تبليغاتX
๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ سلام خوش امديد.در ضمن كتاب الكترونيكي كليه مطالب موجوده در بخش نظرات درخواست كنيد ๑۩๑

گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

باز هم دختر همسايه همانی که تو نيست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است

اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نمای تو و اين مردم شد

به گمانم دل من باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

يال کوب عطش است اين که کنون می آيد

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

نمی توانست از او جدا شود،مدتهای طولانی با هم بودند و تنها همدمش بود.مانند میهمانی ناخوانده،سرزده وارد زندگی او شده بود و به خوبی از او استقبال و پذیرایی دیده بود.گرچه در تمام این مدت به فکر راهی برای رفتن بود،ولی اکنون که می توانست برود،احساس می کرد دلش تنگ خواهد شد.خداحافظی واقعا سخت بود.چاره ای جز رفتن نبود.قایق منتظرش بود و او که همیشه خواب رهایی از آن جزیره ی پرت و دورافتاده را می دید،حالا در بیداری طاقت دوری از تک درخت جزیره را که تنها دوست دوران اخیرش بود،نداشت.


درخت را در آغوش گرفت و از سخاوتش قدردانی کرد و با چشمانی نمناک جزیره را ترک گفت

همچو گل هميشه سرسبز باشيد.

+ نوشته شده در  ساعت 7 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

آفتاب بی دلیل این یکی دو روز !

ای هماره! ای همیشه! ای تو تاهنوز!

نا کجای هیچ روز هرکجای هیچ!

هیچگاه هر کجای هر چه هیچ روز!

گل پری! پری! بگو چه کرده با دلت

قصه ی پریده رنگ دیو کینه توز؟

یا مرا به باغ سبز قصه ات ببر

یا به روی آن قبای صورتی بدوز

یک دو روز می شود که لانه کرده است

یک پرنده قشنگ زیر آن بلوز

آفتاب من! بگو چه وقت؟ کی؟ کجا ؟

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید

زیر سقف هر دو خانه چند آشیانه می کشید

هفت هشت هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته

توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید

نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را

با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید

بعد کوه ،" بعد لکه های پشت کوه"بعد رعد

روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید

یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود

هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید

دود می وزید سمت هر کجا که باد پشت بام

دود سرد آتشی که در دلش زبانه می کشید

آفریدگار این جهان زرد خط خطی ولی

هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید

یا خدا نبود یا خدا پرنده بود سیب و بود

هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید

آن دو خانه آن دریچه های بسته اتفاق بود

 

ادامه دارد...            وعکس خیلی جالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

وزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم . شغلم را دوستانم را ، زندگی ام را
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای كافی دادم . دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نكردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

از اتهام یک گناه ساده می ریزد

آیینه است از یک گناه ساده می ریزد

بر بند رخت خانه شان هر شب گل مهتاب

بر آن قبای راه راه ساده می ریزد

با قوطی کبریت های خالی از دیروز

تا طرحی از یک سرپناه ساده می ریزد

با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ

خاکستر است از یک دو آه ساده می ریزد

شوقی رها هر شب مرا مثل تبی ولگرد

در یک شب بی وعده گاه ساده می ریزد

سوت قطار کوکی شب خاطراتم را

در خالی یک ایستگاه ساده می ریزد

مثل همان دیروزهای خالی از لبخند

می آید و با یک نگاه ساده می ریزد

 

ادامه دارد...

دانلود شعر بصورت صوتی وعکس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

مرد گفت: دوستت دارم

سخت، دیوانه وار

انگار كه قلبم را شبیه شیشه ای

در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم

مرد گفت: دوستت دارم

به عمق، به گسترای كیلومترها دوستت دارم

صد در صد

هزار و پانصد در صد

صد در بی نهایت، در بی كران در صد

زن گفت: با ترس و اشتیاقی كه داشتم

خم شدم

لب بر لبت نهادم و دل بر دلت

و سرم را بر سرت تكیه دادم

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

می پرسم از اندوه نایابی که او را برد از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه

او مثل ماهی های تنگابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

از موج خیز سرد سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست

می گوید از شبهای شادابی که او را برد:

من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد

داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:

سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم

من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکیها....ها

افتاده بودم در همان تابی که اورا برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

قناری سار بلبل پر پرستو پر کبوتر پر

خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر

من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها

تو از دلبستگی ها پر تو تا يک آسمان پر / پر

تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز

تمام زندگی تکرار يک گل يک گل پرپر

 

سرسبز باشید.

تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها

من وخارجنون دردل من وتيرخطر درپر

تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند

تو را وقتی که زخم يک کبوتر داشتی در پر

چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن

اگر آيينه آيينه اگر دل دل اگر پر پر

من از افسانه موهوم دل بايست می خواندم

که در اسطوره آتش سياوش پر سمندر پر

هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم

به سوی چشمهايت می گشايم روزی آخر پر

+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

این تازه نیست
قدیمی است
دو نفر
همه نیستند
همیشه نیستند
خویش اند
و حس و حدسشان برای حادثه نزدیک
حدس دور دارند
برادر نیستند
که من بودم
تو نبودی
یا نمی دانم
شاید جوان بودم
شما جوان بودید
تو پیر بودی
کبوتران را دانه ندادم
یک تکه آسمان را خوب حفظ کردیم
که وقتی تو نبودی
بتوانیم از حفظ بخوانیم
این برای آن روزها کافی بود

سرسبزباشيد.

+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب روز من سیاه بود

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

ادامه دارد...

 

دانلود شعربه صورت صوتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

 

ادامه دارد...

 

دانلود شعر به صورت صوتی...همچنین عکس خیلی جالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

فضاي خونه رو پر کرده ..... داره درد دل منو می خونه

با هزارا مهربونی ...... زیر گوش برگ تنها ....... می گه طعمه خزونی ...... می کنه دل

از درختو می شه آواره کوچه ............. کوچه اي که یاد گار روز اي رفته و پوچه

....... می شینه گ وشه کوچه دل به آسمون می دوزه ...... می کنه یاد گذشته دلش از

غصه می سوزه ........

آب جوش اومده بود . یه لیوان آب جوش ورداشتم . یه پو در نسکافه ریختم توش

..... می گن کافئین تو نسکافه آدمو آروم می کنه .

نشستم روي مبل . نمی دونم چرا.... ولی یه حس .... یه اجبار ..... شاید هم یه وظیفه

.... مجبورم می کنه دوباره تکرار کنم .

انگار یه سنت شده کسایی که می خوان از این دنیا دل بکنن یه بار باید خاطرات رو

تکرار کنن ... اه این نسکافه لعن تی چقدر تلخه ........ عین زندگی می مونه ....... انگار

مثلا می خوان چیزایی رو که از این دنیا دارن بهش تحویل بدن ...... دنیا داره

ازشون حساب می کشه .... باید تک تک چیزایی رو که براشون اتفاق افتاده بگن تا

دنیا قبول کنه بذاره برن .

A تا اون جا که یادمه اونایی که خودکشی می کردن همیشه ده – بیست تا ورق 4

دور و رشون بو د یا این که یه نوار ضبط شده رو تو ضبط صوت خونشون پیدا

 

ادامه دارد...

درضمن بعد از نظرات شما کتاب کامل واسه دانلود می زارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 

ادامه دارد...

دانلود بصورت صوتی و عکس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

گل پري۱

 

ماه اگـر در شبکلاه زر زری زیبـاتر است

مـاه عالمتاب من در روسری زیبـاتر است

گـر چه زیبا می زند پیدا شدن بر مـوی او

گـم شدن در آن شب نیلوفری زیبـا تر است

عـشــق را در گـنـــجه ً سبز قـدیـمی دیده ام

چشـمش از نار و ترنج کودری زیباتر است

"همـدلــی از همـزبانی خوشتر" اما اینکه تو

با زبـان از همدلان دل می بری زیباتر است

مــادرم می گفت دختـــر هـای باغ لشــکری

مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است

سینـه ریز ســکه کوب دختــرانش در غروب

از قـران آفتــاب و مـشـــتری زیبــاتر اسـت

من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گـل پری

  گل پری از هر چـه حوری وپری زیباتر است

بلــولای دخــتران مثل گــل بــــر روســریش

از سـکوت این شب کــاکـل زری زیباتر است

او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش

توی بــاغ رنگ رنگ روســری زیبــاتر است

 

ادامه دارد...

دانلود شعر بصورت صوتی...همچنین عکس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است

گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست

يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است

..................................................

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

ادامه دارد...

شما می تونید شعرو بصورت صوتی دانلود کنید در ادامه مطلب

درضمن عکس خیلی قشنگی هم هستش که به دیدنش می ارزه

دراین پست اگه امکان داره یه نظر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

آنگاه که تو سراسر پرسشي

سراسر ابهام در معنای واژه ها

که کدامين تفسيردر بديهي ترين معنای کلمات نهفته است.

آنگاه که دنبال حقيقتي

در معنائي با عمق واژه های حباب وار کودکانه

آنگاه که

به باورت مي رسانند

با رفتار بزرگانه با يک کودک عشق

که گنگ لود در معنای واژه ها

گام زدن نخستين را مي آموخت

با کفش های بزرگتر از دلش

رفتاری که با او کردند

به اندازه کفش هايش بود

آنگاه که باورش داشتي با يک نگاه

با يک يک لبخند

با يک معنا

اما به ناگاه !

باور مي کني که قبله ات هم بتکده اي بيش نبود

قبله اي که مي گفت..

مي خنديد

مي رقصيد

و تو آواره در بين زمين و زمان و دل و دين و دنيا

ناچار و دلشکسته

خدا را مي خواهي

بدون قبله

و اين يعني هفتمين خوان سرگرداني

دربه در

در کوچه پس کوچه های بي انتهای عشق

و بي دل

دنبال خدا گشتن

+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

گاري سيب فروش سر ميدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

***

و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

مثل شکوه بادبادک بازی باد

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن

مثل گل تردید در نا باوری هات

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

در پارکهای شوخ، شرم دختری هات

ای شهرزاد قصه های سالها پیش

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

گم کرده ام آه ای هزار و یک درد

خورشید را قصه ی دیو و پری هات

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

***

دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

دوره گرد

 

آتش ادای رقص مرا در می آورد

ميرقصد ودوباره ادا در می آورد

کبريت می زند شب پاييزی مرا

از خش خش نسيم صدا در می آورد

گاهی مرا به شوق به شادی به هر چه سيب

گاهی به ياد خنده ی مادر می آورد

اين تيک تاک سرد که آواز گام اوست

ما را زبهت ثانيه ها در می آورد

فردا همين قبيله پر های وهوی اشک

پيش تو چشمهای مرا در می آورد

هر شب کسی دو دست نه دو خواهش عجيب

از آستين خيس دعا در می آورد

يک لحظه بعد باز همين اشتهای پير

سر از ميان شانه ی ما در می آورد

اين دوره گرد پير که مرگ است نام او

هرجا که شد دلی زعزا در می آورد

يک لقمه نان سير گدا هر کجا که شد

از سفره های نان ونوا در می آورد

مثل سکانس آخر يک ماجرا شبی

سر از پلاک خانه ما در می آورد

 

سیب ها

 

سیب ها گناه آدمند ،تو گناه من

سرخ گونه های توست بهترین گواه من

گرچه باورت نمی شود ولی حقیقتی است :

مرگ اشتباه زندگی است، اشتباه من

من حساب سال وماه را.....نه گم نکرده ام

وعده ی من و تو روز مرگ بود ماه من!

من اسیر خویشم این گناه بودن من است

ور نه تو کجا و گریه های گاه گاه من

نیستی و بی تو تهمتی به نام عقل

چون گلوله ای نشسته بر شقیقه گاه من

من نگفته ام شبیه آخرین نگاه تو

تو نگفته ای شبیه اولین گناه من

پشت میله های حبس مانده ای و بر تنت

جامه ای است رنگ شعر های راه راه من

شمع نیستی ولی به شوق چشم های تو

می پرند بال های خسته گرد آه من

کاشکی بیاید او که رنگ خنده های توست

تا که وا شود سپیده در شب سیاه من

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

يک غزل گفته ام مثل يک سیب ، با رديف بيفتد بیفتد

شايد اين شعر بی مايه باشد ، شايد اين قافيه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ريسمان کردم امشب

شايد اين شعر بی مايه روزی ، دست يک روح مرتد بيفتد

من ولی در پی يک سوالم : اين که پايان اين ماجرا چيست؟

اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟

شعله بايد بر انگيزم ازخويش ، دار بايد بياويزم از خويش

تا کی آخر در آيينه چشمم ، بر نگاهی مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم ، بر لب بام خورشيدآری

بر لب بام خورشيد ناگاه ، ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد

ادامه دارد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
نان گرم آماده است
ولی
شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
بگذارید
ما
شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست داریم

+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
تو که
با همه ی فقر و سفره بی نان
در کنارم نشسته ای
لبخند برلب داری
در چهر جهت اصلی
چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

نگاهی به دیواري که روبه روم بود انداختم تو فکرمه :

اصلا من نمی فهم آدما چرا این طورین ... اصلا مفهوم دیوار رو نمی فهمم دیوار می کشن که چی؟

اصلا دیوار چیه ؟

دیوار اصلا چیز خوب ی نیست ببین آدما که بین قلباشون دیوار کشیدن و هیچی و هیچکی رو توش

راه نمی دن چطوري شدن .

البته بعضی ها دور مغزاشون هم دیوار می کشن و هیچی رو توش راه نمی دن .

من شنیدم می گن دیوار رو براي محافظت از چیزایی که داري .

آها تا زه فهمیدم ..... پس آدما براي همین بین هم دیگه دیوار می کشن ولی یه چیزي برام مبهمه .....

دیوار می کشن که از چی مراقبت کنن ؟ آخه اونا که چیزي براي مراقبت کردن ندارن . یه مشکل

دیگه که هست اینه اونایی که چیزي براي مراقبت کردن دارن سعی می کنن دیوارا رو بردارن .

می دونی ..... آدما تو دلاشون و گاهی مغزاشون یه چیزي دارن که همش می خوان ازش مراقبت

 کنن اونم هیچیه

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  |