تبليغاتX
๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ مربع مستطیل شعر و داستان ๑۩๑

๑۩๑ سلام خوش امديد.در ضمن كتاب الكترونيكي كليه مطالب موجوده در بخش نظرات درخواست كنيد ๑۩๑

گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

باز هم دختر همسايه همانی که تو نيست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است

اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نمای تو و اين مردم شد

به گمانم دل من باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

يال کوب عطش است اين که کنون می آيد

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

نمی توانست از او جدا شود،مدتهای طولانی با هم بودند و تنها همدمش بود.مانند میهمانی ناخوانده،سرزده وارد زندگی او شده بود و به خوبی از او استقبال و پذیرایی دیده بود.گرچه در تمام این مدت به فکر راهی برای رفتن بود،ولی اکنون که می توانست برود،احساس می کرد دلش تنگ خواهد شد.خداحافظی واقعا سخت بود.چاره ای جز رفتن نبود.قایق منتظرش بود و او که همیشه خواب رهایی از آن جزیره ی پرت و دورافتاده را می دید،حالا در بیداری طاقت دوری از تک درخت جزیره را که تنها دوست دوران اخیرش بود،نداشت.


درخت را در آغوش گرفت و از سخاوتش قدردانی کرد و با چشمانی نمناک جزیره را ترک گفت

همچو گل هميشه سرسبز باشيد.

+ نوشته شده در  ساعت 7 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

آفتاب بی دلیل این یکی دو روز !

ای هماره! ای همیشه! ای تو تاهنوز!

نا کجای هیچ روز هرکجای هیچ!

هیچگاه هر کجای هر چه هیچ روز!

گل پری! پری! بگو چه کرده با دلت

قصه ی پریده رنگ دیو کینه توز؟

یا مرا به باغ سبز قصه ات ببر

یا به روی آن قبای صورتی بدوز

یک دو روز می شود که لانه کرده است

یک پرنده قشنگ زیر آن بلوز

آفتاب من! بگو چه وقت؟ کی؟ کجا ؟

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید

زیر سقف هر دو خانه چند آشیانه می کشید

هفت هشت هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته

توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید

نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را

با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید

بعد کوه ،" بعد لکه های پشت کوه"بعد رعد

روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید

یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود

هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید

دود می وزید سمت هر کجا که باد پشت بام

دود سرد آتشی که در دلش زبانه می کشید

آفریدگار این جهان زرد خط خطی ولی

هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید

یا خدا نبود یا خدا پرنده بود سیب و بود

هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید

آن دو خانه آن دریچه های بسته اتفاق بود

 

ادامه دارد...            وعکس خیلی جالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

وزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم . شغلم را دوستانم را ، زندگی ام را
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای كافی دادم . دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نكردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

از اتهام یک گناه ساده می ریزد

آیینه است از یک گناه ساده می ریزد

بر بند رخت خانه شان هر شب گل مهتاب

بر آن قبای راه راه ساده می ریزد

با قوطی کبریت های خالی از دیروز

تا طرحی از یک سرپناه ساده می ریزد

با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ

خاکستر است از یک دو آه ساده می ریزد

شوقی رها هر شب مرا مثل تبی ولگرد

در یک شب بی وعده گاه ساده می ریزد

سوت قطار کوکی شب خاطراتم را

در خالی یک ایستگاه ساده می ریزد

مثل همان دیروزهای خالی از لبخند

می آید و با یک نگاه ساده می ریزد

 

ادامه دارد...

دانلود شعر بصورت صوتی وعکس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

مرد گفت: دوستت دارم

سخت، دیوانه وار

انگار كه قلبم را شبیه شیشه ای

در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم

مرد گفت: دوستت دارم

به عمق، به گسترای كیلومترها دوستت دارم

صد در صد

هزار و پانصد در صد

صد در بی نهایت، در بی كران در صد

زن گفت: با ترس و اشتیاقی كه داشتم

خم شدم

لب بر لبت نهادم و دل بر دلت

و سرم را بر سرت تكیه دادم

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

می پرسم از اندوه نایابی که او را برد از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه

او مثل ماهی های تنگابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

از موج خیز سرد سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست

می گوید از شبهای شادابی که او را برد:

من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد

داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:

سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم

من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکیها....ها

افتاده بودم در همان تابی که اورا برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا

 

ادامه دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

قناری سار بلبل پر پرستو پر کبوتر پر

خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر

من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها

تو از دلبستگی ها پر تو تا يک آسمان پر / پر

تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز

تمام زندگی تکرار يک گل يک گل پرپر

 

سرسبز باشید.

تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها

من وخارجنون دردل من وتيرخطر درپر

تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند

تو را وقتی که زخم يک کبوتر داشتی در پر

چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن

اگر آيينه آيينه اگر دل دل اگر پر پر

من از افسانه موهوم دل بايست می خواندم

که در اسطوره آتش سياوش پر سمندر پر

هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم

به سوی چشمهايت می گشايم روزی آخر پر

+ نوشته شده در  ساعت 6 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  | 

این تازه نیست
قدیمی است
دو نفر
همه نیستند
همیشه نیستند
خویش اند
و حس و حدسشان برای حادثه نزدیک
حدس دور دارند
برادر نیستند
که من بودم
تو نبودی
یا نمی دانم
شاید جوان بودم
شما جوان بودید
تو پیر بودی
کبوتران را دانه ندادم
یک تکه آسمان را خوب حفظ کردیم
که وقتی تو نبودی
بتوانیم از حفظ بخوانیم
این برای آن روزها کافی بود

سرسبزباشيد.

+ نوشته شده در  ساعت 5 قبل از ظهر  توسط فخرایی ۩ کنگان  |