه در

ميان صحرا بشمار ميآمد.

شريف با قدمهاي مطمئن تر و حالت سرشارتر از معمول ر اه ميرفت . زيرا براي او اين سرپرستي ناگهاني نه تنها

يك نوع انجام وظيفه نسبت ب ه دوست مرده اش بود، بلكه از آن يك جور لذت مخصوصي ميبرد . يك نوع احساس

تشكر و قدرداني از رفيق مرده اش در او پيدا شده بود كه پس از مرگش ، بعد از سالها دوباره تغيير گوارائي در

زندگي يكنواخت او داده بود ._ براي اولين بار از سرنوشت خودش راضي بود.

همينكه وارد شدند . شريف به غلامرضا دستور داد كه تختخواب مجيد را در اطاق پذيرائي بزند . سالون او عبارت

از اطاق دنگالي بود كه از قالي مفروش شده بود و يك رج درگاه بدرازي آن ديده ميشد و قرينه درگاه ها ، طرف

مقابل پنج در رو به ايوان داشت . ميز بزرگي وسط اطاق گذاشته بودند كه از قالي پوشيده شده بود . يك جعبه

قلمزده شش ترك كار آباده روي ميز و چند صندلي دور آن بود.

شريف ب ه عادت معمول لباسش را در آورد . با پيراهن و زير شلواري باطاق شخصي خودش رفت . پيش از اينكه

جلو بساط وافور بنشيند جلو آينه رفت _ اين آينه كه هر روز بر سبيل عادت جلو آن موهاي تنك سر خود را

شانه ميزد و نگاه سرسركي بخود ميانداخت ، ايندفعه بيش از معمول بصورت خود دقيق شد دندانهاي طلائي ،

پاي چشم چين خورده ، پوست سوخته و شانه هاي تو رفته خود را از روي نا اميدي بر انداز كرد . نفسش پس

رفت ، بنظرش آمد كه هميشه آنقدر كريه بوده . يك جور نفرين يك جور بغض گنگ نسبت به بيدادي دنيا و همه

مردمان حس كرد . يك نوع كينه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس كرد كه او را باين ريخت و هيكل پس انداخته

بودند ! اگر هرگز بدنيا نيام ده بود بكجا بر ميخورد . اگر پررو و خوش مشرب و سرزباندار و بي حيا مثل ديگران

بود حالا يادبودهاي گواراتري براي روز پيري اش اندوخته بود . آب دهنش را فرو داد ، خرخره او حركت كرد و

دوباره سر جاي اولش ايستاد . در همين وقت مجيد وارد شد، هر دو سر بساط نشستند . شريف مشغول كشيدن

وافور شد و در ضمن صحبت وعده و وعيد به مجيد ميداد كه ورود او را ب ه مركز اطلاع خواهد داد و يكي دو ماه

ديگر برايش تقاضاي اضافه حقوق خواهد كرد.

شام را زودتر خوردند و قبل از اينكه مجيد برود ، شريف پيشاني او را بوسيد . مجيد اين حركت را بدون اكراه

بطور خيلي طبيعي تلقي كرد . شريف با خودش تكرار كرد :( چه غريب است ! بايستي اين اتفاق بيفتد، بايستي !...)با

دست لرزان آلبوم عكس را كه يگانه نماينده تحولات مرتب و مطمئن قيافه او بود برداشت . با دستمال رويش را

پاك كرد ، جلو چراغ ورق ميزد . در عكس بچگيش كه پهلوي خ واهرش ايستاده بود، لباس چروك خورده ، نگاه

متعجب داشت و لبخند زوركي زده بود . مثل اينكه ميخواست خبر ناگواري را پنهان بكند.

عكسي كه با شاگردان مدرسه برداشته بود ، همين چشمهاي متعجب را داشت ، باضافه يك جور دلهره و هيجان

در قيافه اش د يده ميشد كه سعي كرده بود لاپوشاني بكند . عكس فوري كه در گاردن پارتي با محسن

پدر مجيد انداخته بود ، چشمهاي متعجب داشت . ولي اين تعجب عميق تر شده بود ، مثل اينكه در خودش

فرو رفته بود . رنگ عكس پريده بود . نگاهش دور و نااميد بنظرش جلوه كرد و دستش را روي شانه

محسن گذاشته بود . در آنوقت چهارده پانزده سال بيشتر نداشت . قيافه محسن محو و لغزنده بنظرش

آمد ، مثل چيز دمدمي و موقت كه محكوم به نااميد شدن است .اين عكس را پسنديده كه موهاي مرتب

روي سرش بود و ر ويهمرفته وضع آبرومند تري از عكسهاي ديگر داشت . بدقت آنرا از توي آلبوم در

آورد . عكس آخري كه د ر مازندران با محسن برداشته بود . محسن كاملا شبيه مجيد بود اما خود

شريف با ريشي كه چند روز نتراشيده بود و نگاه متعجبش مثل اين بود ك ه انتظار انهدام نسل بشر را

ميكشد ، حالت سخت و زننده اي داشت كه نپسنديد . بعد به عكسهائي كه در ولايات مختلف با اعضاي

ادارات و يا اشخاص ديگر بر داشته بود دقت كرد . نه تنها اين اشخاص مطابق ياد بودي كه در او گذاشته

بودند در مقابلش مجسم ميشدن د . بلكه همه آنها را ميديد و صدايشان را مي شنيد و نمي توانست آن قسمت

از گذشته را دور بيندازد ، فراموش بكند ، چون اين ياد بودها جزو زندگي او شده بود.

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت

 

 

نميدانم چطور است بعضي اشخاص ب ه اولين برخورد، جان در يك قالب ميشوند، ب ه قول عوام جور و اخت

مي آيند و يكبار معرفي كافي است براي اينكه يكديگر را هيچوقت ف راموش نكنند در صورتيكه بر عكس بعضي

ديگر با وجوديكه مكرر بهم معرفي ميشوند و در مراحل زندگي سر راه يكديگر واقع مي گردند، هميشه از هم

گريزان هستند، ميان آنها هرگز حس همدردي و جوشش پيدا نميشود و اگر در كوچه هم بهم بر بخورند ، يكديگر

را نديده مي گيرند . دوستي بي جهت ، دشمني بي جهت ! حالا اين خاصيت را ميخواهند اسمش را سمپاتي يا آنتي

پاتي بگذارند و يا در اثر مغناطيس و روحيه اشخاص بدانند يا نه . آنهائيكه معتقد ب ه حلول ارواح هستند دورتر

رفته ميگويند كه اين اشخاص در زندگي سابق خودشان روي زمين دوست و يا دشمن بوده اند و باين جهت

نسبت بهم متمايل و يا از هم متنفرند ولي هيچكدام از اين فرضيات نميتوانند ب ه آساني معماي بالا را حل بكند . اين

كشش و جوشش ناگهاني نه مربوط به خصايل روحي است و نه ربطي با محاسن جسماني دارد.

باري، يكي ازين برخوردها ي عجيب، چند شب پيش برايم اتفاق افتاد . شب عيد نوروز بود ، تصميم گرفته بودم

براي احتراز از شر ديد و بازديدهاي ساختگي و خسته كننده ، سه روزه تعطيل را بروم جاي دنجي پيدا بكنم و

براي خودم لم بدهم . هرچه فكر كردم ديدم مسافرت دور صلاح نيست . بعلاوه وقت هم اجازه نميداد از اين رو

قصد مسافرت كرج را كردم . بعد از تهيه جواز، سرشب بود، رفتم در كافه ژاله نشستم . سيگاري آتش زدم و در

ضمن اينكه گيلاس شير و قهوه خودم را آهسته آهسته مزمزه ميكردم و ب ه تماشاي آمد و شد مردم مشغول

بودم، ديدم آدم تنومندي از دور ب ه من اظهار خصوصيت كرد و به طرفم آمد . دقت كردم، ديدم حسن ش بگرد

است. ده سال شايد بيشتر ميگذشت كه او را نديده بودم، و غريب تر آنكه هردومان يكديگر را شناختيم . بعضي

صورتها كمتر تغيير ميكند بعضي بيشتر عوض ميشود، صورت حسن عوض نشده بود . همان صورت خنده رو

و ساده بود، ولي نميدانم چه در حركات و لباسش بود كه ساختگي و غير طبيعي بنظر ميآمد . مثل اينكه خودش را

گرفته بود.

من تا آنشب اسم خانواده اش را نميدانستم ، او خودش بمن گفت در مدرسه فقط باو حسن خان ميگفتند . در حياط

مدرسه موقع بازي و تفريح حسن خان چهره زردنبو ، استخوان بندي درشت و حركات شل و ول داشت وب ه

لباس خودش هيچ اهميتي نميداد ، هميشه يخه اش باز و روي كفشهايش خاك نشسته بود و همان حالت لاابالي ب ه

او بيشتر ميآمد و رويش ميافتاد . اما خيلي زود عصباني ميشد و خيلي زود هم خشمش فرو كش ميكرد .از اين

گذاشته بودند. « حمال » جهت بيشتر طرف تفريح و آزار بچه هاي موذي واقع ميشد. و نميدانم چرا اسمش را

من هميشه از او دوري ميكردم ، مثل اينكه اختلاف مبهم و نا معلومي بين ما وجود داشت . ولي حالا با حالت

مخصوص خودماني كه آمد سر ميز من نشست آن اكراه ديرينه و بي دليل را مرتفع كرد و يا گذشتن زمان اين

تباين مجهول را خود بخود از بين برده بود . اما فرقي كه كرده بود حالا چاق، خوشحال و گردن كلفت شده بود، و

از آنهائي بود كه دور خودشان توليد شادي ميكنند.

به محض ورود، به پيشخدمت كافه، دستور داد برايش عرق آوردند . گيلاسهاي عرق را پي در پي بالا ميريخت و

در اثر استعمال عرق ، يكجور خوشحالي موقت باو دست داد. ولي بواسطه شهوتراني زياد، بيش از سنش شكسته

بنظر ميآمد و خطي كه گوشه لبش ميافتاد، نا اميدي تلخي را آشكار مي كرد چيزي كه غريب بود، ب ه سر و وضع

خود خيلي پرداخته بود، اما جار ميزد كه ساختگي است، همين توي ذوق ميزد . هر دقيقه بر ميگشت و در آينه

كراوات خودش را مرتب مي ك رد، هر چه بيشتر كله اش گرم ميشد، بيشتر صورتش بچه گانه و حالت لاابالي قديم

را بخود ميگرفت.

بالاخره ، بدون مقدمه ب ه من گفت كه مدتي است عاشق زني شده ، يعني يك نفر آرتيست شهير، كه خيلي فرنگي

يكسال بود او نو از دور دوستش دا شتم ولي جرأت نمي كردم عشق »: مآب و دولتمند است و تكرار ميكرد كه

«! خودم رو بهش اظهار بكنم، تا اينكه همين اواخر يه طوري پيش آمد كرد كه بهم رسيديم

«؟ عاشق موقتي يا خيال داري بگيريش »: من پرسيدم

اگر ح اضر بشه كه با من زندگي بكنه البته كه مي گيرمش . چيزي كه هس مخارجش زياد ميشه . هر شب كه با »

هم ب ه كافه ميريم ده پونزده ت ومن رو دسم ميگذاره . اما من از زير سنگم كه شده پيدا ميكنم . اگه شده هفت در رو

بيه ديگ محتاج بكنم مخارجش رو در ميارم . چيزي كه هس ، روي اصل عاشقيس بشرط اينكه از هميه روابط

سابق خودش دس بكشه ميدوني بردمش منزلمون ب ه مادرم معرفيش كردم . مادرم گفت . بيا تو خونيه ما بمون .

اون گفت : دشمنت ميياد اينجا تو چار ديوار خودشو حبس بكنه . با اين وضع ماهي دويست و پنجاه ت ومن خرج

پانسيون دويست و پنجاه ت ومن خرج هتل و دانسينگ رو دسم ميگذاره . فردا شب بيا همينجا اونم با خودم مييارم

«. ببين چطوره

«. فردا شب من در كرج هستم »

راسي ميگي؟ براي نوروز ميري كرج؟ خودت تنها هسي؟ چطوره، منم اونو ور ميدارم ميام . راسش نميدونسم »

«؟ چه كار بكنم . ونگهي خرجش كمتر ميشه. بعلاوه تو مسافرت به اخلاق همديگه بهتر آشنا ميشيم

«. مانعي نداره وليكن جواز »

«. جواز لازم نيس من صد مرتبه بي جواز كرج رفته ام . جواز نميخواد . حالا فرداشب حريكت ميكني »

«. صبح ساعت 9 دم دروازه قزوين هستم، از اونجا راه ميافتيم »

«. منم ميام _ درست سر ساعت 9 با هم ميريم . پس من ميرم بضعيفه خبر بدم كه خودش رو آماده بكنه »

من از اين اظهار صميميت ناگهاني و دروغ و دونگهائي ك ه برا يم نقل كرد تعجب كردم . بالاخره از هم جدا شديم و

قرار مان براي صبح شد.

فردا صبح سر ساعت 9 حسن با معشوقه اش آمدند . خانم مثل نازنين صنم توي كتاب بود : لاغر، كوتاه ، مژه هاي

سياه كرده، لب و ناخن هاي سرخ داشت . لباسش از روي آخرين مد پاريس بود و يك انگشتر برل يان بدستش

ميدرخشيد و مثل اين كه خودش را براي مهماني شب نشيني آراسته بود . همينكه خانم اتومبيل فرد كهنه راديد

بالاخره «. من بخيالم اتومبيل شخصيس . من تا حالا با اتومبيل كرايه سفر نكرده بودم »: وحشت كرد و گفت

سوار شديم و اتومبيل به طرف كرج روانه شد.

پياده شديم . هوا خنك بود و پالتو مي « عصر جديد » حق ب ه جانب حسن بود ، از او جواز نگرفتند . جلو مهمانخانه

چسبيد . مهمانخانه ظاهرا عبارت بود از يك باغچه گر گرفته ، با درختهاي تبريزي دراز سفيد و يك ايوان دراز كه

يك رج اطاق سفيد كرده ، متحدالشكل داشت ، مثل اينكه از توي كارخانه فرد در آمده باشد . هر اطاقي سه تخت

فنري با شمد و لحاف مشكوك داشت و يك آينه سر طاقچه گذاشته بودند . پيدا بود كه اطاقها رابراي مسافران

موقتي ترتيب داده بودند . چون اگر كسي در يكي از آنها خودش را محبوس ميكرد بزودي حوصله اش سر

ميرفت. چشم انداز جلوي ايوان، يك رشته كوه كبود بود و گنجشكهاي تغلي جا افتاده كه از سرماي زمستان جان

به سلامت برده بودند، با چشمهاي كلاپيسه شده و پرهاي كز كرده ، مثل اينكه از نسيم بهاري مست شده بودند،

بي اراده روي شاخه هاي تبريزي جست ميزدند ، و يا از در و ديوار بالا مي رفتند ، بطوري كه سر و صداي آنها

توليد سرگيجه مي كرد . ولي همه اينها روي هم رفته يك حالت سرمستي و ييلاقي به مهمانخانه ميداد كه بدون

لطف و دلربائي نبود.

همين كه اطاقهايمان معين شد و گرد و غبار اتومبيل را از خودمان گرفتيم ، من رفتم در ايوان قدم ميزدم و منتظر

حسن و خانمش بودم . يكمرتبه ملتفت شدم ، ديدم از ته ايوان ، يكنفر بمن اشاره ميكند . نزديك كه آمد او را

پلاس بود و در آنجا ب ه او معرفي شده بودم . و « پروانه » شناختم . اين همان جواني بود كه هر شب در كافه

گذاشته بودند. « دن ژوان » رندان بطعنه اسمش را

از اين جوانهاي مكش مرگ ماي مع مولي و تازه بدوران رسيده اداري بود لباسش خاكستري ، شلوار چارلستون

گشاد مد شش سال قبل پوشيده بود . سرش غرق بريانتين بود و يك انگشتر الماس بدلي بدستش كه ناخنهاي

سه روز است در كرج مانده و خيال دارد امش ب »: مانيكور شده داشت برق ميزد . بعد از اظهار مرحمت گفت كه

«! براي خاطر يك دختر ارمني اينجا آمده بودم ، امروز صبح رفت »: قدري يواش تر گفت «. به تهران برگردد

در اينوقت . حسن و خانمش مثل طاوس مست از اطاق خارج شدند . من ناچار ، دن ژوان را به آنها معرفي كردم .

بعد با هم رفتيم دور ميز نشستيم . حسن و خانمش ظاهرا از اين مسا فرت راضي و خشنود بودند . خانم روي

ما اصلن يه جور سمپاتي بهم داريم . همچنين نيس؟ راسي براي شما نگفتم ، يه »: دوش حسن ميزد و ميگفت

برادر دارم مثل سيبي كه با حسن نصب كرده باشن . اما از وختيكه زن گرفت از چشمم افتاد ! نميدونين چه آفتي

رو گرفته ، من بالاخره مجبور شدم خونه ام رو جدا بكنم . صميميت و اخلاق خوب رو من خيلي دوس دارم ..

«! قربون يكجو اخلاق خوب

گيلاسهاي خودمان را ب ه سلامتي خانم بلند كرديم . دن ژوان پاشد رفت از اطاق خودش يك گرامافون با چند

صفحه آورد و شروع كرد به صفحه زدن . بعد بدون مقدمه خانم را برقص دعوت ك رد ، نه يكبار نه ده بار، من

ملتفت نگاههاي شرر بار حسن بودم كه دندان قروچه ميرفت و ظاهرا بروي مباركش نميآورد.

بعد از ناهار ، تصميم گرفتيم كه برويم قدري هوا خوري بكنيم . از جاده چالوس ، گردش كنان روانه شديم . در

بعد هم مثل اين كه سالهاست خانم را ميشناسد ، با او گرم «. امشب هم ميمونم »: راه، دن ژوان آهسته بمن گفت

صحبت شد ! از همه چيز و از همه جا اطلاع داشت . و حكايتهاي جعلي هم براي خانم نقل ميكرد، بطوري كه

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت

 

تنگ غروب بود، بعد از آنكه آذرسپ موبد چند شعر از اشعار گاتها بالاي سر مردة زربانو زمزمه كرد ، لاي كتاب

را بست و با گامهاي سنگين بطرف در كوتاه استودان برگشت و از پله هاي جلو آن بزحمت پائين آمد . متولي

آنجا دويد و در آهنين را با صداي خشك چندشناكي كه كرد و روي پاشنه هاي زنگ زده اش چرخيد بروي زربانو

بست و قفل كرد . جسد زربانو تنها ميان استخوانها و گوشتهاي تجزيه شدة مردگان دخمة خاموشي سپرده شد .

آذرسپ عرق روي پيشانيش را پاك كرد و با سه نفر از خويشان زربانو و دختر گرياني كه با آنها بود بسوي

شهر برگشتند.

خاموشي ژرفي روي دخمه را فرا گرفت ، مهتاب آهسته بالا ميآمد و در روشنائي سرد آن كم كم درون دخمه

پديدار مي شد . ميان محوطة گرد آن بشكل كرت بنديهاي مستطيل سنگفرش تقسيم شده بود و در هر كدام ازين

قسمتها مرده اي پوسيده و يا در شرف تجزيه شدن بود . كفنهاي سفيد كه بگوشت و استخوان چسبيده بود ديده

مي شد . پهلوي زربانو مرده اي چشمهايش از كاسه درآمده بود، ريش جوگندمي ، شكم پاره و گوشت قهوه اي

رنگ داشت كه جلو تابش آفتاب سوخته بود . سرش بلندتر از سطح زمين ، يك دست او روي سينه اش و با

چشمهاي كاسه خشك تورفته بسوي آسمان تهي نگاه ميكرد . صورتش حالت گيرنده و خوشرو داشت . با سر

تراشيده ، شارب و ريش كم و پاهايش چهارزانو يكي روي ديگري قرار گرفته بود . درست بحالت بچ ه اي در

زهدان مادرش شبيه بود . بوي گوشت گنديده و سوخته ، بوي تند و خفه كنندة اجساد تجزيه شده در هواي ملايم

شب ، فروكش كرده بود . استخوانهاي سفيد و براق جلو مهتاب مي درخشيدند . كاسة سر ، قاب و قلم دنده هاي

شكسته ، دندانهاي كليد شده و مشتهائي كه در حال تشنج بهم قفل شده بود از درد ، و شكنجة آخرين لحظ ة جان

كندن آنها را حكايت ميكرد.

زربانو، مهمان تازه وارد، يكي ازين كرتها را اشغال كرده بود . صورت آرام ، چشمهاي بسته ، موهاي خرمائي و

مژه هاي بلند داشت و لبخند دردناكي گوشة لب او خشك شده بود . يك دست كوچك سفيد و ظريفش را با

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدایت 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيشكي نبود . يك پينه دوزي بود سه تا پسر داشت : حسني قوزي و حس يني كچل و

احمدك. پسر بزرگش حسني دعا نويس و معركه گير بود، پسر دوم ي حسيني همه كاره و هيچكاره بود، گاهي آب

حوض مي كشيد يا برف پارو ميكرد و اغلب ول ميگشت . احمدك از همه كوچكتر، سري براه و پائي براه بود و

عزيز دردانه باباش بود، توي دكان عطاري شاگردي ميكرد و سر ماه مزدش را مي آورد به باباش ميداد . پسر

بزرگها كه كار پا بجائي نداشتند و دستشان پيش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را بينند.

ميدونين » : دست بر قضا زد و توي شهرشان قحطي افتاد . يك روز پينه دوز پسرهايش را صدا زد و بهشان گفت

چيه، راس پوس كندش اينه كه كار و كاسبي من نميگرده، تو شهر هم گروني افتاده، شماهام ديگه از آب و گل در

اومدين و احمدك كه از همه تون كوچكتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برين روزيتونو در بيارين و

هر كدوم يه كار و كاسبي يم ياد بگيرين . من اين گوشه واسه خودم يه كرو كري ميكنم . اگه روز و روزگاري

كاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد كه چه بهتر، ب ه منم خبر بدين و گرنه بر گردين پيش خودم يه لقمه نون

«. داريم با هم ميخوريم

«! چشم بابا جون ». بچه ها گفتند

پينه دوز هم بهر نفري يك گرده نان و يك كوزه آب داد و رويشان را بوسيد و روانه شان كرد.

سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانويشان همينطور رفتند و رفتن د تا اينكه خسته و مانده سر

يك چهار راه رسيدند . رفتند زير يك درخت نارون نشستند كه خستگي در بكنند، احمدك از زور خستگي خوابش

برد و بيهوش و بيگوش زير درخت افتاد . برادر بزرگها كه با احمدك هم چشمي داشتند و بخونش تشنه بودند،

ترسيدند كه چون از آنها با كفايت تر بود سنگ جلو پايشان بشود و بكارشان گراته بيندازد . با خودشان گفتند :

«؟ چطوره كه شر اينو از سر خودمان وا كنيم »

كت هاي او را از پشت محكم بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند.

احمدك هر چه عز و چز كرد بخرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم

به پيرهن احمدك خون كفتر زدند دادند بيك كاروان كه از آنجا ميگذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد

و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده و راهشان را كشيدند و رفتند سر سه راهه و پشك انداختند، يكي از آنها

بطرف مشرق رفت و يكي هم بطرف مغرب.

٭٭٭

از آنجا بشنو كه حسني با قوز روي كولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توي يك جنگل

سر در آورد، از دور يك شعله آبي بنظرش آمد رفت جلو ديد يك آلونك جادوگر است . به پيرزني كه آنجا نشسته

ننه جون! محض رضاي خدا بمن رحم كنين. من غريب و بي كسم، امشب اينجا يه جا و » : بود سلام كرد و گفت

«. منزل بمن بدين كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا در مييام

كييه كه يه نفر بيكار و بيعار مثه تو قوزي رو مهمون بكنه؟ اما دلم برايت سوخت، اگه يه » : ننه پيروك جواب داد

«. كاري بهت ميگم برام بكني تورو نگه ميدارم

«. بچشم، هر كاري كه بگين حاضرم » : حسني هولكي گفت

از ته چاه خشكي كه پشت خونمه يه شمع اون تو افتاده بيرون بيار، اين شم ع شعله آبي داره و خاموش - »

«. نميشه

پيرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشت آلونك حسني را توي يك زنبيل گذاشت و تو چاه كرد. حسني

شمع را برداشت و به پيرزن اشاره كرد كه بالا بكشد . پيرزن ريسمان را كش يد همينكه دم چاه رسيد دستش را

دراز كرد كه شمع را بگيرد. حسني را ميگوئي شكش ورداشت و گفت:

«. نه حالا نه. بگذار پام رو زمين برسه آنوقت شمع رو ميدهم -»

پير زنيكه اوقاتش تلخ شد، سر ريسمان را ول كرد، حسني تلپي افتاد پائين . اما صدمه اي نديد و شمع ميسوخت

ولي بچه درد حسني ميخورد؟ چون ميديد كه بايد توي اين چاه بميرد . تو فكر فرو رفت و بعد از جيبش يك چپق

چپقش را با شعله آبي شمع چاق كرد و چند تا پك زد . توي «! آخرين چيزيس كه واسم مانده » : در آورد و گفت

چاه پر از دود شده. يكمرتبه ديد يك ديبك سياه و كوتوله دست بسينه جلوش حاضر شد و گفت:

«؟ چه فرمايشيه -»

«؟ تو كي هسي؟ جني، پري هسي يا آدميزادي » : حسني جواب داد

«. من كوچيك و غلام شما هسم -»

«. اول كمك كن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگي ميخوام -»

ديبه حسني را كول كرد و بيرون چاه گذاشت بعد بهش گفت:

اگه پول و زال و زندگي ميخواهي اين راهشه، برو بشهري ميرسي و كارت بالا ميگيره اما تا ميتوني از آب -»

و با دستش بطرفي اشاره كرد. حسني دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد «! زندگي پرهيز بكن

توي چاه. نگاه كرد ديد ديبكه غيبش زده، مثل اينكه آب شده و بزمين فرو رفت.

حسني توي تاريكي از همان راهي كه ديبكه بهش نشان داده بود همين طور رفت . كله سحر رسيد بيك شهري كه

كنار رودخانه بود . ديد همه مردم آنجا كورند . پاي رودخانه گرفت نشست، يكمشت آب بصورتش زد و يكمشت

آب هم خورد. از يكنفر كور كه نزديكش بود پرسيد:

«؟ عمو جان! اينجا كجاس -»

«؟ مگه نميدوني اينجا كشور زرافشونه » : او جواب داد

«؟ محض رضاي خدا من غريبم از شهر دور دسي مييام، راه بجايي ندارم. يه چيز خوراكي بمن بده » : حسني گفت

«. اينجا بكسي چيز مفت نميدن. يه مشت از ريگ اين رودخونه بده تا نونت بدم » : آنمرد جواب داد

حسني دست كرد زير ماسه رودخانه، ديد همه خاك طلاست . ذوق كرد، يك مشت بآن مرد داد و نان گرفت و

خورد و توي جيبهايش را هم پر از خاك طلا كرد و راهش را كشيدو رفت طرف شهر . همينكه رسيد، ديد شهر

بزرگي است، اما همه شهر مثل آغل گوسفند گنبدگنبد رويهم ساخته شده بود و مردمش چون كور بودند يا در

شكاف غارها و يا زير اين گنبدها زندگي ميكردند و شب و روز برايشان يكسان بود و حتي يك دانه چراغ در تمام

شهر روشن نميشد . اعلان هاي دولتي و رساله ها با حروف برجسته روي مقوا چاپ ميشد و همه مردم با قيافه

هاي اخم آلود گرفته و لباسها ي كثيف بد قواره و چشمهاي ورم كرده مثل كرم در هم ميلوليدند . از يكنفر پرسيد :

«؟ عمو جان! چرا مردم اينجا كورن -»

اين سرزمين خاكش مخلوط با طلاس و خاصيتش اينه كه چشمو كور ميكنه . ما چشم براه -» : آن مرد جواب داد

پيغمبري هسيم كه ميباس بياد و چشمهاي ما رو شفا بده . اگر چه همه مون پرمال و مكنت هسيم . اما چون چش

نداريم آرزو ميكنيم كه گدا بوديم و ميتونسيم دنيا را ببينيم . باينجهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده

«. ايم

اينارو خوب ميشه گولشون زد و دوشيد، خوب چه عيب داره » : حسني را ميگوئي چشده خور شد. با خودش گفت

رفت بالاي منبر كه كنج ميدان بود و فرياد كشيد: «؟ كه من پيغمبرشون بشم

آهاي مردمون ! بدونين كه من همون پيغمبر موع ودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتي بدم . چون خدا - »

خواسه كه شما رو بمحلت امتحون در بياره، شما رو از ديدن اين دنياي دون محروم كرده تا بتونين بيشتر

جستجوي حقاي قو بكنين و چشم حقيقت بين شما واز بشه . چون خود شناسي خدا شناسيس . دنيا سر تا سر پر از

وسوسه شيطوني و موهوماته، همونطور كه گفتن : ديدن چشم و خواستن دل . پس شما كه نمي بينين از وسوسه

شيطوني فارغ هسين و خوش و راضي زندگي ميكنين و با هر بدي ميسازين . پس بردبار باشين و شكر خدا را

بجا بيارين كه اين موهبت عظما رو بشما داده ! چون اين دنيا موقتي و گذرندس . اما اون دنيا هميشگي و ابديس و

«. من براي راهنمائيه شماها اومدم

مردم دسته دسته باو گرويدند و سر سپردند و حسني هم براي پيشرفت كار خودش هر روز نطقهاي مفصلي در

باب جن و پري و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اينجور چيزها برايشان

ميكرد و نطقهاي او را با حروف برجسته روي كاغذ مقوائي ميانداختند و بين مردم منتشر ميكردند . ديري نكشيد

كه همه اهالي زرافشان باو ايمان آوردند و چون سابقًا اهالي چندين بار شورش كر ده بودند و تن بطلا شوئي

نميدادند و ميخواستند كه معالجه بشوند، حسني قوزي همه آنها رابدين وسيله رام و مطيع كرد و از اين راه منافع

هنكفتي عايد پولدارها و گردن كلفتهاي آنجا شد . كوس شهرت حسني در شرق و غرب پيچيد و بزودي يكي از

مقربان و حاشيه نشينهاي دربار پادشاه كوران شد.

در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع كردن طلا بشوند و هر نفري از درخانه تا كنار رودخانه زنجيري

بكمرش بسته بود . صبح آفتاب نزده ناقوس ميزدند و آنها گروه گروه و دسته دسته بطلا شوئي ميرفتند و غروب

آفتاب كار خودشان را تحويل ميدادند و كورمال كورمال س ر زنجير را ميگرفتند و به خانه شان بر ميگشتند . تنها

تفريح آنها خوردن عرق و كشيدن بافور شده بود و چون كسي نبود كه زمين را كشت و درو بكند با طلا غله و

ترياك و عرق خودشان را از كشورهاي همسايه ميخريدند . از اين جهت زمين باير و بيكار افتاده بود و كثافت و

ناخوشي از سر مردم بالا ميرفت.

گرچه در اثر خاك طلا چشمهاي حسني اول زخم شده و بعد هم نابينا شد، اما از حرص جمع كردن طلا خسته

نمي شد . روز بروز پيازش بيشتر كونه ميكرد و مال و مكنتش در كشور كوران زيادتر ميشد و در همه خانه ها

عكس بر جسته حسني را بديوارها آويزان كرده بود ند. بالاخره حسني مجبور شد كه يك جفت چشم مصنوعي

بسيار قشنگ بچشمش بزند ! اما در عوض روي تخت طلا ميخوابيد و روي قوزش داده بود يك ورقه طلا گرفته

بودند و توي غرابه هاي طلا شراب ميخوردند و با دستگاه وافور طلا بافور ميكشيد و با لوله هنگ طلا هم

طهارت ميگرفت و شبي يك صيغه برايش ميآوردند و شكر خدا را ميكرد كه بعد از آنهمه نكبت و ذلت به آرزويش

رسيده است.

پدر و برادرها و زندگي سابق خودش و حتي خواهشي كه پدرش از او كرده بود همه بكلي از يادش رفت و

مشغول عيش و عشرت و خودنمائي شد.

٭٭٭

حسني را اينجا داشته باشيم به بينيم چه بسر برادر كچلش حسيني آمد. حسيني هم افتان و خيزان از جاده مشرق

راه افتاد، رفت رفت تا به يك بيشه رسيد، از زور خستگي و ماندگي پاي يك درخت دراز كشيد و خوابش برد.

«؟ خواهر خوابيدي -» : دمدمه هاي سحر شنيد كه سه تا كلاغ بالاي درخت با هم گفتگو ميكردند. يكي از آنها گفت

«. نه، بيدارم - » كلاغ دومي

«؟ خواهر چه خبر تازه داري -» : كلاغ سومي گفت

اوه ! اگه چيزايي كه ما ميدونيم آدمها ميدونسن ! شاه كشور ماه تابون مرده چون -» : كلاغ اولي جواب داد

«؟ جانشين نداره فردا باز هوا ميكنن. اين باز رو سر هر كي نشس اون شاه ميشه

«؟ تو گمون ميكني كي شاه ميشه -» : كلاغ دومي

مردي كه پاي اين درخت خوابيده شاه ميشه . اما بشرط اينكه گوسپند بسرش بكشه و وارد شهر -» : كلاغ اولي

بشه. اونوقت باز ميياد رو سرش مي شينه . اول چون مي بينن كه خارجيس قبولش ندارن و تو يه اطاق حبسش

«. ميكنن. ميباس كه پنجره رو واز بكنه آنوقت دو باره باز از پنجره ميياد رو سرش مي شينه

«! پوه! شاه كشور كرها -» : كلاغ سومي

«؟؟ ميدوني دواي كري اونا چيه -» : كلاغ دومي

آب زندگيس . اما اگه آب زندگي بمردم بدن و گوششون واز بشه ديگه زير بار ارباباشون نميرن، -» : كلاغ سومي

بعد غارغار كردند و پريدند. «! اينايي رو كه مي بيني باين درخت دار زدن ميخواسن گوش مردمو معالجه بكنن

حسيني كه چشمش را باز كرد ديد بدرخت دو نفر آدم دار زده اند . از ترسش پاشد بفرار . سر راه يك بزغاله گير

آورد كه از گله عقب مانده بود . گرفت سرش را بريد و شكنبه اش را در آورد بسرش كشيد و راهش را گز ك رد و

رفت. تنگ غروب بشهر بزرگي رسيد، ديد آنجا هياهو و غوغاي غريبي است، تو دلش ذوق كرد و رفت كنار

شهري توي يك خرابه ايستاد . يك مرتبه ديد يك باز شكاري كه روي آسمان اوج گرفته بود پائين آمد و روي سر

او نشست و كله اش را توي چنگال گرفت.

مردم بطرفش هجوم آوردند و ه ورا كشيدند و سر دست بلندش كردند اما همينكه فهميدند خارجي است، او را

بردند در اطاقي انداختند و درش را چفت كردند . حسيني رفت پنجره را وا كرد و دوبار د يگر هم باز اوج گرفت و

از پنجره آمد روي سر او نشست . مردم هم اين سفر ريختند و او را بردند توي يك كالسكه طلاي چه ار اسبه

نشاندند و با دم و دستگاه او را بقصر باشكوهي بردند و در حمام بسيار عالي سر و تنش را شستند، لباسهاي

فاخر و جبه هاي سنگين قيمت باو پوشاندند، بعد بردنش روي تخت جواهر نگاري نشاندند، و يك تاج هم بسرش

گذاشتند.

حسيني از ذوق توي پوست خودش نمي گنجيد و هاج وو اج دور خودش نگاه ميكرد . تا يك نفر كور با لباس

مجللي آمد و روي زمين را بوسيد و گفت:

«! خداوند گارا، قبله عالم سلامت باشد! بنده از طرف همه حضار تبريك عرض ميكنم -»

«؟ تو كي هستي -» : حسيني سينه اش را صاف كرد و باد توي آستينش انداخت و با صداي آمرانه گفت

قبله ع الم سلامت باشد ! مردمان اين كشور همه كر ولال هستند و من يك نفر خارجي از تجار كشور زر افشانم -»

«. و مأمورم تا مراسم شادباش را بحضورتان ابلاغ بكنم

«؟ اينجا كجاس -»

«. اينجا را كشور ماه تابان مينامند -» : ديلماج

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  |