تبليغاتX
๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ سلام خوش امديد.در ضمن كتاب الكترونيكي كليه مطالب موجوده در بخش نظرات درخواست كنيد ๑۩๑

در بالكن را باز كرد و دستش بي اراده كليد چراغ را جست. اثري از كليد نبود.

به يادش آمد كه بالكن خانه شان در تهران چراغ داشت. شب هاي گرم بي اختيار

دستش بر كاشي هاي صاف گل بهي مي نشست و بي آن كه نگاه كند، انگشت

سباب هاش كليد كوچك چراغ را ب هطرف بالا فشار م يداد. دستش را از ديوار زبر

به سرعت پ سكشيد. همين يك لحظه اما، هزاران تصوير را در ذهنش برانگيخت.

ناباورانه به ديوار خاكستري بي چراغ و كليد نگريست تا مطمئن شود كه خواب نم يبيند.

به بالا نگاه كرد، آسمان را هاله اي از ابر تيره ي دلگير فرو بلعيده بود. هنوز روز بود، اما

آسمان حالت غروبي ابري داشت. سال ها بود كه رنگ آبي آسمان را نديده بود. اگر ابرها

هم كنار م يرفتند و خورشيد در آسمان م يتابيد، باز هم رنگ آسمان ب هطوسي مي ماند.

شب نيز پرده ي سياه بر پيكر آسمان نمي كشيد. شب نيز در هاله ي خاكستري رنگي فرو

مي رفت كه با سياهي اش درهم مي آميخت. اگر هم آسمان ابري نبود، باز هم ستارگان

چنداني به چشم نمي خوردند. گويي كه تنها بر پرده ي سياه شرق آ نگونه كه بايد
ستارگان مي درخشيدند.
آينه ي قدي را با احتياط از جعبه در آورد و در راهرو آپارتمان كوچكش روبروي
ساعت ديواري آويخت. با شگفتي به قاب قديمي دست كشيد و خود ش را در آين هي
كودكي اش نگريست. هزاران تصوير در آينه جان گرفت. گويي كه آينه همه چيز را در
خود ضبط كرده و چون پرده ي سينما به نمايش گذارده بود. كتاب را خوانده بود. چندين
بار خوانده بود و حال در آينه، در چشم هايش مي نگريست، تا هم هچيز را يك بار ديگر در
آينه ي چش مها بخواند. به تصوير ساعت ديواري در آينه نگاه كرد، نيمروز بود.
روز زودتر از هميشه در تاريكي رنگ باخت. باد ابرهاي تيره را با خود بر فراز شهر
آورد و در تاروپود شهر وزيد، آخرين ت كبرگ هاي برجاي مانده بر شاخ هها را بر پنجره ي
اتاق كوبيد و باز آنان را نيمه جان به جنبش واداشت. جنبشي دهشتناك، زوزه كشان
هولناك، درد در تاروپود زخمي برگ ها جوشيد، گويي كه سر بر سنگ فروكوبيدند و جان
باختند و باز به آسمان پركشيدند. درختان خشك ديگر اشكي نداشتند تا بر آخرين
برگ هاي برباد رفته، در آخرين روز پاييز بريزند. در سرخي غروب ب هخود پيچيدند،
غمناك رقصيدند، با بغضي خشك خود را به موسيقي باد سپردند و دمي با باد رفتند تا
دگربار به خود بازآيند و بي خود از خود كمر در غم خم كنند. روز در اوج شكفتگي خود در
تاريكي فرورفت. دل شوره ي گنگي پرستو را به تشويش واداشت. از وزش باد شديد بدش
مي آمد، همواره از طوفان متنفر بود و حال گويي كه باد او را با خود مي برد. بدن
نحيفش با هر زوزه ي باد پيچ و تاب مي خورد و او با هر گام مي كوشيد كه خود را در
برابر آن حفظ كند.
هنوز بيست دقيقه اي راه بود و باد هر آن شديدتر مي وزيد. صداي شكستن شاخه ها
به گوش مي رسيد و شاخه ي جوان درختي پير، جلوي پاي او شكست. پرستو به سختي در
برابر يور ش باد راه م يپيمود و از خود م يپرسيد كه آيا به آشيان خواهد رسيد و جان
سالم به در خواهد برد؟ او جوان بود، هرچند ظريف و نحيف اما جوان بود. مادر هم جوان

بود، اما در دوران جواني به پايان راه رسيده بود. اگر پنجر هي خانه باز مانده باشد، اگر باد
مادر را با خود ببرد؟ آخر از مادر پوست و استخواني بي ش نمانده بود. پزشكان هم ديگر
روزهاي آخر اوست. مواظبش باشيد و بگذاريد » حرفي براي گفتن نداشتند به جز آن كه
اما چگونه؟ وقتي كه بابارحمان رهاي ش كرده و «. كه روزهاي آخر را ب هخوشي بگذراند
زني ديگر اختيار كرده است، يك زن هم سن و سال دخترش ، خجالت هم نمي كشد.
آخر چگونه روزهاي آخر را ب هخوشي بگذراند هنگامي كه مدام استفراغ است و استفراغ،
درد است و درد و حسرت روزهايي كه مردي عاشقش بوده است. تنها مرد زندگي
كوتاهش . مردي كه از شهر كوچك و وابستگي هايش گذشته بود تا به او بپيوندد. مردي
كه عاشقانه او را م يپرستيد و پدر دو فرزند ش بود. حال مرد بازگشته بود ب ههمان
شهربند كه در جواني ب هخاطر مادر از آن گذشته، به زندگي شهري تن داده و ظاهراً در
تمدن شهري اُخت گشته بود. دختركي را دربرداشت و براي سومين بار، و اين بار از
دخترك، پدر شده بود. زندگي شهري را ترك گفته و به شيوه ي زندگي سابق خود روي
آورده بود، شباني. انگار كه زندگي در شهر همچو خوابي بيش نبود، خوابي كه هيچ
پيوندي بين دو تكه ي بيدار پيش و بعد از آن نداشت، ب هجز همسري بيمار و كودكاني
كه يادآور آن خواب طولاني و دور بودند. آيا سرطان هم هچيز را همچو آبي رفته با خود
برده و يا اين بازگشت، بازگشتي بود كه دير يا زود هم هچيز را، هم هي آن چيزهايي را
كه نبايد اتفاق م يافتاد، فروكوفته و بر بستر طبيعي خود بازم يگردانيد؟ قرباني اين
دگرديسي بازپ سگرايانه عشق بود. عشقي كه در جواني و زيباترين خاطره هاي زندگاني
ريشه داشت ولي مرد همه چيز را ويران كرد و جز خاكستر و دود بر كوير قلب چيزي
برجاي نگذاشت. بيست دقيقه اي بيش نمانده بود و پرستو هنوز تصوري ملموس از مرگ
نداشت.
زغال زير خاكستر كُرسي خاموش گشته بود. بادي سرد و شديد شاخ ههاي درختان
باغ را بر بستر زمين خم م يكرد. پرستو و فرهاد هر يك كناري كز كرده و در سكوتي
غم بار فرو رفته بودند. احساس بي كسي ب ههنگامه ي مرگ مادر بر قلبشان سايه افكنده

بود. بابارحمان نيامد، با آن كه مي دانست روزهاي آخر مادر است، نيامد و همين بر درد از

خودم فردا م يرم دنبال كفن و » : كف دادن مادر م يافزود. فرهاد با بغضي تلخ فرياد زد

«. دفنش . اصلاً هم به باب ارحمان خبر نديم. بذار از ديگران بشنوه و خجالت بكشه

زشته. پس فردا » : پرستو كه هنوز اشك مي ريخت و به سختي حرف مي زد، گفت

«. فاميل ميان، مي گن باباتون كجاس

آخه به اين هم م يگن بابا؟! بذار همه بفهمن. چه فرقي » : فرهاد با غيظ فرياد زد

«. واسه ي ما داره؟! اون بايد خجالت بكشه كه متأسفانه نمي كشه

دودش مي ره تو چشم خودمون. خونواده ي گلپر چي م يگن؟ اون ها كه منتظر »

«!؟ بهانه ن تا عروس يتونو به هم بزنن

فرهاد آهي بلند و سوزناك كشيد و سر ش را با تأسف به چپ و راست تكان داد. كينه

و غم با غلظتي ملموس در رگ هايش مي جوشيد و او را لحظ هاي آرام نم يگذاشت. از

يك سو باورهاي ش او را وام يداشت تا در برابر ستمگري فرياد برآرد، باورهايي كه او را

يك بار راهي زندان كرده بود و از ديگر سوي، دلش براي پيوندي عاشقانه مي تپيد،

آرامش مي طلبيد و خواهان تشكيل خانواده بود. يا بايد دهانش را مي بست و سكوت

پيشه مي كرد و يا زندگي اش با زندان و شكنجه رقم مي خورد. چه كسي خواهان ملاقات

همسر در پشت ميل ههاي زندان است؟ چ هكسي سركوفت خانواده را م يپذيرد و به

زندگي با يك زنداني سياسي تن م يدهد؟ گفته بود كه سياست را كنار م يگذارد، كه

پيوند با گلپر برايش مهم تر از هم هچيز است، كه ب هخاطر اين پيوند از هم هچيز خواهد

گذشت. به خانواده ي گلپر قول داد كه به كل دور سياست را خط بكشد و به گلپر گفت

كه به زندگي خود ش فكر خواهد كرد، به زندگي خودش با او.

دوستانش ريش خند زدند. مسخره اش كردند. هم دانشكده اي ها با نگاهي مشكوك از

او دوري جستند، گويي كه او خود را فروخته بود. مهم نبود كه خودشان چيزي

نمي گفتند و سكوت را پيشه كرده بودند، مهم اين بود كه فرهاد واژگان ممنوعه را بر لب

آورده بود و حال بايد سخن بر جان مي خريد و كنار نمي كشيد. آخر اگر او هم سكوت

اختيار مي كرد، پس چه كسي ناگفتني ها را م يبايست بر زبان مي راند؟ كلامي كه با

زندان و شكنجه پاسخ م ييافت.

داره قاطي مرغ و خروس ها مي شه! ... مي خواد بچسبه به » : با تمسخر مي گفتند

«... زندگي خودش و مبارزه رو رها كنه! ... هه! مي خواد زن بگيره، رفته تو لاك خودش

فرهاد با دلي زخمي م يشنيد و دم نمي زد كه چرا خود شما مهر سكوت بر لب زد هايد؟

چرا شما تنها و تنها به خود و زندگي حقيرتان مي انديشيد و ب س؟ چرا مرگ را براي

همسايه مي خواهيد؟ اگر حرفي ست براي گفتن، خوب بزنيد، مگر من دهان شما هستم؟

شما كه از ترس لب فروبسته ايد و با سكوت مرگبارتان در برابر ديكتاتورها سر تعظيم

فرود آورده ايد. هرچند اين پرسش ها از مخيله اش مي گذشت، اما بر زبان نمي آورد.

مي دانست كه ناگفتن يها همين است، همين انديشه اي كه در ذهنش نقش مي بست و

چنانچه بيانش مي كرد تنها مي ماند. تنها، منزوي و مطرود. چيزي كه از زندان و شكنجه

برايش سخت تر مي نمود. زندان و شكنجه از زنداني سياسي در جامعه قهرمان مي ساخت

اما اين حر فها چشم ها را ب هدرون م يچرخانيد، نه ب هسوي قهرمان بلكه به سوي فردي

كه نمي خواست به خود بنگرد، تا مبادا دچار بحران شود. تا مبادا به حقارت دروني خود

پي ببرد. آخر اين حرف ها تلنگري به شقيقه بود، تا قلب رسوخ م يكرد و درون را

مي خراشيد.

گريست، با صداي بلند گريست و مش تهايش را بر ديوارهاي كهنه ي خانه فروآورد.

گويي كه ديوارها، اين ديوارهاي بلند و به ظاهر محكم، توخالي بودند. صدا در درون

ديوارها پيچيد و اين جا و آن جا سقف ترك برداشت. سقف ديگر نه پناه كه بلاي جان

بود. پرستو ديگر نمي گريست، بهت زده به مش تهاي فرهاد خيره گشت، به ظاهرِ خانه ي

محكمي كه بنايش در پژواكي فرومي ريخت و برخود مي لرزيد. شايد هم اين لرزش از

مشت نبود، بل از شدت كوبش چكمه هايي بود كه به خانه هجوم آوردند. فجايع آن شب

تمامي نداشت. قبل از نيم هشب هيبت هايي ترسناك در خانه پديدار شدند و فرهاد را با

خود بردند. هندوانه ي شب يلدا زير لگدهاي سنگي نشان له شد و قص ههاي آخرين شب

پاييز را باد با خود برد. تمام شب را پرستو با وحشت دستگيري برادر و مرگ مادر

دست به گريبان بود، اما شب را پاياني نبود. سپيده خيال سرزدن نداشت و سياهي بر

گيتي سيطره افكنده بود. اندوه مرگ و وحشت از جسد با آرزوي مرگ تنيده بود. اگر

مي توانست چشم برهم بگذارد و ديگر نگشايد، اگر مادر او را با خود م يبرد و او ب هآغوش

جاودانه ي مادر پناه م يبرد، اگر م يمرد! پيكر بي جان مادر او را از مرگ بيزار كرد. با

نفرت به مرگي انديشيد كه عزيزش را از او ربود. از او تنها جسدي برجاي مانده بود كه

پرستو نمي دانست با آن چه كند. شب با تمام غلظت سنگينش او را دربرگرفته بود.

شمع هاي بالاي سر مادر هنوز م يسوختند. كنارش نشست. چهره ي مادر همچو

مهتاب مي درخشيد. لبخندي بر لب داشت، گويي كه روانش رهايي يافته، رهايي از

جسمي كه شكنجه گاهش بود.

مي دانست كه او را به گورستان مي برند و در جايگاهي غريب به گور م يسپارند. اما او

متعلق به خاك آن خانه بود. درخت بِه بدون او شكوفه نمي داد و هزاران غنچه ي گل

آتشين هر بهار نم يشكفت. روان او در روان خانه تنيده بود. چراغ را روشن كرد و

بي اختيار به سوي صندوقچ هي مادر رفت. پارچه هاي قديمي رنگارنگ و بوي نفتالين

صندوقچه را پر كرده بود. پارچه ها را به دقت بيرون آورد. دنبال چيزي مي گشت كه خود

نمي دانست چيست. ته صندوق شيءاي طلايي رنگ همچون خورشيد م يدرخشيد.

چيزي را كه دنبال ش مي گشت يافته بود. ابريشم زرد را برداشت. مادر را به حمام برد و

به دقت شست. مثل آن هنگام كه زنده بود، چنگ در موهاي كوتاه مادر زد و سپ س آن

را شانه كشيد. سپيدي زودرس همچون مرگ زودرس بر موهايش نقش بسته بود. به

چهره ي جوان مادر نگاه كرد، گويي كه هنوز زنده بود. سپيده خيال سرزدن نداشت. باد

در شاخ و برگ درختان م يوزيد و انگار كه نال هها را با خود به همه جا م يبرد. ناله هاي

زني را كه با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد، به خود مي پيچيد و فرياد ش در وز ش باد

مي آميخت. فريادهاي دوري كه نزديك م ينمود. بيل را برداشت و پاي درخت بِه را چال

كرد. سپس مادر را پيچيده در ديباي زرد، پاي درخت بِه به گور سپرد.

اشك سياهي را زدود و سپيده بيداري را ربود.

دلش مي خواست در آن خانه م يماند. آن خانه بوي مادرش را داشت و هزاران

خاطره ي كودكي ديگر را. فقط خانه نبود. دوستانش را از دست م يداد و محل هاي را كه

تك تك خان هها و پيچ و تاب كوچ ههايش را م يشناخت. در هر خانه اي آشنايي م ييافت

و با جوانان محله هم كلاسي يا دوست بود. فقط محله نبود، شهر بزرگ را از دست

مي داد تا در شهر كوچكي كه اغلب دخترانِ ه مسن و سال او باردار بودند، يا بچه

داشتند، سكني گزيند. به درخت بِه كه سفيدپوش شده بود نگاه كرد. مي دانست كه هيچ

بِه اي مزه ي ميوه ي اين درخت را نخواهد داشت و هيچ شكوفه اي، زيباتر از شكوفه هاي

درخت بِه نخواهد بود.

خانه اي كه گل هايش را مادر و درختان ش را بابارحمان كاشته بودند. ماهي هاي حوض

را وقتي كه او كوچك بود، خريده بودند. آن موقع دو تا ماهي سرخ كوچولو بودند كه

حال تعدادشان به پنجاه و دو م يرسيد.

خانه اي كه زيرزمينش لانه ي مارمولك ها بود و او هرگاه با بچ هها دعوايش مي شد و

زورش به آنان نمي رسيد و كتك م يخورد، مارمولك ها را مي گرفت و در لباس بچه ها

مي انداخت و به جيغ و دادشان م يخنديد. هر چه آنان بيشتر م يترسيدند، او بيشتر

مي خنديد و بعد مارمولك را رها م يكرد.

خانه اي كه هر گوشه اش بازي هاي كودكانه را ب هيادش مي آورد . بازي با فرهاد و

گلپر را، وقتي كه هفت سنگ يا وسطي بازي مي كردند. حسادت هايي كودكانه كه

مدت ها بر ذهن ش سايه افكنده بود، هنگامي كه فرهاد به گلپر بيشتر توجه مي كرد و يا

ترجيح مي داد كه به جاي او به گلپر كولي بدهد.

مگه نمي خواست زن بگيره، پ س چرا دوباره رفت دنبال » : بابارحمان پرسيد

«؟ سياست

پرستو درحالي كه لباس هايش را با دقت تا مي كرد و در چمدان جاي مي داد، با

«. بيچاره كاري نكرده بود، الكي اومدن بردنش » : بي حوصله گي پاسخ داد

الكي كسي را نم يبرن، حتماً يك گ هاي خورده بوده. حالا جاي زن گرفتن بايد بره »

«. آب خنك بخوره تا آدم بشه

نمي تونن ببينن كسي كتاب مي خونه و م يفهمه، وگرنه مگه فرهاد كار خلافي »

«!؟ كرده كه بيچار هرو گرفتن

ابروهاي پرپشت بابارحمان به هم گره خورد. مي شد خشم را در حركات تند دست ها و

تو ديگه نمي خواد از اون دفاع كني. آبروي خونواده رو برده. فقط » : لحن گفتارش ديد

«. خودش كه نيست. ديگه كسي نم يآد تو رو بگيره. واسه ي همه دردسره

تن پرستو مورمور شد و احساسي چندش آور به او دست داد. احساسي كه انسانيتش را

حذف مي كرد و به او همچون يك كالا مي نگريست. كالايي كه منتظر مي ماند تا كسي

بيايد و او را بخرد. حال فروشنده بدنام شده بود و كالا روي دستش مي ماند. بغض

گلويش را فشرد. نمي دانست چه بگويد. هيچ گاه با پدر حرف نزده بود. همواره ترس

هاله اي بود تا او از كودكي بغض ش را قورت دهد و حرف ش را در دل نگه دارد.

مرگ مادر پنداري كه ترس از پدر را شسته و برده بود. قدرتي بي سابقه وجودش را

در بر گرفت و بي اختيار واژه ها بيرون ريختند. پرستو ديگر نمي دانست كه چه مي گويد و

فرهاد آبروي خانواده را برده؟ اتفاقاً اون آبروي » : كنترلي بر فريادش نداشت

خونواده ست. شعور داره، م يفهمه. واسه ي همين هم گرفتن ش. اين دولت تحمل يك

آدم فهميده رو نداره. اون آزار ش به مورچه هم نمي رسيد، چرا بايد بندازنش تو

هولوفدوني. مگه تا حالا آزارش به كسي رسيده؟ اون بود كه مادر رو م يبرد دكتر. تر و

خشكش مي كرد و به ش مي رسيد. تو كجا بودي؟ مادر رو ول كردي، رفتي شهربند يك

دختربچه گرفتي. ما رو هم وِل كردي، با يِه مادر مريض كه بايد پرستاري شو مي كرديم.

بعد از چهار سال اومدي كه درشت بارمون كني و بري؟ كي اومدي بپرسي كه حالتون

چطوره؟ چيزي لازم دارين؟ يك بار اومدي دست مادر رو بگيري ببري ش مستراح؟ يك

بار كاسه گرفتي جلوي دهنش تا سبزِ سبز استفراغ كنه؟ اون دفعه كه فرهاد رو گرفته

بودن و من هم سرما خورده بودم، اومدي ببيني كه با گلوي بادكرده و تب چهل درجه

غذا مي پختم؟ تو پدر مايي؟ تا حالا كجا بودي؟ وقتي مادر مرد تو كجا بودي؟ فقط

آمدي كه خاك روي سرت بريزي و بگي كه مثلاً ناراحتي؟ نه، ما تو اين چندساله بابا
از يورش اشك «... نداشتيم، فقط يه مادر مريض داشتيم، كه سايه ش از سرمون كم شده
و سوزش گلو، چهره اش را در ميان دست ها پوشاند. آرام كه گرفت، مش تهاي
گره كرده ي پدر باز و حايل چهر هاش گشته بود، پدر چمباتم هزده م يگريست. پرستو با
شگفتي به خود و پدر ش نگاه كرد. نه پدر ديگر آن ديو ترسناك كودك ياش بود و نه او
دختربچه اي ترسو.
از لاي كاشي هاي كنار ديوار تاكي روئيد، با سرعتي معجزه آسا شاخ و برگ گرفت و
بزرگ شد. پرستو نخستين كسي بود كه آن را كشف كرد، نگذاشت كسي تاك را ببيند
تا مبادا آن را ببرند و يا از ريشه بيرونش آورند. كنار آن، به فاصله ي نيم متر آن طرف
ديوار، در باغچه ي همسايه نيز تاكي سربرآورده بود. پرستو م يپرسيد كه آن تاك از كجا
سربر آورده، سنگ فرش را با جا نسختي پشت سر گذاشته است و ب هسوي لب ديوار قد
مي كشد.
نگذاشت تاك را ببرند. كاشي هاي اطرافش را درآورد و آن قسمت حياط را به
باغچه اي كوچك تبديل كرد كه تنها تاكي تنها در آن روئيده بود. تاك هرسال بلند و
بلندتر مي شد و پرستو پيوسته آن را برانداز مي كرد و قد و قامتش را مي ستود تا سرانجام
به لب ديوار رسيد و در شاخ و برگ تاك درخت همسايه گره خورد. پس از آن بود كه
هر دو تاك براي نخستين بار به بار نشستند و يك خوشه رز سرخ فام از لبه ي ديوار
آويزان گشت. تنها يك خوشه كه معلوم نبود از كدام تاك بود، چراكه آن دو آن چنان
درهم پيچيده بودند كه گويي خوشه از آن هر دو بود. در سوز سرمايي كه درختان در
خواب عميق زمستاني فرومي رفتند، آن دو شاخه ها را بر نخستين بارشان گذاشته بودند و
كودك رز را پا س مي نهادند.
دلش مي خواست در آن خانه م يماند. خانه اي كه ماهيان سرخ حوض براي خود نامي
داشتند و پرندگان هر سال بهار به لانه هاي خود در لابلاي شاخ و برگ درختانش
بازمي گشتند. پرستو لانه ي مورچه ها را م يشناخت و تابستا نها كه روي ايوان دراز

مي كشيد، سر راه مورچه ها، نزديك لانه شان نان خرد مي ريخت. به غنچه ها نام مي داد،

حتي اگر تعدادشان به صدها مي رسيد، هيچ غنچه اي را از قلم نمي انداخت. او در طبيعت

خانه مي تپيد و با گسست ش از خانه تكه اي از او آ نجا مي ماند و تكه اي از طبيعت را با

خود مي برد.

دلش مي خواست در آن خانه مي مرد. خانه اي كه در آن متولد و در پناه سقفش بزرگ

شده بود. شايد اگر زير درخت بِه چال مي شد، هر بهار در شكوفه هاي سپيد و صورتي

درخت جاني دگرباره مي يافت. شايد از منظر يك شكوفه، جهان زيباتر جلوه م ينمود.

بابارحمان اسباب و اثاثيه را روي هم تلنبار مي كرد و پرستو كه دلش در گوشه و كنار

خانه پر م يكشيد، برخلاف خواست ش بايد وسايل خانه را بست هبندي م يكرد تا زير دست

پدر خراب نشوند. چيني هاي يادگار مادر را با دقت تمام در جعبه چيد. هر تكه برايش

خاطره اي بود و هر خاطره يادگاري گران بها، چرا كه او را براي لحظاتي به آن روزها

مي برد و تصاوير گذشته را در برابر ش زنده م يكرد. اين بازنمايي، لحظاتي بي ش دوام

نمي يافت، رنگ مي باخت و او دگربار به پيكر سرد ش بازمي گشت، تنها و مأيوس با قلبي

كه در شوق گذشته تيرمي كشيد. گذشته ديگر تمام شده بود، با تمام خوشي و

سختي هايش . اصلاً اگر او گذشته را بازمي يافت، ياراي تكرار آن را داشت؟ نه، تكرار آن،

تكرار مرگ آوري بيش نمي نمود. او گذشته را دوست مي داشت چرا كه آن را مي شناخت.

در آن ريشه دوانيده، لمس ش كرده و به بو، مزه و رن گهايش عادت كرده بود. حال

مرگ مادر همه چيز را تغيير داده بود. گام به گام زندگي اش تغيير مي يافت، بي آن كه

كوچكترين خواست او نقشي در اين دگرگوني داشته باشد. تنها يك راه براي او مانده

بود، پذير ش.

كتاب هاي فرهاد را بست هبندي كرد. همه را خوانده بود، برخي را دو يا س هبار.

روزنامه ها را هم دور نيانداخت. فرهاد بعضي از روزنامه ها را جمع م يكرد و او م يدانست

كتاب ها » : كه خواندن يها چقدر براي برادر ش مهم است. بابارحمان پيوسته غر م يزد

مايه ي دردسرند، داداشت رو نديدي گرفتن. همين مانده كه تو رو هم بگيرن و ب يسيرت

«. بشي. بايد ريختشون دور يا سوزوند تا از دستشون راحت ش

پرستو بي آن كه نگاهي به پدر بياندازد، كتاب ها و روزنامه ها را بسته بندي مي كرد.

«. اين همه وسايل داريم. جا نداريم. روزنامه ها را مي ريزيم دور » : بابارحمان ادامه داد

پرستو گويي كه كر شده بود. به بسته بندي كتا بها، روزنام هها و حتي يادداش تها

ادامه داد. بابارحمان ديگر چيزي نگفت، مي دانست كه دخترش شرايط سختي را از سر

مي گذراند. تنها اميد داشت كه پس از بازگشت به شهرشان و بهبودي حال دخترش ، بار

ديگر نقش پدري اش را بدست آورد. دلش از پرستو به درد آمده بود. تا حال نديده و

نشنيده بود كه دختري جلوي پدرش بايستد و هر چه از دهن ش در مي آيد به او بگويد.

تقصير را از تهران م يديد، شهر بزرگي كه سن تها را زير پا مي گذاشت، قدم به قدم

آن ها را درهم م يشكست و ك مكم شكل و شمايل شهرهاي كشورهاي غربي را به خود

مي گرفت. خودش شهرهاي غرب را نديده بود ولي از ملاي شهربند شنيده بود كه اگر

همين طوري پيش برود، همه ي دختران تهران بي سيرت م يشوند و همه ي شهر

مي شود، شهرِ نو.

هنگامه ي رفتن به پسر همسايه نگاه كرد. نگاه شان درهم دوخته بود و لايه هاي

اشك در چشمانشان برق مي زد. نگاه از هم دزديدند تا اشك شان سرازير نشود. وقتي كه

پرستو با دلي فشرده در اتوبو س نشست، تازه دانست كه چرا با ديدن فرامرز قلب ش تند

مي تپيد و بي اختيار نگاهش همواره او را م يجست. در لحظ هي گسست، دانست كه

عاشق بوده است. تنها در آخرين لحظه قلبش را باور كرد.

اتوبوس به سوي شهربند مي راند و هر لحظه كه از تهران دورتر م يشد، پرستو

احساس عميق تري به تكه هاي برجاي مانده اش مي يافت. عشق در وجود ش طغيان

مي كرد و دل م يخواست كه از قف س سينه بيرون جهد. نگاه عاشقانه ي او از برابر

چشمانش محو نمي شد. هراندازه كه اتوبوس در جاده اي بي انتها او را از عشقش دورتر

مي راند، او بي ش از پيش به عمق عشقش پي مي برد و يادگار آن را در قلبش ثبت

مي كرد. چگونه تا حال به عظمت آن پي نبرده بود؟

هر روز كه از مدرسه بازمي گشت، او را م يديد. روي پله ي در خانه نشسته بود و
قدم هاي او را مي پائيد. پرستو احساس مي كرد كه قد مهايش زير نگاه او آهست هتر
مي شوند و مسير راست خانه را گم مي كنند. پاهايش انگار به چپ و راست مي زنند و
چون كودكي نوپا، راه رفتن را فراموش مي كنند. حتي يك بار سكندري خورد و پخش
زمين شد، اما فرامرز سر ش را پائين انداخت و مثلاً نديد. سال ها بود كه دوران كودكي
به سر رسيده بود و آن دو ديگر در كوچه بازي نم يكردند. هرچند بيش از آن كه بازي
كنند با يكديگر دعواشان مي شد. روزي نبود كه يكديگر را كنفت نكنند. پرستو با زبانش
آن چنان فرامرز را مي سوزاند كه هيچ كتك كاري اي سوزش آن طعنه ها را از بين
نمي برد. سن بلوغ كه نزديك شد، دخترها ديگر در خيابان بازي نكردند و پسرها هم بين
خودشان بازي كردند و از دخترها فاصله گرفتند. جاي دعواها و باز يهاي كودكانه را
سكوت سردي پر كرد كه با شتابي سرسام آور زير لواي "بزرگ شدن" بر خاطرات
كودكي بي رنگي م يپاشيد. ياد آن روزها حسرتي در دل زنده مي كرد كه به دوران
گذشته تعلق داشت و ديگر بازنايافتني م ينمود. فاصله اي قرن گونه بين آ نها بوجود آمده
بود كه گذشته را نيز پنداري در خود نفي مي كرد. شايد همين فاصله دليلي بود تا عشق
جاي كينه را بگيرد. حال آن فاصل هي مكاني، كه هر آن بيشتر م يشد، بيش از هر زماني
عمق علاقه ي پرستو را به فرامرز نشان مي داد و دليلي بر كشف عشق در قلبش بود.
ناگهان به ياد آورد كه در باز يهاي كودكانه چقدر بدجنس بود و هيچكس را هم به
اندازه ي فرامرز اذيت نمي كرد. در عوض فرامرز دل صافي داشت، خيلي هم خونسرد
بود. گاهي كه جوش مي آورد، دشنامي نثار پرستو مي كرد و مي رفت. پرستو هم چندروزي
قهر مي كرد و منتظر م يشد تا بچ هها آشتي شان بدهند. با هر قهري انتظار براي آشتي
آغاز م يگشت و او ثاني هشماري م يكرد تا بچه هاي محل، هوسِ بازي دست هجمعي كنند
تا زمان قهر به پايان و لحظ ههاي آشتي فرا رسد.
آيا قهر او ريشه در عشق داشت؟ و يا باز يها و دعواهاي كودكي هم از علاق هي
خاص او به فرامرز ناشي مي شد؟ چرا آن قدر به او زخم زبان مي زد و او را از خود

مي راند، در حالي كه از درون اين را نم يخواست؟ آرزوي قلبي اش ، آشتي را، بر زبان

نمي آورد. به بابارحمان انديشيد، آيا قهر با او نيز ريشه در عشق داشت؟

هنگامه ي وداع، شور عشقش آغاز گشته بود. خاطرات كودكي و باز يهاي كودكانه،

چه دور و چه نزديك مي نمود. دور، همچون روزگاري سپري شده و نزديك همانند

تكه اي از جان، كه گويي آن چنان در قلب ريشه دوانيده كه شاخ و برگش وجود را در بر

گرفته است.

اتوبوس در جاده ي پرپيچ و خ مداري گم م يشد و او را هر لحظه از محبوب ش دورتر

مي گرداند. غم در وجود ش چنگ م يزد و اشك آهسته چهر هي تكيد هاش را م يشست،

بر گونه هاي خشكش فرومي نشست و خط سردي از خود بر جاي مي نهاد.

خورشيد در پ س كوه ها فرو م يرفت. آسمان دل گرفته، انگار حسرت ديدار با خورشيد

بر دلش مانده بود. ابرها م يگريستند، خون م يباريدند. پنداري م يدانستند كه آن روز

ديگر باز نخواهد گشت.

پرستو تمام راه تُنگ ماهي را بغل گرفته بود تا صحيح و سالم دو ماهي سرخ را به

مقصد برساند. بابارحمان با آن كه مصمم بود دختر ش را آرام بگذارد و ديگر چيزي

اون جا هم كلي ماهيه. » : نگويد، باز هم كنترل خود را از دست داده و گفته بود

«؟ مي خواي زيره به كرمون ببري؟ راه به اين درازي چه جوري مي خواي اين ها رو ببري

پرستو هيچ نگفته بود. تُنگ را به سينه اش فشرده و نهال درخت بِه را در كيسه اي

پلاستيكي، كنار خود در اتوبوس جاي داده بود.

اتوبوس كوه ها و دشت ها را پشت سر م يگذاشت و در كشتزارهاي سبز فرو مي رفت.

خانه ها با سق فهاي گل بهي شان در سبز و زرد زمين چه زيبا جلوه م ينمود. نسيم

اسفندماه بر چهر هي غم زده ي پرستو م يوزيد. از پنجر هي كثيف و غبارآلوده به بيرون

نگريست، آسمان غرق پرنده بود. پرستوها به خانه بازم يگشتند و او م يرفت. آيا او نيز

روزي به خانه باز مي گشت؟ پرند هي كوچكي از فوج پرندگان جدا مانده بود و به اين سو

و آن سو پر مي كشيد، ولي هيچ گاه به دسته نمي رسيد. با ديگر پرندگان به نظر مي رسيد و

نيز تنها.

راه طولاني بود و غيرقابل تحمل. چندنفري سيگار مي كشيدند و از بوي سيگار تهوع

شديدي به او دست داد. معده اش درهم مي پيچيد، سرش گيج مي رفت و رنگ ش پريده

بود. گه گاه آب تُنگ را به صورتش مي پاشيد تا بر تهوع ش چيره شود. مي توانست به

راننده بگويد، شايد او كاري مي كرد، اما احسا س مي كرد كه با هر حركت و يا حتي

گفتن واژ هاي استفراغ م يكند. از سوي ديگر حوصله ي ده نبه دهن شدن با كساني را

نداشت كه بويي از رعايت ديگران نبرده بودند.

از وقتي كه بابارحمان دختركي را از دهات اطراف به خان هي مادربزرگ آورده بود، او

پا به شهربند نگذاشته بود. پرستو پدربزرگش را نديده بود. قبل از تولد او مرده بود. اما

مادربزرگ را ب هياد م يآورد، با هدايا و ميو ههايي كه بوي بهشت مي داد. حتي در آخرين

سال زندگي اش هم براي نوه هايش نان محلي مي فرستاد. ناني كه با همكاري زنان

همسايه م يپخت و پر از مزه و قصه و خاطره بود. ناني كه بوي مادربزرگ را داشت و

چين هاي صورت مهربانش گويي كه بر آن نقش مي بست. اما او ديگر در آن خانه نبود.

آن خانه از آن دختركي شده بود كه نقش زن پدر را برعهده داشت. هيچ ميلي به ديدنش

نداشت. دلش مي خواست كه در خان هي مادر ياش مي ماند و هرگز او و پسر ش را

نمي ديد. قبل از ديدار نفرت از او در خون ش مي جوشيد.

به كوچه ي باريك و ب نبست مادربزرگ وارد شدند. كوچه اي باغي بود. درختان بلند

ميوه از پشت ديوارها قد برافراشته و تاك ها و گل هاي ياس و نيلوفر از لب ديوارهاي

كوتاه آويزان بودند. فضاي كوچه آغشته از بوي خاك نم دار، سبزه و خاطره هاي كودكي،

كوچك ترين هم خواني با احسا س پرستو نداشت و زير فشار ادراك متناق ض او، زيبائي ش

را در برابر او از دست داد.

بابارحمان حلقه ي در را كوبيد. پس از لحظاتي در چوبي با ناله اي آشنا باز شد و

هيبتي پيچيده در چادر گلدار در برابر آنان ظاهر گشت. هيچكس كلامي بر زبان نياورد

پرستو نگاهي تحقيرآميز به دخترك انداخت و به طرف حوض رفت. ماهي هاي سرخ،

طلايي و سياه در آب غوطه م يخوردند. آب حوض را با دقت به آب تُنگ اضافه كرد و

تنگ را لب حو ض گذاشت، آ نگاه در باغ بزرگ خانه ناپديد شد. سنبل بهت زده برجاي

ماند و دست پاچه نمي دانست چ هكند. نادر درحيني كه دستش را در تنگ كرده بود و

«؟ مامان اين كيه » : ماهي ها از دست ش فرار مي كردند، پرسيد

سنبل با پرس ش كودك به خود آمد و ه مچنان كه تند ب هطرف حوض مي رفت، فرياد

«. نگفتم نرو لب حوض مي اُفتي توش . بيا اين طرف ببينم » : زد

اما نادر حاضر نبود دستش را از تنگ در آورد. اگر سنبل كمي ديرتر رسيده بود،

ماهي ها توي دست ش له م يشدند. سنبل نادر را بغل كرد و به باغ نظري انداخت.

نمي دانست چه بگويد. يعني او خواهر نادر بود؟ خواهري هم سال مادر ش؟! خواهر بزرگي

كه تا حال نديده بود ش. نادر در بغل سنبل ناآرامي م يكرد. دستش را به طرف ماهي ها

«؟ ماهي منه، اون كيه برام اُوردش » : دراز كرده بود و دائما م يپرسيد

سنبل هم چنان كه پسرش را سخت به سينه مي فشرد، با بغض فروخورده اي گفت:

«. اون عمه است، عمه »

سراسر ايوان از اسباب پر بود و پرستو بايد آ نها را در خان هاي كه كوچكتر بود، جاي

مي داد. خانه را برانداز كرد و بي آن كه در چهره ي سنبل نگاه كند با لحن تندي گفت:

«. اون دو تا اتاق ته اي را خالي كن تا من وسائل رو او نجا جا بدم »

«؟ وسائلِ تو اتاق ها رو كجا جا بدم » : سنبل با صداي لرزاني پرسيد

من چه مي دونم. نكنه » : پرستو با لحن تحقيرآميزي، ابروها را بالا انداخت و گفت

و بي آن كه به چهره ي رنگ پريده ي «!؟ فكر كردي كه ورِ دل تو م يخوام بخوابم

زن پدرش نگاهي كند، يا منتظر پاسخي شود، پرده هاي چهارخانه ي كهنه را از

پنجره هاي دو اتاق باز و به وسط ايوان پرتاب كرد.

سنبل كه سخت غافلگير شده و ترسيده بود، با هق هقي فروخورده اتاق ها را خالي و

سپس خودش را از برابر چشمان دخترخواند هاش پنهان كرد. گويي كه در يك لحظ هي

شوم، ناگهان فضاي خانه تهديدآميز و بيگان هتر شده بود.

به يك باره چهار اتاق خانه به دو اتاق براي ش تبديل شد و سنبل نم يدانست كه

اسباب و اثاثيه اش را چگونه در آن اتاق ها جاي دهد. فقط تنگي جا نبود، رفتار پرستو

به كلي او را مرعوب ساخته بود. اگر تا حال از بابارحمان م يترسيد، حال دختر ش هم به

او اضافه شده بود. از همان ابتدا احساس كرده بود كه شوهر ش از دخترش حساب

مي برد و همين به د لشوره اش مي افزود.

فضاي خانه آ نقدر مسموم شده بود كه حتي نادر دوساله هم بي تاب و بي خواب مدام

لباس مادرش را مي كشيد، بهانه م يگرفت، بي دليل مي گريست و بيش از پيش

بزرگ ترها را عصباني م يكرد.

يك هفته نگذشت كه ظاهر خانه نيز عجيب و مسخره ب هنظر رسيد. دكوراسيون

نيمي از خانه كاملا با نيم هي ديگر تفاوت داشت. نيمي از آن از سليق هي شهري آكنده

بود و نيمه ي ديگر از سادگي روستايي. پرده هاي تور سفيد در كنار پرده هاي چهارخانه ي

رنگي، منظر ايوان را خند هدار كرده بود. اگر پاي به اتاق ها م يگذاشتي، اين تفاوت

آن قدر فاح ش بود كه توي ذوق م يزد. در نيمه اي تخت خواب و مبلمان و گرامافون

به چشم مي خورد و در نيم هي ديگر تشك و پشتي و جانماز. حتي آدم هايي كه پا توي

اين اتاق ها مي گذاشتند، ظاهراً تفاوتي فاحش داشتند.

سنبل موهاي بلند و پرپشتش را پشت سر دسته مي كرد. ماهي يك بار موهايش را حنا

مي گذاشت. شب قبل از خواب حنا را مي خيساند تا نرم شود. سحر به آن زرد هي تخم

مرغ، يك قاشق چاي خوري روغن زيتون و كمي كتيرا مي افزود. موهايش را نم مي زد و

دسته دسته با حنا م يآغشت. پس از آن موهايش را روي سرش جمع مي كرد و يك

نايلون روي آن مي كشيد. با يك چوب كبريت به حنا آغشته با دقت ابروها را هم حنا

مي گذاشت و تا حنا اثر كند، به سراغ كارهايش مي رفت. خانه را جارو م يكشيد. ظرف ها

را مي شست، غذا م يپخت و صدها كار ديگر كه هي چگاه تمامي نداشت. پس از ساعت ها

سرانجام آب داغ مي شد و وقت رفتن به حمام مي رسيد. موهايش كه خشك مي شد مثل

امواج شراب بر شانه هايش مي ريخت و به چهره اش زيبايي دوچندان م يبخشيد.

پرستو موهاي سياه كوتاه پركلاغ ياش را جلوي آينه با موخش ككن خشك م يكرد

و با دست ديگر سر موها را زير شان هي گردي چرخ م يداد. زير چشم ها خط سياه

مي كشيد و ل بهايش را كمي سرخ م يكرد. بوي عطرش خانه را فرامي گرفت. اگر

پيراهن گل دار آبي اش را مي پوشيد، گردن بند سنگي آبي رنگش ، زينت بخش سينه اش

بود. جوراب هاي نايلون رن گپا ب ه پاهاي تراشيد هاش جذابيتي دوچندان مي داد و

كفش هاي ورني هم رنگ پيراهن بر پاهاي كوچكش زيبا مي نمودند. با انتخاب رنگ ها

در پوشش ، بي اختيار نگاه ها را ب هسوي خود جلب مي نمود.

درعوض سنبل چادر مشكي سر م يكرد و زير چادر نيز دام نهاي چين دار روستايي

مي پوشيد. زير دامن هم شلوار چيت پا م يكرد و شلوار را زير جوراب ش چند بار تا م يزد

شكل پاي زن ديده شود گناه دارد. فقط اين دنيا » : تا فرم پاهايش ديده نشود. مي گفت

و ساق هاي خو شفرم و ظريف ش را تا «. كه نيست، من فكر اون دنيام هم هستم

مي توانست، بدريخت جلوه مي داد.

دنيايي فاصله بين آن دو وجود داشت. سنبل در اين جهان مي زيست ولي به جهاني

ديگر مي انديشيد. جهاني كه در وحشت و آرزو تنيده بود. جهاني ناشناخته و هولناك و

نيز نزديك همانند قصه هاي كودكي. پرستو زندگي را تنها در محدوده ي زماني و مكاني

خود مي يافت. جهاني جز اين دنياي وحشي و ستمگر نبود. هر چه بود، همين زندگي

زميني بود و ب س. او از آسمان و ايزدان ش سلب اميد كرده بود. تنها اميد او انسان هايي

بودند كه به سنت ستمگرانه ي تاريخ "نه" مي گفتند. كه به دست هاي خود اميد داشتند،

دست هايي كه خواهان بنيادي نو بودند. كه به انديشه دل بسته بودند، انديش هاي كه در

طرحي نو سير مي كرد، در رويا و آرزو فرو م يرفت و استبداد را درمي نورديد.

هنگامي كه پرستو به شهربند رفت آخرين سال تحصيلي دبيرستان را مي گذراند و

آرزو داشت پزشك شود، اما رويدادهاي سال آخر دبيرستان سبب گشتند كه او نتواند به

دانشگاه پزشكي وارد گردد. بنابراين مجبور شد به پرستاري قناعت كند. بابارحمان گفت:

پرستاري نمي خوني، پرستارا شهرت خوبي ندارن، حرف من رو قبول نداري برو »

«. ملاقات داداشت، از اون بپر س

پس از ماه ها به تهران بازمي گشت. قبل از ملاقات به قدري هيجان زده بود كه آشكارا

مي لرزيد. نمي دانست كه چه خواهد شنيد. دلش مي خواست خبرهاي خوشي به فرهاد

دهد تا حداقل خوشحالش كند، اما هرچه در ذهن ش كنكاش كرد خاطره اي خو ش

نيافت. پانزده ماه از دستگيري فرهاد گذشته بود و از قرار معلوم او بايد چهار سال ديگر

نيز در زندان م يماند.

پشت پنجره اي شيشه اي ايستاده بود، پرستو را كه ديد لبخندي آغشته به شوق و

بغض بر لبانش نشست. چقدر دلش براي خواهرش تنگ شده بود. مي خواست كه در

آغوشش بگيرد و بر گون ههايش بوسه زند. اما ديوار بود و شيش هاي دوجداره كه بين آن

دو فاصله ي يك متري گذرناپذيري ايجاد مي كرد. پرستو با خود عهد كرده بود كه نگريد،

اما بندبند وجودش مي لرزيد و نم يتوانست جلوي سيل اشك را بگيرد. اشك در چشمان

فرهاد هم حلقه زد و هر دو بي هيچ كلامي به يكديگر چشم دوختند. نه فرهاد از گلپر

پرسيد و نه پرستو از گلپر گفت. آرزو داشت كه فرهاد نپرسد تا او مجبور نشود خبر

ناخوش آيند ازدواج گلپر را به او بدهد. هرچند كه فرهاد از سكوت پرستو همه چيز را

فهميد. كمي قبل از آن كه زمان كوتاه ملاقات به پايان رسد، سرانجام آن دو به سخن

آمدند.

خانواده هاي ديگر به زندانيانشان تبريك سال نو مي گفتند و برايشان شيريني آورده

بودند، اما او پولي نداشت تا براي عزيزش شيريني بخرد و پدر هم تا حال به ملاقات

فرهاد نرفته بود. نه برايش پولي فرستاده بود و نه چيزي. درحالي كه چش مهايش از

ريزش اشك مي سوخت، و زير هال هي اشك نگاهش بر جعبه هاي شيريني م يساييد،

ب اخود آرزو كرد كه سال آينده، برادرش به هنگام سال تحويل دهانش را با شيريني او

شيرين كند.

بين راه به اين انديشيد كه چرا فرهاد نيز با پرستار شدن او مخالف است. راه بسيار

طولاني بود. بايد سه تا اتوبوس عوض مي كرد تا به خان هي مادر م يرسيد. شوق ديدار

تازه و حسرت ديدار گذشته بر قلب او سيطره افكنده بود.

غروب زيبايي بود و محله ي قديمي در كبودي پيش از شب فرورفته بود. كوچه

خلوت و خالي بود. انگار كه همه به خان ههاي تميز خود پناه برده و پاي سفره ي

هفت سين به انتظار تحويل سال نشسته بودند. بوي سبزي پلوماهي كوچه را پر كرده بود

و به شكم گرسنه ي پرستو چنگ مي زد. به خانه انديشيد. به خانه ي خالي، گور مادر و

تاك هاي عاشق. اگر فرامرز را م يديد، چه م يشد؟ تمام پانزده ماه گذشته را با ياد او

به خواب رفته، در روياهايش او را بوسيده و در آغو ش او خفته بود.

لحظاتي جلوي در خانه ايستاد. مردد بود كه وارد شود. به پله ي جلوي در خان هي

همسايه نظري افكند. خالي بود. قلبش به شدت م يزد. كليد انداخت و وارد شد. خانه از

بوي ياس و مورد لبريز و غروب در آين هي خانه نق ش بسته بود. به درخت بِه نگريست.

بِه هاي طلايي رنگ ساقه هاي درخت را خم كرده بودند و درخت چون طلا ميان باغچه

مي درخشيد. شاخ و برگ تا كهاي عاشق روي ايوان را نيز پوشانده بود و هنوز

ياقوت هايش به چشم مي خورد. گل هاي آتشين در هيجان ديدار با پرستو م يشكفتند و

ماهي هاي حوض شادمانه به هوا مي جهيدند.

پرده ي سياه بر كبود تازيد و آسمان غرق ستاره گشت. ستاره ها از بوي گل هاي

شب بو عطرآگين گشتند و خواب را در چش مهاي خست هي پرستو جاري ساختند. مزار

مادر، روان مادر در شاخ و برگ درخت بِه، او را ب هسوي خود م يكشاند. تنه ي درخت را

در آغوش كشيد و شاخ و برگش را با آب چشم آبياري كرد. گيج و خسته ب هسوي ته

ايوان رفت. كنار تاك كه حال بر گهايش گوشه اي از ايوان را م يپوشانيد، دراز كشيد و

از صميم قلب آرزو كرد كه فرامرز را در آغوش كشد و با او بياميزد. بر سنگ فرش

سخت و سرد ب هخواب رفته بود كه هيبتي آشنا در برابرش تصوير گشت. با جسارتي

رويايي و خواب آلود دس تها را پيش برد و يار را در آغوش كشيد. تنها بوسه بود، عطش

هم آغوشي و عطر تن يار.

سپيده كه سر زد بيدار شد، شاخه هاي تاك او را در بر گرفته و همچون گهواره،

بستري از بر گمو برايش ساخته بودند. شبنم بر تن پرستو و بر گهاي مو نشسته بود و

خوشه اي سرخ فام در ميان بستر ب هچشم مي خورد.

از عشق كه مي نويسم، پروانه هاي سرخ بر گل هاي شالم مي نشينند. بيش از پيش در

ميان شاخ و برگ پنهان مي شوم. دراز مي كشم. شالم را آهسته باز مي كنم، بر شكم و

پستان هايم مي كشم و در خوابي سر خفام فرو مي روم. رويايي دور، ب هدوري گذشته و

آينده، مه آلود و اثيري در من فرو م يرود. خودم را در آين هي آسمان م ينگرم. گونه هايم

به رنگ بال پروانه هاست. قلبم با شدتي شگف تانگيز مي تپد و اجزاي پيكرم در حرارتي

گوارا مي سوزد، مي ميرم و در هما نحال زنده مي شوم. پنداري كه آب، نه!، خون مي شوم،

خوني زندگ يبخش و حيا تآفرين. خودم را در آين هي زلال خون م ينگرم. از خواب

برمي خيزم. دهانم مزه ي آبي گوارا مي دهد. همان مزه اي كه مادر در قصه هاي كودكي

از آب حيات ترسيم م يكرد. با لذتي تصويرناشدني خون، پوست و پرها را قورت مي دهم.

از پستان هايم شير جاري مي شود و پروانه ها در زير شال سرخم جان م يدهند و جان

مي گيرند

پرستو ديگر حوصل هي نادر را هم نداشت. دلش مي خواست تنها باشد،

هيچكس را در خانه نبيند و هيچ صداي انساني نشنود. اما سنبل صبح تا شب

در همه جاي خانه ب هچشم م يخورد. نظم گل ها را ب ههم مي زد و شيو هي خود

را در خانه و باغ اعمال مي كرد. پرستو هم دق دل اش را سر سنبل خالي

مي كرد. هر آن ب ه او زخم زباني م يزد و جوابي دريافت م يداشت. خانه شده بود محيط

جنگ و دعوا و ناسزا كه آرامش را بر همه حرام كرده بود. تابستان كُند و خسته كننده

مي گذشت و روزها بلند و غيرقابل تحمل م ينمود. هر كار سنبل پرستو را عصبي و هر

نگاه تحقيرآميز پرستو، دل سنبل را ري ش مي كرد.

بابارحمان صبح تا شب در باغ بزرگ خارج از شهر مشغول دامداري و كشاورزي بود.

بعد از بيماري همسرش ، از شغل كارمندي استعفا داد و به دام و گياه روي آورد. او تمام

عشقش را به گوسفندان و گ لهايش مي داد و شب كه بازمي گشت همه چيز مي بايست

برايش مهيا مي بود. ديگر هم حوصله و تواني نداشت تا لبخندي براي همسر و

كودكانش بزند. انگار اين كار فراري بود تا او را از خانه دور نگه دارد، خان هاي كه با

آمدن پرستو به آن غيرقابل تحمل شده بود و او ياراي كوچك ترين برخوردي در برابر او

نداشت و ناراحت ياش را بيش از پيش بر سنبل فرو م يريخت. پرستو به ياد نمي آورد كه

باب ارحمان به روي مادرش دست بلند كرده باشد. باب ارحمان مادرش را دوست داشت.

مي دانست كه او براي ازدواج با مادر تمام علايقش را زيرپا گذاشته، شهربند را رها كرده

و به تهران رفته بود تا پدرزن ش او را استخدام كند و سرانجام به ازدواج او با دخترش

رضايت دهد. اين حكايت ها را مادر شب هاي زمستان زير كرسي هر سال با چه لذتي

براي او و فرهاد بازم يگفت.

يكي از ش بهاي داغ تابستان كه در ايوان دراز كشيده بود صداي سنبل را شنيد كه

«. آخه بچه بيداره، ديگه بزرگ شده » : مي گفت

بچه رو بهانه » : صدايش التماس آميز بود. شنيد كه بابارحمان او را مي زد و مي گفت

«. نكن. بيا ببينم

لحن التما سآميز سنبل به زوزه اي فروخورده تبديل گشت و پرستو نم يدانست كه

دلش به حال او م يسوزد يا نه. حس تهوع و چندش وجودش را در بر گرفت. به اتاقش

رفت و در را محكم چفت كرد.

كتابي دست گرفت تا افكار ش را منحرف كند، نتوانست بخواند. كلافه بود. هرچه

كوشش كرد نتوانست ذهنش را از فرامرز دور دارد. احساس دوگانه اي او را دربر گرفته

بود. از سويي ناله هاي سنبل و نف سهاي تند پدر حالش را به هم زده بود و از سوي ديگر

بيش از هر زمان ديگري آغوشش يار را مي طلبيد. از خودش بدش آمد و احسا س

حقارت بر او چيره گشت. به سختي نفس مي كشيد. پنجره را باز كرد. ديگر نوايي جز

نسيم، كه در لابه لاي شاخ و برگ گل هاي شب بوي جلوي پنجره مي پيچيد، به گوش

نمي رسيد. تن داغش را ب هخنكي كاشي ايوان سپرد. ستارگان انبوه بر پيكر سياه آسمان

مي درخشيدند و هلال ماه، د لتنگ يار را م يجست.

آيا ماجراي آن شب يك خواب بود، يك خواب؟ هزار بار شك كرده بود و باز

انديشيده بود كه آن رخدادي واقعي بوده است. اما حقيقت چ هبود؟ آيا حقيقت آ نقدر

كوچك مي نمود كه در اثبات يك رخداد مي گنجيد؟

نسيم خنك شهريور در موهاي انبوه سياه ش وزيد. موهايش را بالا زد تا عرق پشت

گردنش خشك شود. عطر گل هاي شب بو با نسيم آغشته بود و به سنگيني بر فضا حكم

مي راند. دلش از عشق و عطر گ لها لبريز بود. دكمه هاي بلوز سياه ش را گشود و

دست هاي خنكش را به نوك پستا نهاي داغ و برآمد هاش كشيد. زبانش كه مز هي

آشناي شير را چشيد، وحشت وصف ناپذيري بر او مستولي گشت.

فرداي آن شب، صبح زود، سنبل چادر گ لدارش را به شكم باردارش بسته بود و

حياط را جارو م يزد. انگار نه انگار كه اتفاقي برايش افتاده بود. نادر كه آهسته توي اتاق

«؟ عمه، تو آقا نداري » : پرستو خزيده بود، پرسيد

«. نه » : پرستو با تعجب به نادر نگاه كرد و گفت

آقا » : نادر هم چنان كه انگشت سباب هاش را در سوراخ بين ياش مي چرخاند، ادامه داد

«. نگيري ها، آقا دردت مياره

اين نخستين باري نبود كه پرستو اين حرف ها را از زبان نادر م يشنيد، اما تازه متوجه

شد كه نادر شاهد درمانده ي دردهاي شبانه ي مادرش مي باشد.

آغاز بهار مصادف بود با اشتغال پرستو در كتاب خانه ي شهر. كتاب خانه اي كه اغلب

پاتوق نوجوانان مشخصي بود. تك وتوك در ميان آنان چهر ههاي تازه ديده م يشد.

كتاب مي گرفتند، يا سه چهار نفري از آنان شطرنج بازي مي كردند. پرستو از كودكي

بيننده ي بازي فرهاد با دوستان ش بود و بدي نگونه اين بازي را فراگرفته بود، ب يآن كه

حتي يك بار بازي كند. دو ميز شطرنج از تغييراتي بود كه با ورود او به كتابخانه صورت

گرفته بود. همچنين موفق شد با تبليغ كتابخانه در بين فاميل و آشنايان، دختراني را نيز

به كتابخانه جلب كند و كتابخانه از فضاي پسرانه اش خارج گردد.

ابتدا خانواده ها با ترديد رضايت دادند كه دخترانشان عضو كتابخانه شوند، اما پ س از

مدتي رفتن دختران به كتاب خانه جزئي از عادات زندگي شان گشت.

پرستو اعتماد دختران را ب هخود جلب كرد. آنان مشكلاتشان را با او درميان

مي گذاشتند و از او چاره م يجستند. شده بود مشاور غيررسمي كودكان. هر روز با سري

سنگين به خانه بازم يگشت و نم يدانست با اين همه مشكل چه كند.

اغلب آنان م يپنداشتند كه تنهايند و هيچكس را در اين دنيا ندارند. والدينشان آنان را

نمي فهمند، برادرانشان به آنان زور م يگويند و از دست خواهرها هم هيچ برنمي آيد.

حسرت و نااميدي در چشمان زيبايشان موج م يزد و احساس ناتواني شور طبيعي

كودكانه را از آنان م يربود. به آد مبزرگ هايي م يماندند كه آب رفت هاند. ناگهان از دوران

كوتاه كودكي ب هدوران بزرگ سالي پرتاب مي شدند. دنيايي كه هنوز تاب و توان آن را

نداشتند، چرا كه هنوز متعلق ب هدوران كودكي بودند. با حسرت به گذشته، به آينده ي

ناروشن و دهشتناك چشم مي دوختند و گويي مي دانستند كه چه انتظار آنان را مي كشد.

با ديدن بازي پسربچه ها در كوچه و خيابان اندوه و حسرت بر چهر هشان مي نشست و با

دختر گُنده، وقت » : ديدن مردان جوان رنگ به رنگ مي شدند. اين جا و آ نجا گفته مي شد

گويي كه به زور پاهايشان را باز مي كردند و آنان را از «... شوهرته، هنوز نمي دوني كه

پله هاي كودكي به پل ههاي ميا نسالي هل م يدادند. فرصت اندك بود، دوران كوتاه و

زودگذر پي ش از مادر شدن.

كار طاقت فرساي خانه به همراه حجم عظيم درس ها آخرين توان آنان را مي ربود و

تنها تفريح بسياري از آنان قصه هاي قبل از خواب بود كه دريچه ي اميد را بر آنان

مي گشود و دنياهاي ديگري را بازمي نماياند. افسانه هايي كه ذهن خسته ي آنان را با

خستگان دردمند و خوشبختي پيوند م يداد، آنان را به سرزميني افسان هاي م يبرد و

واژگان بي جان را در ذهن آنان در تصاويري زيبا جان مي بخشيد.

سال به سال شهر مدرن تر مي شد. كاخ جوانان همراه با زمين بازي و استخر تأسي س

شد. هرچند اندك بودند خانواده هايي كه فرزندانشان را براي شركت در گروه هاي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  |