تبليغاتX
๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ سلام خوش امديد.در ضمن كتاب الكترونيكي كليه مطالب موجوده در بخش نظرات درخواست كنيد ๑۩๑

صادق هدايت

 

 

نميدانم چطور است بعضي اشخاص ب ه اولين برخورد، جان در يك قالب ميشوند، ب ه قول عوام جور و اخت

مي آيند و يكبار معرفي كافي است براي اينكه يكديگر را هيچوقت ف راموش نكنند در صورتيكه بر عكس بعضي

ديگر با وجوديكه مكرر بهم معرفي ميشوند و در مراحل زندگي سر راه يكديگر واقع مي گردند، هميشه از هم

گريزان هستند، ميان آنها هرگز حس همدردي و جوشش پيدا نميشود و اگر در كوچه هم بهم بر بخورند ، يكديگر

را نديده مي گيرند . دوستي بي جهت ، دشمني بي جهت ! حالا اين خاصيت را ميخواهند اسمش را سمپاتي يا آنتي

پاتي بگذارند و يا در اثر مغناطيس و روحيه اشخاص بدانند يا نه . آنهائيكه معتقد ب ه حلول ارواح هستند دورتر

رفته ميگويند كه اين اشخاص در زندگي سابق خودشان روي زمين دوست و يا دشمن بوده اند و باين جهت

نسبت بهم متمايل و يا از هم متنفرند ولي هيچكدام از اين فرضيات نميتوانند ب ه آساني معماي بالا را حل بكند . اين

كشش و جوشش ناگهاني نه مربوط به خصايل روحي است و نه ربطي با محاسن جسماني دارد.

باري، يكي ازين برخوردها ي عجيب، چند شب پيش برايم اتفاق افتاد . شب عيد نوروز بود ، تصميم گرفته بودم

براي احتراز از شر ديد و بازديدهاي ساختگي و خسته كننده ، سه روزه تعطيل را بروم جاي دنجي پيدا بكنم و

براي خودم لم بدهم . هرچه فكر كردم ديدم مسافرت دور صلاح نيست . بعلاوه وقت هم اجازه نميداد از اين رو

قصد مسافرت كرج را كردم . بعد از تهيه جواز، سرشب بود، رفتم در كافه ژاله نشستم . سيگاري آتش زدم و در

ضمن اينكه گيلاس شير و قهوه خودم را آهسته آهسته مزمزه ميكردم و ب ه تماشاي آمد و شد مردم مشغول

بودم، ديدم آدم تنومندي از دور ب ه من اظهار خصوصيت كرد و به طرفم آمد . دقت كردم، ديدم حسن ش بگرد

است. ده سال شايد بيشتر ميگذشت كه او را نديده بودم، و غريب تر آنكه هردومان يكديگر را شناختيم . بعضي

صورتها كمتر تغيير ميكند بعضي بيشتر عوض ميشود، صورت حسن عوض نشده بود . همان صورت خنده رو

و ساده بود، ولي نميدانم چه در حركات و لباسش بود كه ساختگي و غير طبيعي بنظر ميآمد . مثل اينكه خودش را

گرفته بود.

من تا آنشب اسم خانواده اش را نميدانستم ، او خودش بمن گفت در مدرسه فقط باو حسن خان ميگفتند . در حياط

مدرسه موقع بازي و تفريح حسن خان چهره زردنبو ، استخوان بندي درشت و حركات شل و ول داشت وب ه

لباس خودش هيچ اهميتي نميداد ، هميشه يخه اش باز و روي كفشهايش خاك نشسته بود و همان حالت لاابالي ب ه

او بيشتر ميآمد و رويش ميافتاد . اما خيلي زود عصباني ميشد و خيلي زود هم خشمش فرو كش ميكرد .از اين

گذاشته بودند. « حمال » جهت بيشتر طرف تفريح و آزار بچه هاي موذي واقع ميشد. و نميدانم چرا اسمش را

من هميشه از او دوري ميكردم ، مثل اينكه اختلاف مبهم و نا معلومي بين ما وجود داشت . ولي حالا با حالت

مخصوص خودماني كه آمد سر ميز من نشست آن اكراه ديرينه و بي دليل را مرتفع كرد و يا گذشتن زمان اين

تباين مجهول را خود بخود از بين برده بود . اما فرقي كه كرده بود حالا چاق، خوشحال و گردن كلفت شده بود، و

از آنهائي بود كه دور خودشان توليد شادي ميكنند.

به محض ورود، به پيشخدمت كافه، دستور داد برايش عرق آوردند . گيلاسهاي عرق را پي در پي بالا ميريخت و

در اثر استعمال عرق ، يكجور خوشحالي موقت باو دست داد. ولي بواسطه شهوتراني زياد، بيش از سنش شكسته

بنظر ميآمد و خطي كه گوشه لبش ميافتاد، نا اميدي تلخي را آشكار مي كرد چيزي كه غريب بود، ب ه سر و وضع

خود خيلي پرداخته بود، اما جار ميزد كه ساختگي است، همين توي ذوق ميزد . هر دقيقه بر ميگشت و در آينه

كراوات خودش را مرتب مي ك رد، هر چه بيشتر كله اش گرم ميشد، بيشتر صورتش بچه گانه و حالت لاابالي قديم

را بخود ميگرفت.

بالاخره ، بدون مقدمه ب ه من گفت كه مدتي است عاشق زني شده ، يعني يك نفر آرتيست شهير، كه خيلي فرنگي

يكسال بود او نو از دور دوستش دا شتم ولي جرأت نمي كردم عشق »: مآب و دولتمند است و تكرار ميكرد كه

«! خودم رو بهش اظهار بكنم، تا اينكه همين اواخر يه طوري پيش آمد كرد كه بهم رسيديم

«؟ عاشق موقتي يا خيال داري بگيريش »: من پرسيدم

اگر ح اضر بشه كه با من زندگي بكنه البته كه مي گيرمش . چيزي كه هس مخارجش زياد ميشه . هر شب كه با »

هم ب ه كافه ميريم ده پونزده ت ومن رو دسم ميگذاره . اما من از زير سنگم كه شده پيدا ميكنم . اگه شده هفت در رو

بيه ديگ محتاج بكنم مخارجش رو در ميارم . چيزي كه هس ، روي اصل عاشقيس بشرط اينكه از هميه روابط

سابق خودش دس بكشه ميدوني بردمش منزلمون ب ه مادرم معرفيش كردم . مادرم گفت . بيا تو خونيه ما بمون .

اون گفت : دشمنت ميياد اينجا تو چار ديوار خودشو حبس بكنه . با اين وضع ماهي دويست و پنجاه ت ومن خرج

پانسيون دويست و پنجاه ت ومن خرج هتل و دانسينگ رو دسم ميگذاره . فردا شب بيا همينجا اونم با خودم مييارم

«. ببين چطوره

«. فردا شب من در كرج هستم »

راسي ميگي؟ براي نوروز ميري كرج؟ خودت تنها هسي؟ چطوره، منم اونو ور ميدارم ميام . راسش نميدونسم »

«؟ چه كار بكنم . ونگهي خرجش كمتر ميشه. بعلاوه تو مسافرت به اخلاق همديگه بهتر آشنا ميشيم

«. مانعي نداره وليكن جواز »

«. جواز لازم نيس من صد مرتبه بي جواز كرج رفته ام . جواز نميخواد . حالا فرداشب حريكت ميكني »

«. صبح ساعت 9 دم دروازه قزوين هستم، از اونجا راه ميافتيم »

«. منم ميام _ درست سر ساعت 9 با هم ميريم . پس من ميرم بضعيفه خبر بدم كه خودش رو آماده بكنه »

من از اين اظهار صميميت ناگهاني و دروغ و دونگهائي ك ه برا يم نقل كرد تعجب كردم . بالاخره از هم جدا شديم و

قرار مان براي صبح شد.

فردا صبح سر ساعت 9 حسن با معشوقه اش آمدند . خانم مثل نازنين صنم توي كتاب بود : لاغر، كوتاه ، مژه هاي

سياه كرده، لب و ناخن هاي سرخ داشت . لباسش از روي آخرين مد پاريس بود و يك انگشتر برل يان بدستش

ميدرخشيد و مثل اين كه خودش را براي مهماني شب نشيني آراسته بود . همينكه خانم اتومبيل فرد كهنه راديد

بالاخره «. من بخيالم اتومبيل شخصيس . من تا حالا با اتومبيل كرايه سفر نكرده بودم »: وحشت كرد و گفت

سوار شديم و اتومبيل به طرف كرج روانه شد.

پياده شديم . هوا خنك بود و پالتو مي « عصر جديد » حق ب ه جانب حسن بود ، از او جواز نگرفتند . جلو مهمانخانه

چسبيد . مهمانخانه ظاهرا عبارت بود از يك باغچه گر گرفته ، با درختهاي تبريزي دراز سفيد و يك ايوان دراز كه

يك رج اطاق سفيد كرده ، متحدالشكل داشت ، مثل اينكه از توي كارخانه فرد در آمده باشد . هر اطاقي سه تخت

فنري با شمد و لحاف مشكوك داشت و يك آينه سر طاقچه گذاشته بودند . پيدا بود كه اطاقها رابراي مسافران

موقتي ترتيب داده بودند . چون اگر كسي در يكي از آنها خودش را محبوس ميكرد بزودي حوصله اش سر

ميرفت. چشم انداز جلوي ايوان، يك رشته كوه كبود بود و گنجشكهاي تغلي جا افتاده كه از سرماي زمستان جان

به سلامت برده بودند، با چشمهاي كلاپيسه شده و پرهاي كز كرده ، مثل اينكه از نسيم بهاري مست شده بودند،

بي اراده روي شاخه هاي تبريزي جست ميزدند ، و يا از در و ديوار بالا مي رفتند ، بطوري كه سر و صداي آنها

توليد سرگيجه مي كرد . ولي همه اينها روي هم رفته يك حالت سرمستي و ييلاقي به مهمانخانه ميداد كه بدون

لطف و دلربائي نبود.

همين كه اطاقهايمان معين شد و گرد و غبار اتومبيل را از خودمان گرفتيم ، من رفتم در ايوان قدم ميزدم و منتظر

حسن و خانمش بودم . يكمرتبه ملتفت شدم ، ديدم از ته ايوان ، يكنفر بمن اشاره ميكند . نزديك كه آمد او را

پلاس بود و در آنجا ب ه او معرفي شده بودم . و « پروانه » شناختم . اين همان جواني بود كه هر شب در كافه

گذاشته بودند. « دن ژوان » رندان بطعنه اسمش را

از اين جوانهاي مكش مرگ ماي مع مولي و تازه بدوران رسيده اداري بود لباسش خاكستري ، شلوار چارلستون

گشاد مد شش سال قبل پوشيده بود . سرش غرق بريانتين بود و يك انگشتر الماس بدلي بدستش كه ناخنهاي

سه روز است در كرج مانده و خيال دارد امش ب »: مانيكور شده داشت برق ميزد . بعد از اظهار مرحمت گفت كه

«! براي خاطر يك دختر ارمني اينجا آمده بودم ، امروز صبح رفت »: قدري يواش تر گفت «. به تهران برگردد

در اينوقت . حسن و خانمش مثل طاوس مست از اطاق خارج شدند . من ناچار ، دن ژوان را به آنها معرفي كردم .

بعد با هم رفتيم دور ميز نشستيم . حسن و خانمش ظاهرا از اين مسا فرت راضي و خشنود بودند . خانم روي

ما اصلن يه جور سمپاتي بهم داريم . همچنين نيس؟ راسي براي شما نگفتم ، يه »: دوش حسن ميزد و ميگفت

برادر دارم مثل سيبي كه با حسن نصب كرده باشن . اما از وختيكه زن گرفت از چشمم افتاد ! نميدونين چه آفتي

رو گرفته ، من بالاخره مجبور شدم خونه ام رو جدا بكنم . صميميت و اخلاق خوب رو من خيلي دوس دارم ..

«! قربون يكجو اخلاق خوب

گيلاسهاي خودمان را ب ه سلامتي خانم بلند كرديم . دن ژوان پاشد رفت از اطاق خودش يك گرامافون با چند

صفحه آورد و شروع كرد به صفحه زدن . بعد بدون مقدمه خانم را برقص دعوت ك رد ، نه يكبار نه ده بار، من

ملتفت نگاههاي شرر بار حسن بودم كه دندان قروچه ميرفت و ظاهرا بروي مباركش نميآورد.

بعد از ناهار ، تصميم گرفتيم كه برويم قدري هوا خوري بكنيم . از جاده چالوس ، گردش كنان روانه شديم . در

بعد هم مثل اين كه سالهاست خانم را ميشناسد ، با او گرم «. امشب هم ميمونم »: راه، دن ژوان آهسته بمن گفت

صحبت شد ! از همه چيز و از همه جا اطلاع داشت . و حكايتهاي جعلي هم براي خانم نقل ميكرد، بطوري كه

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدايت

 

تنگ غروب بود، بعد از آنكه آذرسپ موبد چند شعر از اشعار گاتها بالاي سر مردة زربانو زمزمه كرد ، لاي كتاب

را بست و با گامهاي سنگين بطرف در كوتاه استودان برگشت و از پله هاي جلو آن بزحمت پائين آمد . متولي

آنجا دويد و در آهنين را با صداي خشك چندشناكي كه كرد و روي پاشنه هاي زنگ زده اش چرخيد بروي زربانو

بست و قفل كرد . جسد زربانو تنها ميان استخوانها و گوشتهاي تجزيه شدة مردگان دخمة خاموشي سپرده شد .

آذرسپ عرق روي پيشانيش را پاك كرد و با سه نفر از خويشان زربانو و دختر گرياني كه با آنها بود بسوي

شهر برگشتند.

خاموشي ژرفي روي دخمه را فرا گرفت ، مهتاب آهسته بالا ميآمد و در روشنائي سرد آن كم كم درون دخمه

پديدار مي شد . ميان محوطة گرد آن بشكل كرت بنديهاي مستطيل سنگفرش تقسيم شده بود و در هر كدام ازين

قسمتها مرده اي پوسيده و يا در شرف تجزيه شدن بود . كفنهاي سفيد كه بگوشت و استخوان چسبيده بود ديده

مي شد . پهلوي زربانو مرده اي چشمهايش از كاسه درآمده بود، ريش جوگندمي ، شكم پاره و گوشت قهوه اي

رنگ داشت كه جلو تابش آفتاب سوخته بود . سرش بلندتر از سطح زمين ، يك دست او روي سينه اش و با

چشمهاي كاسه خشك تورفته بسوي آسمان تهي نگاه ميكرد . صورتش حالت گيرنده و خوشرو داشت . با سر

تراشيده ، شارب و ريش كم و پاهايش چهارزانو يكي روي ديگري قرار گرفته بود . درست بحالت بچ ه اي در

زهدان مادرش شبيه بود . بوي گوشت گنديده و سوخته ، بوي تند و خفه كنندة اجساد تجزيه شده در هواي ملايم

شب ، فروكش كرده بود . استخوانهاي سفيد و براق جلو مهتاب مي درخشيدند . كاسة سر ، قاب و قلم دنده هاي

شكسته ، دندانهاي كليد شده و مشتهائي كه در حال تشنج بهم قفل شده بود از درد ، و شكنجة آخرين لحظ ة جان

كندن آنها را حكايت ميكرد.

زربانو، مهمان تازه وارد، يكي ازين كرتها را اشغال كرده بود . صورت آرام ، چشمهاي بسته ، موهاي خرمائي و

مژه هاي بلند داشت و لبخند دردناكي گوشة لب او خشك شده بود . يك دست كوچك سفيد و ظريفش را با

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

صادق هدایت 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيشكي نبود . يك پينه دوزي بود سه تا پسر داشت : حسني قوزي و حس يني كچل و

احمدك. پسر بزرگش حسني دعا نويس و معركه گير بود، پسر دوم ي حسيني همه كاره و هيچكاره بود، گاهي آب

حوض مي كشيد يا برف پارو ميكرد و اغلب ول ميگشت . احمدك از همه كوچكتر، سري براه و پائي براه بود و

عزيز دردانه باباش بود، توي دكان عطاري شاگردي ميكرد و سر ماه مزدش را مي آورد به باباش ميداد . پسر

بزرگها كه كار پا بجائي نداشتند و دستشان پيش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را بينند.

ميدونين » : دست بر قضا زد و توي شهرشان قحطي افتاد . يك روز پينه دوز پسرهايش را صدا زد و بهشان گفت

چيه، راس پوس كندش اينه كه كار و كاسبي من نميگرده، تو شهر هم گروني افتاده، شماهام ديگه از آب و گل در

اومدين و احمدك كه از همه تون كوچكتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برين روزيتونو در بيارين و

هر كدوم يه كار و كاسبي يم ياد بگيرين . من اين گوشه واسه خودم يه كرو كري ميكنم . اگه روز و روزگاري

كاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد كه چه بهتر، ب ه منم خبر بدين و گرنه بر گردين پيش خودم يه لقمه نون

«. داريم با هم ميخوريم

«! چشم بابا جون ». بچه ها گفتند

پينه دوز هم بهر نفري يك گرده نان و يك كوزه آب داد و رويشان را بوسيد و روانه شان كرد.

سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانويشان همينطور رفتند و رفتن د تا اينكه خسته و مانده سر

يك چهار راه رسيدند . رفتند زير يك درخت نارون نشستند كه خستگي در بكنند، احمدك از زور خستگي خوابش

برد و بيهوش و بيگوش زير درخت افتاد . برادر بزرگها كه با احمدك هم چشمي داشتند و بخونش تشنه بودند،

ترسيدند كه چون از آنها با كفايت تر بود سنگ جلو پايشان بشود و بكارشان گراته بيندازد . با خودشان گفتند :

«؟ چطوره كه شر اينو از سر خودمان وا كنيم »

كت هاي او را از پشت محكم بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند.

احمدك هر چه عز و چز كرد بخرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم

به پيرهن احمدك خون كفتر زدند دادند بيك كاروان كه از آنجا ميگذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد

و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده و راهشان را كشيدند و رفتند سر سه راهه و پشك انداختند، يكي از آنها

بطرف مشرق رفت و يكي هم بطرف مغرب.

٭٭٭

از آنجا بشنو كه حسني با قوز روي كولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توي يك جنگل

سر در آورد، از دور يك شعله آبي بنظرش آمد رفت جلو ديد يك آلونك جادوگر است . به پيرزني كه آنجا نشسته

ننه جون! محض رضاي خدا بمن رحم كنين. من غريب و بي كسم، امشب اينجا يه جا و » : بود سلام كرد و گفت

«. منزل بمن بدين كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا در مييام

كييه كه يه نفر بيكار و بيعار مثه تو قوزي رو مهمون بكنه؟ اما دلم برايت سوخت، اگه يه » : ننه پيروك جواب داد

«. كاري بهت ميگم برام بكني تورو نگه ميدارم

«. بچشم، هر كاري كه بگين حاضرم » : حسني هولكي گفت

از ته چاه خشكي كه پشت خونمه يه شمع اون تو افتاده بيرون بيار، اين شم ع شعله آبي داره و خاموش - »

«. نميشه

پيرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشت آلونك حسني را توي يك زنبيل گذاشت و تو چاه كرد. حسني

شمع را برداشت و به پيرزن اشاره كرد كه بالا بكشد . پيرزن ريسمان را كش يد همينكه دم چاه رسيد دستش را

دراز كرد كه شمع را بگيرد. حسني را ميگوئي شكش ورداشت و گفت:

«. نه حالا نه. بگذار پام رو زمين برسه آنوقت شمع رو ميدهم -»

پير زنيكه اوقاتش تلخ شد، سر ريسمان را ول كرد، حسني تلپي افتاد پائين . اما صدمه اي نديد و شمع ميسوخت

ولي بچه درد حسني ميخورد؟ چون ميديد كه بايد توي اين چاه بميرد . تو فكر فرو رفت و بعد از جيبش يك چپق

چپقش را با شعله آبي شمع چاق كرد و چند تا پك زد . توي «! آخرين چيزيس كه واسم مانده » : در آورد و گفت

چاه پر از دود شده. يكمرتبه ديد يك ديبك سياه و كوتوله دست بسينه جلوش حاضر شد و گفت:

«؟ چه فرمايشيه -»

«؟ تو كي هسي؟ جني، پري هسي يا آدميزادي » : حسني جواب داد

«. من كوچيك و غلام شما هسم -»

«. اول كمك كن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگي ميخوام -»

ديبه حسني را كول كرد و بيرون چاه گذاشت بعد بهش گفت:

اگه پول و زال و زندگي ميخواهي اين راهشه، برو بشهري ميرسي و كارت بالا ميگيره اما تا ميتوني از آب -»

و با دستش بطرفي اشاره كرد. حسني دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد «! زندگي پرهيز بكن

توي چاه. نگاه كرد ديد ديبكه غيبش زده، مثل اينكه آب شده و بزمين فرو رفت.

حسني توي تاريكي از همان راهي كه ديبكه بهش نشان داده بود همين طور رفت . كله سحر رسيد بيك شهري كه

كنار رودخانه بود . ديد همه مردم آنجا كورند . پاي رودخانه گرفت نشست، يكمشت آب بصورتش زد و يكمشت

آب هم خورد. از يكنفر كور كه نزديكش بود پرسيد:

«؟ عمو جان! اينجا كجاس -»

«؟ مگه نميدوني اينجا كشور زرافشونه » : او جواب داد

«؟ محض رضاي خدا من غريبم از شهر دور دسي مييام، راه بجايي ندارم. يه چيز خوراكي بمن بده » : حسني گفت

«. اينجا بكسي چيز مفت نميدن. يه مشت از ريگ اين رودخونه بده تا نونت بدم » : آنمرد جواب داد

حسني دست كرد زير ماسه رودخانه، ديد همه خاك طلاست . ذوق كرد، يك مشت بآن مرد داد و نان گرفت و

خورد و توي جيبهايش را هم پر از خاك طلا كرد و راهش را كشيدو رفت طرف شهر . همينكه رسيد، ديد شهر

بزرگي است، اما همه شهر مثل آغل گوسفند گنبدگنبد رويهم ساخته شده بود و مردمش چون كور بودند يا در

شكاف غارها و يا زير اين گنبدها زندگي ميكردند و شب و روز برايشان يكسان بود و حتي يك دانه چراغ در تمام

شهر روشن نميشد . اعلان هاي دولتي و رساله ها با حروف برجسته روي مقوا چاپ ميشد و همه مردم با قيافه

هاي اخم آلود گرفته و لباسها ي كثيف بد قواره و چشمهاي ورم كرده مثل كرم در هم ميلوليدند . از يكنفر پرسيد :

«؟ عمو جان! چرا مردم اينجا كورن -»

اين سرزمين خاكش مخلوط با طلاس و خاصيتش اينه كه چشمو كور ميكنه . ما چشم براه -» : آن مرد جواب داد

پيغمبري هسيم كه ميباس بياد و چشمهاي ما رو شفا بده . اگر چه همه مون پرمال و مكنت هسيم . اما چون چش

نداريم آرزو ميكنيم كه گدا بوديم و ميتونسيم دنيا را ببينيم . باينجهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده

«. ايم

اينارو خوب ميشه گولشون زد و دوشيد، خوب چه عيب داره » : حسني را ميگوئي چشده خور شد. با خودش گفت

رفت بالاي منبر كه كنج ميدان بود و فرياد كشيد: «؟ كه من پيغمبرشون بشم

آهاي مردمون ! بدونين كه من همون پيغمبر موع ودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتي بدم . چون خدا - »

خواسه كه شما رو بمحلت امتحون در بياره، شما رو از ديدن اين دنياي دون محروم كرده تا بتونين بيشتر

جستجوي حقاي قو بكنين و چشم حقيقت بين شما واز بشه . چون خود شناسي خدا شناسيس . دنيا سر تا سر پر از

وسوسه شيطوني و موهوماته، همونطور كه گفتن : ديدن چشم و خواستن دل . پس شما كه نمي بينين از وسوسه

شيطوني فارغ هسين و خوش و راضي زندگي ميكنين و با هر بدي ميسازين . پس بردبار باشين و شكر خدا را

بجا بيارين كه اين موهبت عظما رو بشما داده ! چون اين دنيا موقتي و گذرندس . اما اون دنيا هميشگي و ابديس و

«. من براي راهنمائيه شماها اومدم

مردم دسته دسته باو گرويدند و سر سپردند و حسني هم براي پيشرفت كار خودش هر روز نطقهاي مفصلي در

باب جن و پري و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اينجور چيزها برايشان

ميكرد و نطقهاي او را با حروف برجسته روي كاغذ مقوائي ميانداختند و بين مردم منتشر ميكردند . ديري نكشيد

كه همه اهالي زرافشان باو ايمان آوردند و چون سابقًا اهالي چندين بار شورش كر ده بودند و تن بطلا شوئي

نميدادند و ميخواستند كه معالجه بشوند، حسني قوزي همه آنها رابدين وسيله رام و مطيع كرد و از اين راه منافع

هنكفتي عايد پولدارها و گردن كلفتهاي آنجا شد . كوس شهرت حسني در شرق و غرب پيچيد و بزودي يكي از

مقربان و حاشيه نشينهاي دربار پادشاه كوران شد.

در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع كردن طلا بشوند و هر نفري از درخانه تا كنار رودخانه زنجيري

بكمرش بسته بود . صبح آفتاب نزده ناقوس ميزدند و آنها گروه گروه و دسته دسته بطلا شوئي ميرفتند و غروب

آفتاب كار خودشان را تحويل ميدادند و كورمال كورمال س ر زنجير را ميگرفتند و به خانه شان بر ميگشتند . تنها

تفريح آنها خوردن عرق و كشيدن بافور شده بود و چون كسي نبود كه زمين را كشت و درو بكند با طلا غله و

ترياك و عرق خودشان را از كشورهاي همسايه ميخريدند . از اين جهت زمين باير و بيكار افتاده بود و كثافت و

ناخوشي از سر مردم بالا ميرفت.

گرچه در اثر خاك طلا چشمهاي حسني اول زخم شده و بعد هم نابينا شد، اما از حرص جمع كردن طلا خسته

نمي شد . روز بروز پيازش بيشتر كونه ميكرد و مال و مكنتش در كشور كوران زيادتر ميشد و در همه خانه ها

عكس بر جسته حسني را بديوارها آويزان كرده بود ند. بالاخره حسني مجبور شد كه يك جفت چشم مصنوعي

بسيار قشنگ بچشمش بزند ! اما در عوض روي تخت طلا ميخوابيد و روي قوزش داده بود يك ورقه طلا گرفته

بودند و توي غرابه هاي طلا شراب ميخوردند و با دستگاه وافور طلا بافور ميكشيد و با لوله هنگ طلا هم

طهارت ميگرفت و شبي يك صيغه برايش ميآوردند و شكر خدا را ميكرد كه بعد از آنهمه نكبت و ذلت به آرزويش

رسيده است.

پدر و برادرها و زندگي سابق خودش و حتي خواهشي كه پدرش از او كرده بود همه بكلي از يادش رفت و

مشغول عيش و عشرت و خودنمائي شد.

٭٭٭

حسني را اينجا داشته باشيم به بينيم چه بسر برادر كچلش حسيني آمد. حسيني هم افتان و خيزان از جاده مشرق

راه افتاد، رفت رفت تا به يك بيشه رسيد، از زور خستگي و ماندگي پاي يك درخت دراز كشيد و خوابش برد.

«؟ خواهر خوابيدي -» : دمدمه هاي سحر شنيد كه سه تا كلاغ بالاي درخت با هم گفتگو ميكردند. يكي از آنها گفت

«. نه، بيدارم - » كلاغ دومي

«؟ خواهر چه خبر تازه داري -» : كلاغ سومي گفت

اوه ! اگه چيزايي كه ما ميدونيم آدمها ميدونسن ! شاه كشور ماه تابون مرده چون -» : كلاغ اولي جواب داد

«؟ جانشين نداره فردا باز هوا ميكنن. اين باز رو سر هر كي نشس اون شاه ميشه

«؟ تو گمون ميكني كي شاه ميشه -» : كلاغ دومي

مردي كه پاي اين درخت خوابيده شاه ميشه . اما بشرط اينكه گوسپند بسرش بكشه و وارد شهر -» : كلاغ اولي

بشه. اونوقت باز ميياد رو سرش مي شينه . اول چون مي بينن كه خارجيس قبولش ندارن و تو يه اطاق حبسش

«. ميكنن. ميباس كه پنجره رو واز بكنه آنوقت دو باره باز از پنجره ميياد رو سرش مي شينه

«! پوه! شاه كشور كرها -» : كلاغ سومي

«؟؟ ميدوني دواي كري اونا چيه -» : كلاغ دومي

آب زندگيس . اما اگه آب زندگي بمردم بدن و گوششون واز بشه ديگه زير بار ارباباشون نميرن، -» : كلاغ سومي

بعد غارغار كردند و پريدند. «! اينايي رو كه مي بيني باين درخت دار زدن ميخواسن گوش مردمو معالجه بكنن

حسيني كه چشمش را باز كرد ديد بدرخت دو نفر آدم دار زده اند . از ترسش پاشد بفرار . سر راه يك بزغاله گير

آورد كه از گله عقب مانده بود . گرفت سرش را بريد و شكنبه اش را در آورد بسرش كشيد و راهش را گز ك رد و

رفت. تنگ غروب بشهر بزرگي رسيد، ديد آنجا هياهو و غوغاي غريبي است، تو دلش ذوق كرد و رفت كنار

شهري توي يك خرابه ايستاد . يك مرتبه ديد يك باز شكاري كه روي آسمان اوج گرفته بود پائين آمد و روي سر

او نشست و كله اش را توي چنگال گرفت.

مردم بطرفش هجوم آوردند و ه ورا كشيدند و سر دست بلندش كردند اما همينكه فهميدند خارجي است، او را

بردند در اطاقي انداختند و درش را چفت كردند . حسيني رفت پنجره را وا كرد و دوبار د يگر هم باز اوج گرفت و

از پنجره آمد روي سر او نشست . مردم هم اين سفر ريختند و او را بردند توي يك كالسكه طلاي چه ار اسبه

نشاندند و با دم و دستگاه او را بقصر باشكوهي بردند و در حمام بسيار عالي سر و تنش را شستند، لباسهاي

فاخر و جبه هاي سنگين قيمت باو پوشاندند، بعد بردنش روي تخت جواهر نگاري نشاندند، و يك تاج هم بسرش

گذاشتند.

حسيني از ذوق توي پوست خودش نمي گنجيد و هاج وو اج دور خودش نگاه ميكرد . تا يك نفر كور با لباس

مجللي آمد و روي زمين را بوسيد و گفت:

«! خداوند گارا، قبله عالم سلامت باشد! بنده از طرف همه حضار تبريك عرض ميكنم -»

«؟ تو كي هستي -» : حسيني سينه اش را صاف كرد و باد توي آستينش انداخت و با صداي آمرانه گفت

قبله ع الم سلامت باشد ! مردمان اين كشور همه كر ولال هستند و من يك نفر خارجي از تجار كشور زر افشانم -»

«. و مأمورم تا مراسم شادباش را بحضورتان ابلاغ بكنم

«؟ اينجا كجاس -»

«. اينجا را كشور ماه تابان مينامند -» : ديلماج

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  |