صادق هدايت
نميدانم چطور است بعضي اشخاص ب ه اولين برخورد، جان در يك قالب ميشوند، ب ه قول عوام جور و اخت
مي آيند و يكبار معرفي كافي است براي اينكه يكديگر را هيچوقت ف راموش نكنند در صورتيكه بر عكس بعضي
ديگر با وجوديكه مكرر بهم معرفي ميشوند و در مراحل زندگي سر راه يكديگر واقع مي گردند، هميشه از هم
گريزان هستند، ميان آنها هرگز حس همدردي و جوشش پيدا نميشود و اگر در كوچه هم بهم بر بخورند ، يكديگر
را نديده مي گيرند . دوستي بي جهت ، دشمني بي جهت ! حالا اين خاصيت را ميخواهند اسمش را سمپاتي يا آنتي
پاتي بگذارند و يا در اثر مغناطيس و روحيه اشخاص بدانند يا نه . آنهائيكه معتقد ب ه حلول ارواح هستند دورتر
رفته ميگويند كه اين اشخاص در زندگي سابق خودشان روي زمين دوست و يا دشمن بوده اند و باين جهت
نسبت بهم متمايل و يا از هم متنفرند ولي هيچكدام از اين فرضيات نميتوانند ب ه آساني معماي بالا را حل بكند . اين
كشش و جوشش ناگهاني نه مربوط به خصايل روحي است و نه ربطي با محاسن جسماني دارد.
باري، يكي ازين برخوردها ي عجيب، چند شب پيش برايم اتفاق افتاد . شب عيد نوروز بود ، تصميم گرفته بودم
براي احتراز از شر ديد و بازديدهاي ساختگي و خسته كننده ، سه روزه تعطيل را بروم جاي دنجي پيدا بكنم و
براي خودم لم بدهم . هرچه فكر كردم ديدم مسافرت دور صلاح نيست . بعلاوه وقت هم اجازه نميداد از اين رو
قصد مسافرت كرج را كردم . بعد از تهيه جواز، سرشب بود، رفتم در كافه ژاله نشستم . سيگاري آتش زدم و در
ضمن اينكه گيلاس شير و قهوه خودم را آهسته آهسته مزمزه ميكردم و ب ه تماشاي آمد و شد مردم مشغول
بودم، ديدم آدم تنومندي از دور ب ه من اظهار خصوصيت كرد و به طرفم آمد . دقت كردم، ديدم حسن ش بگرد
است. ده سال شايد بيشتر ميگذشت كه او را نديده بودم، و غريب تر آنكه هردومان يكديگر را شناختيم . بعضي
صورتها كمتر تغيير ميكند بعضي بيشتر عوض ميشود، صورت حسن عوض نشده بود . همان صورت خنده رو
و ساده بود، ولي نميدانم چه در حركات و لباسش بود كه ساختگي و غير طبيعي بنظر ميآمد . مثل اينكه خودش را
گرفته بود.
من تا آنشب اسم خانواده اش را نميدانستم ، او خودش بمن گفت در مدرسه فقط باو حسن خان ميگفتند . در حياط
مدرسه موقع بازي و تفريح حسن خان چهره زردنبو ، استخوان بندي درشت و حركات شل و ول داشت وب ه
لباس خودش هيچ اهميتي نميداد ، هميشه يخه اش باز و روي كفشهايش خاك نشسته بود و همان حالت لاابالي ب ه
او بيشتر ميآمد و رويش ميافتاد . اما خيلي زود عصباني ميشد و خيلي زود هم خشمش فرو كش ميكرد .از اين
گذاشته بودند. « حمال » جهت بيشتر طرف تفريح و آزار بچه هاي موذي واقع ميشد. و نميدانم چرا اسمش را
من هميشه از او دوري ميكردم ، مثل اينكه اختلاف مبهم و نا معلومي بين ما وجود داشت . ولي حالا با حالت
مخصوص خودماني كه آمد سر ميز من نشست آن اكراه ديرينه و بي دليل را مرتفع كرد و يا گذشتن زمان اين
تباين مجهول را خود بخود از بين برده بود . اما فرقي كه كرده بود حالا چاق، خوشحال و گردن كلفت شده بود، و
از آنهائي بود كه دور خودشان توليد شادي ميكنند.
به محض ورود، به پيشخدمت كافه، دستور داد برايش عرق آوردند . گيلاسهاي عرق را پي در پي بالا ميريخت و
در اثر استعمال عرق ، يكجور خوشحالي موقت باو دست داد. ولي بواسطه شهوتراني زياد، بيش از سنش شكسته
بنظر ميآمد و خطي كه گوشه لبش ميافتاد، نا اميدي تلخي را آشكار مي كرد چيزي كه غريب بود، ب ه سر و وضع
خود خيلي پرداخته بود، اما جار ميزد كه ساختگي است، همين توي ذوق ميزد . هر دقيقه بر ميگشت و در آينه
كراوات خودش را مرتب مي ك رد، هر چه بيشتر كله اش گرم ميشد، بيشتر صورتش بچه گانه و حالت لاابالي قديم
را بخود ميگرفت.
بالاخره ، بدون مقدمه ب ه من گفت كه مدتي است عاشق زني شده ، يعني يك نفر آرتيست شهير، كه خيلي فرنگي
يكسال بود او نو از دور دوستش دا شتم ولي جرأت نمي كردم عشق »: مآب و دولتمند است و تكرار ميكرد كه
«! خودم رو بهش اظهار بكنم، تا اينكه همين اواخر يه طوري پيش آمد كرد كه بهم رسيديم
«؟ عاشق موقتي يا خيال داري بگيريش »: من پرسيدم
اگر ح اضر بشه كه با من زندگي بكنه البته كه مي گيرمش . چيزي كه هس مخارجش زياد ميشه . هر شب كه با »
هم ب ه كافه ميريم ده پونزده ت ومن رو دسم ميگذاره . اما من از زير سنگم كه شده پيدا ميكنم . اگه شده هفت در رو
بيه ديگ محتاج بكنم مخارجش رو در ميارم . چيزي كه هس ، روي اصل عاشقيس بشرط اينكه از هميه روابط
سابق خودش دس بكشه ميدوني بردمش منزلمون ب ه مادرم معرفيش كردم . مادرم گفت . بيا تو خونيه ما بمون .
اون گفت : دشمنت ميياد اينجا تو چار ديوار خودشو حبس بكنه . با اين وضع ماهي دويست و پنجاه ت ومن خرج
پانسيون دويست و پنجاه ت ومن خرج هتل و دانسينگ رو دسم ميگذاره . فردا شب بيا همينجا اونم با خودم مييارم
«. ببين چطوره
«. فردا شب من در كرج هستم »
راسي ميگي؟ براي نوروز ميري كرج؟ خودت تنها هسي؟ چطوره، منم اونو ور ميدارم ميام . راسش نميدونسم »
«؟ چه كار بكنم . ونگهي خرجش كمتر ميشه. بعلاوه تو مسافرت به اخلاق همديگه بهتر آشنا ميشيم
«. مانعي نداره وليكن جواز »
«. جواز لازم نيس من صد مرتبه بي جواز كرج رفته ام . جواز نميخواد . حالا فرداشب حريكت ميكني »
«. صبح ساعت 9 دم دروازه قزوين هستم، از اونجا راه ميافتيم »
«. منم ميام _ درست سر ساعت 9 با هم ميريم . پس من ميرم بضعيفه خبر بدم كه خودش رو آماده بكنه »
من از اين اظهار صميميت ناگهاني و دروغ و دونگهائي ك ه برا يم نقل كرد تعجب كردم . بالاخره از هم جدا شديم و
قرار مان براي صبح شد.
فردا صبح سر ساعت 9 حسن با معشوقه اش آمدند . خانم مثل نازنين صنم توي كتاب بود : لاغر، كوتاه ، مژه هاي
سياه كرده، لب و ناخن هاي سرخ داشت . لباسش از روي آخرين مد پاريس بود و يك انگشتر برل يان بدستش
ميدرخشيد و مثل اين كه خودش را براي مهماني شب نشيني آراسته بود . همينكه خانم اتومبيل فرد كهنه راديد
بالاخره «. من بخيالم اتومبيل شخصيس . من تا حالا با اتومبيل كرايه سفر نكرده بودم »: وحشت كرد و گفت
سوار شديم و اتومبيل به طرف كرج روانه شد.
پياده شديم . هوا خنك بود و پالتو مي « عصر جديد » حق ب ه جانب حسن بود ، از او جواز نگرفتند . جلو مهمانخانه
چسبيد . مهمانخانه ظاهرا عبارت بود از يك باغچه گر گرفته ، با درختهاي تبريزي دراز سفيد و يك ايوان دراز كه
يك رج اطاق سفيد كرده ، متحدالشكل داشت ، مثل اينكه از توي كارخانه فرد در آمده باشد . هر اطاقي سه تخت
فنري با شمد و لحاف مشكوك داشت و يك آينه سر طاقچه گذاشته بودند . پيدا بود كه اطاقها رابراي مسافران
موقتي ترتيب داده بودند . چون اگر كسي در يكي از آنها خودش را محبوس ميكرد بزودي حوصله اش سر
ميرفت. چشم انداز جلوي ايوان، يك رشته كوه كبود بود و گنجشكهاي تغلي جا افتاده كه از سرماي زمستان جان
به سلامت برده بودند، با چشمهاي كلاپيسه شده و پرهاي كز كرده ، مثل اينكه از نسيم بهاري مست شده بودند،
بي اراده روي شاخه هاي تبريزي جست ميزدند ، و يا از در و ديوار بالا مي رفتند ، بطوري كه سر و صداي آنها
توليد سرگيجه مي كرد . ولي همه اينها روي هم رفته يك حالت سرمستي و ييلاقي به مهمانخانه ميداد كه بدون
لطف و دلربائي نبود.
همين كه اطاقهايمان معين شد و گرد و غبار اتومبيل را از خودمان گرفتيم ، من رفتم در ايوان قدم ميزدم و منتظر
حسن و خانمش بودم . يكمرتبه ملتفت شدم ، ديدم از ته ايوان ، يكنفر بمن اشاره ميكند . نزديك كه آمد او را
پلاس بود و در آنجا ب ه او معرفي شده بودم . و « پروانه » شناختم . اين همان جواني بود كه هر شب در كافه
گذاشته بودند. « دن ژوان » رندان بطعنه اسمش را
از اين جوانهاي مكش مرگ ماي مع مولي و تازه بدوران رسيده اداري بود لباسش خاكستري ، شلوار چارلستون
گشاد مد شش سال قبل پوشيده بود . سرش غرق بريانتين بود و يك انگشتر الماس بدلي بدستش كه ناخنهاي
سه روز است در كرج مانده و خيال دارد امش ب »: مانيكور شده داشت برق ميزد . بعد از اظهار مرحمت گفت كه
«! براي خاطر يك دختر ارمني اينجا آمده بودم ، امروز صبح رفت »: قدري يواش تر گفت «. به تهران برگردد
در اينوقت . حسن و خانمش مثل طاوس مست از اطاق خارج شدند . من ناچار ، دن ژوان را به آنها معرفي كردم .
بعد با هم رفتيم دور ميز نشستيم . حسن و خانمش ظاهرا از اين مسا فرت راضي و خشنود بودند . خانم روي
ما اصلن يه جور سمپاتي بهم داريم . همچنين نيس؟ راسي براي شما نگفتم ، يه »: دوش حسن ميزد و ميگفت
برادر دارم مثل سيبي كه با حسن نصب كرده باشن . اما از وختيكه زن گرفت از چشمم افتاد ! نميدونين چه آفتي
رو گرفته ، من بالاخره مجبور شدم خونه ام رو جدا بكنم . صميميت و اخلاق خوب رو من خيلي دوس دارم ..
«! قربون يكجو اخلاق خوب
گيلاسهاي خودمان را ب ه سلامتي خانم بلند كرديم . دن ژوان پاشد رفت از اطاق خودش يك گرامافون با چند
صفحه آورد و شروع كرد به صفحه زدن . بعد بدون مقدمه خانم را برقص دعوت ك رد ، نه يكبار نه ده بار، من
ملتفت نگاههاي شرر بار حسن بودم كه دندان قروچه ميرفت و ظاهرا بروي مباركش نميآورد.
بعد از ناهار ، تصميم گرفتيم كه برويم قدري هوا خوري بكنيم . از جاده چالوس ، گردش كنان روانه شديم . در
بعد هم مثل اين كه سالهاست خانم را ميشناسد ، با او گرم «. امشب هم ميمونم »: راه، دن ژوان آهسته بمن گفت
صحبت شد ! از همه چيز و از همه جا اطلاع داشت . و حكايتهاي جعلي هم براي خانم نقل ميكرد، بطوري كه
ادامه دارد...![]()
ادامه مطلب
