تبليغاتX
๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ سلام خوش امديد.در ضمن كتاب الكترونيكي كليه مطالب موجوده در بخش نظرات درخواست كنيد ๑۩๑

آنگاه که تو سراسر پرسشي

سراسر ابهام در معنای واژه ها

که کدامين تفسيردر بديهي ترين معنای کلمات نهفته است.

آنگاه که دنبال حقيقتي

در معنائي با عمق واژه های حباب وار کودکانه

آنگاه که

به باورت مي رسانند

با رفتار بزرگانه با يک کودک عشق

که گنگ لود در معنای واژه ها

گام زدن نخستين را مي آموخت

با کفش های بزرگتر از دلش

رفتاری که با او کردند

به اندازه کفش هايش بود

آنگاه که باورش داشتي با يک نگاه

با يک يک لبخند

با يک معنا

اما به ناگاه !

باور مي کني که قبله ات هم بتکده اي بيش نبود

قبله اي که مي گفت..

مي خنديد

مي رقصيد

و تو آواره در بين زمين و زمان و دل و دين و دنيا

ناچار و دلشکسته

خدا را مي خواهي

بدون قبله

و اين يعني هفتمين خوان سرگرداني

دربه در

در کوچه پس کوچه های بي انتهای عشق

و بي دل

دنبال خدا گشتن

+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

مثل شکوه بادبادک بازی باد

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن

مثل گل تردید در نا باوری هات

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

در پارکهای شوخ، شرم دختری هات

ای شهرزاد قصه های سالها پیش

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

گم کرده ام آه ای هزار و یک درد

خورشید را قصه ی دیو و پری هات

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

***

دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

دوره گرد

 

آتش ادای رقص مرا در می آورد

ميرقصد ودوباره ادا در می آورد

کبريت می زند شب پاييزی مرا

از خش خش نسيم صدا در می آورد

گاهی مرا به شوق به شادی به هر چه سيب

گاهی به ياد خنده ی مادر می آورد

اين تيک تاک سرد که آواز گام اوست

ما را زبهت ثانيه ها در می آورد

فردا همين قبيله پر های وهوی اشک

پيش تو چشمهای مرا در می آورد

هر شب کسی دو دست نه دو خواهش عجيب

از آستين خيس دعا در می آورد

يک لحظه بعد باز همين اشتهای پير

سر از ميان شانه ی ما در می آورد

اين دوره گرد پير که مرگ است نام او

هرجا که شد دلی زعزا در می آورد

يک لقمه نان سير گدا هر کجا که شد

از سفره های نان ونوا در می آورد

مثل سکانس آخر يک ماجرا شبی

سر از پلاک خانه ما در می آورد

 

سیب ها

 

سیب ها گناه آدمند ،تو گناه من

سرخ گونه های توست بهترین گواه من

گرچه باورت نمی شود ولی حقیقتی است :

مرگ اشتباه زندگی است، اشتباه من

من حساب سال وماه را.....نه گم نکرده ام

وعده ی من و تو روز مرگ بود ماه من!

من اسیر خویشم این گناه بودن من است

ور نه تو کجا و گریه های گاه گاه من

نیستی و بی تو تهمتی به نام عقل

چون گلوله ای نشسته بر شقیقه گاه من

من نگفته ام شبیه آخرین نگاه تو

تو نگفته ای شبیه اولین گناه من

پشت میله های حبس مانده ای و بر تنت

جامه ای است رنگ شعر های راه راه من

شمع نیستی ولی به شوق چشم های تو

می پرند بال های خسته گرد آه من

کاشکی بیاید او که رنگ خنده های توست

تا که وا شود سپیده در شب سیاه من

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

يک غزل گفته ام مثل يک سیب ، با رديف بيفتد بیفتد

شايد اين شعر بی مايه باشد ، شايد اين قافيه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ريسمان کردم امشب

شايد اين شعر بی مايه روزی ، دست يک روح مرتد بيفتد

من ولی در پی يک سوالم : اين که پايان اين ماجرا چيست؟

اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟

شعله بايد بر انگيزم ازخويش ، دار بايد بياويزم از خويش

تا کی آخر در آيينه چشمم ، بر نگاهی مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم ، بر لب بام خورشيدآری

بر لب بام خورشيد ناگاه ، ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد

ادامه دارد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  |